در آن شهر خاطرهها را میفروختند؛ و من دنبال خاطرهها میگشتم که به یک ناشناس برخورد کردم. به نشانه احترام، کلاهم رو برداشتم و سرم رو کمی خم کردم : عذر میخوام.
مرد کلاهش رو جلوتر کشید و سریعتر رد شد.
فکر کنم یک پنی سود کردم. همین الان یک خاطره بی معنی برام ثبت شد. بهرحال بهتر از هیچی ـه. نه؟...