سپس ادامهی حرفش را زد:
«بهت افتخار میکنم خان قلابی که هرگز به خاطر هیچچیزی نجنگیدی!»
با نفرت به چهرهی او زل زد.
«میدونی چیه؟ تو توی تمام این سالها فقط و فقط به فکر خودت بودی! همین!»
خسروخان بلند میشود و به خاطر جسارتبودن سانیا، سیلی در گوشهایش میزند و با فریادی دلخراش و عظیم، میگوید...
«فردای آن روز»
ماشین را در پارکینگ بیمارستان پارک کردم و نیز از پارکینگ که بیرون آمدم و خواستم شمارهی شیما را بگیرم تا بلکه ببینم کجا است که همانا کامیونی با یک بوق بلند فرسایی، آن هم با سرعت فراوان داشت به سویم میآمد. شوکه شده بودم و نمیدانستم چکار بکنم؟! با نزدیکشدن کامیون، دیگر فهمیدم...
اخمی کردم و به چشمهای سیاه و ترسیدهاش زوم کردم.
«حالا میای و از خونهی دیگران دردی میکنی؟! ای دزد بیشعور!»
روپوش سیاه را از درون سرش برداشتم و نیز خواستم سخنی بگویم که با دیدن چهرهی دختری بربری و زشت جاخوردم! دخترک شانزدهساله، با یک پوزخند مرا نظاره میکرد. اخمی کردم و پر حرص گفتم:
«ای...
من اصلاً خودم را نمیشناختم. من فقط درون خودم را میشناختم!
نمیتوانستم انکار نمایم که هیمای روبهرو، دیگر آن هیمای هشتسال پیش نیست!
بیستسال قبلی که دخترکی شاد و زنده، عاشق گیاهان و طبیعت بود که حاضر بود که تبدیل به باغبان شود تا گل و گیاه در حیاطشان بکارد؛ اما نمیتوانستم. عشق سبحان، مرا...
سپس از من دور شد و من تنها ماندم. حرفهایش برایم گران تمام شده بود و به راستی که آن حرفهایش، مرا به خود آورد که یکبار دیگر به خودم و آرمان شانس دوبارهای بدهم! شانسی که برایم به ارمغان بیاورد!
***
«یکماه بعد»
نگاهم به باران بهاری بود و داشتم تمام قطرهقطرههای آن را لحظه به لحظه حس میکردم...
سلام ناظر عزیز دو پارت از رمان گذاشته شد.
نوشته در موضوع 'رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/post-485480
صدایش را شنیدم که گفت:
«گذشتهی پردردم رو فقط آرمان میدونه. تنها کسیکه همدرد شبهای من بود، آرمان بود و با اینکه بچه بود، بیشتر از سنش میفهمید! آرمان هیچوقت پشتم رو خالی نکرد و من و خودش یک رفیق صمیمی که البته فراتر از صمیمی بود، کرد! عشق من... یعنی کسیکه دوستش داشتم به من خیانت کرد و رفت...
خندهام را جمع نمودم و از جای خود برخاستم و بدون هیچ ذرهای که توجه نمایم، بهسوی حیاطِ دلنواز عمارت حرکت کردم. شب پرستاره را دوست داشتم و این محبوبترین چیزی بود که تا به حال نداشته بودم. به یاد خندههای آرمان میافتم که با خنده شوخی با نرجسبانو حرف میزد. چرا عاشق چنین فرد شده بود قسمت من؟...
آرامش! بلاخره این دختر بایستی آرامش بگیرد تا بتواند از ته قلبش بنویسد! آنقدر بنویسد تا بلکه روزی تا خرخره سیراب و خالی گردد. باید بنویسم تا خالی شوم و خالی! آخرش که منجر به خالی بودن و سیراب بودن که نیز هستم!
از این شگرف به وجود آمده و یخزده و زبانبسته که هرگز نمیگذاشت که حاصل گرمایی وارد آن...
نگاهم به کتابی که مال من بود به تازگی به چاپ دوم رسیده بود. به اسمش خیره شدم، «تلازم»!
وسط کتاب را گشودم و چشمم به جایی خورد که سانیا برایم نقشه کشیده بود؛ اما هنوز از احساسات شهاب دربارهی خودم را ننوشته بودم و این یعنی باید جلد دوم را آغاز میکردم. قلم و کاغذ را برداشتم و شروع کردم و خلاصه را...
سلام درخواست تیزر رمان داشتم
نام اثر: در ریسمان اقیانوس.
نام نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
ژانر: عاشقانه.
نوع اثر: شاخص.
لینک:
نوشته در موضوع 'رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/post-480307
سلام درخواست جلد کاور شخصیتی رمان رو داشتم.
نوشته در موضوع 'رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/post-480307
نوشته در موضوع 'رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمینشیند) | سیده نرگس مرادی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/42264/post-485474
سه پارت از رمان گذاشته شد
در بین بیخیال نگاه کردنش، ضبط را روشن مینمایم که یکی از آهنگهای «حجت اشرفزاده» در ماشین به پژواک میآید:
«میپرستم تو را میپرستم!
من هنوزم هوای تو مستم!
ای پریزادهی مو پریشان...
روی از این خستهدل، روی برنگردان!»
پلکی زدم و زیر لب گفتم:
«عجب روزیه ها!»
خندهای کرد و فرمان را چرخاند.
***...
سپس دفترچه را که در آن گزارش کرده بود را از کیف خود برداشت و در مقابل چشمهای محمد نهاد.
«این هم از گزارش امروز قربان!»
محمد با چشمهایی ریزشده از ناشی کنجکاوی، به برگهی نوشتهشدهی طهورا خیره گشت. پلک زد و پلک زد تا آنکه به نوشتهی آخر رسید. نوشته بود:
«گزارش طهورا رحیمی، ۱۴۰۵/۵/۸»
کلافه به...
طهورا، دستان مرتعشش را که بر روی برگه نهاده بود، برداشت و نیز زیر لب گفت:
«آوینا، یعنی تو چه رازی توی وجودته که هیچکس ازش سر در نمیاره؟»
نگاهی به پشت برگه کرد که عکس یک نقشهای را ترسیم شده بود. پایین همان برگه نوشته بود:
«فقط خودت باید به مسیرش بری!»
حیران گشته بود و نمیدانست چکار بکند؟...
خانم جوادی: فکر کنم! حالا جنازهی دخترمو کی تحویلم میدین؟
طهورا در همان حین خیرگی چشماناش به چشمهای خانم جوادی، میگوید:
«به همکارم سپردم که کارهاشو انجام بده!»
از سرجای خود برخاست و روبه خانم جوادی گفت:
«من دیگه برم، اگر مشکلی پیش اومد، حتماً به همکارم یعنی خانم ارغوان حمیدی تماس بگیرین!»...