بایستی قطع میکردم تا فرهاد را مورد قضاوت انم آب دهانم را میبلعم و دستان عرق کردهام را با لباسم پاک مینمایم.
- من دیگه برم که حسابی کار دارم!
از خداحافظی کردن ناگهانیام جا خورد و گفت:
- باشه، فعلاً!
تلفن را قطع کرده و لبهی گوشیام را به دهانم نزدیک نمودم. خیلی به فرهاد شک کردم که چرا چنین خصلتی را با من دارد؟
سرم را به روی میز نهادم و چشمهایم را بستم و فکر کردم و فکر کردم و در انتها به هیچجایی به مقصد نرسیدم!
با گشودهشدن در اتاقم، به خود آمدم و هیمایی که با سر افتاده، وارد اتاقم گشت خیره شدم. زیر لب گفت:
- آقا آرمان، من میخوام برگردم خونهمون!
حیران ماندم و بغض کردم. او میخواهد به همان زودی از دستم بگریزد؟ نمیفهمم! معنی کارش را اصلاً نمیفهمم! بایستی به نادر گزارش بدهم که دخترش را پیدا نمودم و نیز دست من است؛ اما فعلاً زود است!
اخمی کردم.
- نمیشه!
عصبی میشود و با کمی خشم گفت:
- آقا آرمان، شما قرار بود که... .
میان حرفش پریدم و با عصبانیت، از روی صندلی برخاستم.
- گفتم نمیشه!
شوکه شد و اندکی بهسوی عقب، متمایل گشت.
- منظورت چیه؟
جدیانه به چشمانش نگریستم.
- همینکه شنیدی هیما!
متعجب به من خیره شد و سپس کمی به خودش آمد و آهستهآهسته، تن صدایش اوج گرفت و گفت:
- دارین منو زندانی اینجا میکنین؟
با همان جدیت خاص گفتم:
- نه! فقط تو دست من امانتی!
پلکی زد و با چشمهای زیتونی سبزفامش بر من خیره شد و بهطور ناگهانی گفت:
- شما فامیلیتون چیه؟
جدی، اما خنثی به چشمهایش خیره شدم و گفتم:
- ریاحی!
شوکه شد و نیز بغضی در گلویش نهاد و سرش را پایین فکند. انتظارش را نداشت که فیلیام بر او فاش نمایم.
با تعجب و دهانی گشودهشده، گفت:
- ریاحی؟ آرمان ریاحی؟
پلکی زده و با بغض گفت:
- بیشرف! چهطور جرئت میکنی که به من دروغ بگی؟
با شتاب نفسنفس میزد و لبهایش را داخل دندانش فشار میداد و این یعنی فاجعه!
با نگرانی نگاهش کردم. در را که باز کرد، با قیافهی مغموم نرجسبانو روبهرو شد. با قیافهی دلخوری به او چشم دوخت و سپس با بغض گفت:
- از شما دیگه هیچ انتظاری در این ماجرا نداشتم!
سپس از کنارش گذر کرد و از اتاق کارم بیرون رفت. چشمهایم را بستم و پوفی از سر کلافگی کشیدم. در دل گفتم:
- خدایا، دیگه از این امتحانت خسته شدم!
سپس روبه نرجسبانو کردم و نیز گفتم:
- خواهش میکنم، اصلاً حوصلهی نصیحت رو ندارم!
نرجسبانو در را بست و دستانش را به عنوان طلبکارها در یکدیگر گره نمود و سپس سری تأسف برایم تکان داد.
- دقیقاً خوب میخوام نصیحتت کنم پسرجان!
پنجهی دستانم را داخل موهایم فرو کردم و با کلافگی بسیار، آب دهانم را بلعیدم.
- خب بدم کردم که واقعیت رو بهش گفتم؟ هان؟
- بد که نکردی؛ اما الآن زمانش مناسب نبود تا همهچیز رو بفهمه!
پوفی کشیدم و از سرجاهایم برخاستم و بهسوی پنجره روانه شدم.
- من هم نمیتونم بهش دروغ بگم!
هنوز هم همان اخمهای همیشگیاش را برپا کرده بود و من نیز منتظر بودم که مرا موعظه و نصیحت کند.
نرجسبانو: آرمان، میدونم تو دروغ نمیگی و دوست هم نداری که دروغ هم بگی؛ اما خب گاهیاوقات یکم دروغ بگی هم بد نیست، نه؟
اخمی کردم و بهسویش بازگشتم.
- بلآخره که چی؟! اون همهچیز رو میفهمید! همون بهتر که همین الآن میفهمید نرجسبانو!
نفسی تازه کرد و سری افسوس برای من تکان داد و در لحظهی آخر که خواست برود، گفت:
- پسرم، عشق آدم رو کر و کور میکنه، درست! اما گاهی وقتها باید اونو کنترل کنی! من خودم تو رو بزرگ کردم و میدونم که چی میگی!
لبخندی بر لبهایم روان گشت.
- من هم شما رو میشناسم! اونقدری که در این سالهای زجرآورم، برام مادری کردین و من هم هیچوقت این لطف بزرگتون رو فراموش نمیکنم!
نرجسبانو لبخندی میزند و دستم را همانند مادرم، در درستش قرار میدهد و میگوید:
- الهی قربونت برم که قدر این لحظات من رو میدونی؛ اما آرمان جان، مراقب خودت باش عزیز دلم!
سپس از من که هاج و واج به او مینگریستم، دور گردید و از اتاق خارج شد. پوفی کشیدم و پنجههای دستانم را روبه بالا فرستادم. مگر من کار اشتباهی کردم؟ راستش را به هیما گفتم و من از دروغ گفتن نفرت داشتم، به خصوص که حتی اگر مصلحتی یا اجبار باشد.
***
«هیما»
با گریه بهسمت حیاط رفتم و بر روی تاب نشستم و به آسمان آبی و ابری خیره شدم. خدایا، سرنوشتم چه چیزی بود که خودم خبر ندارم؟ مگر باید من تقاص پس بدهم؟
هقهقی کردم و باریدیگر به آسمان نَزه و خرم خیره شدم.
- چرا اون؟ من که کاری نکردم!
با صدای فردی، سرم بهسویش معطوف گشت:
- آرمان، انقدرها هم بد نیست!
فرهاد بود؛ پسر نرجسبانو! همانیکه آرمان با او رفیق بود!
فینفینی کردم و جوابی به او ندادم؛ اما او گفت:
- آرمان مجبور شد اینکار رو بکنه، درکش کن!
با چشمانی پر از اشک گفتم:
- ولی من ازش متنفرم! اون به من دروغ گفت!
پلکی زد و نیز در کنارم، بر روی تاب نشست.
- آیا تو سبحان رو ترجیح میدی یا آرمان رو؟
پاسخش را ندادم، برای آنکه، روی هیچ میان از کلامشان را نداشتم.
دوباره پلکی میزند و لبخندی در لبهایش گوارا میگردد.
- تو عاشق پسرعمهت هستی، ولی آرمان عاشق توئه! سبحان... .
اشکهایم را پاک نمودم و با جدیانه بهسویش بازگشتم و گفتم:
- تو اینا رو از کجا میدونی؟
یک لحظه نگاهم کرد و سپس گفت:
- از دفتر خاطراتی که توی کیفت گذاشتی!
دلخور نگاهش کردم.
- شما به چه حقی دست به وسایل شخصی من زدین؟ هان؟
پلکی میزند و بلند میشود.
- بهخاطر کنجکاوی بیش از حد!
اخمی کردم و سیلی در گوشش نهادم.
- براتون واقعاً متأسفم!
سپس از روی تاب برخاستم و راه عمارت را در پیش گرفتم.
***
کیفم را بر روی سرامیک عمارت گذاشتم و با لجبازی تمام، روبه آرمان گفتم:
- من میخوام، لازم نیست از تو و امثال تو اجازه بگیرم!
با خشم نگاهم کرد و سپس کیفم را برداشت و بهسویی پرتاب کرد.
- و تو هم حق خروج از این خونه رو نداری! اگر از گلیمت درازتر بکنی، به زنده موندنت رحمی نمیکنم!
بغض کردم و او در چشمانش، نگرانی را موج میزد.
- من بردهی تو نیستم که بگم چشم و اونوقت تو به ساز من برقصی و من اونو انجام بدم!
بهسویم آمد و سر آستین مانتوی آبیام را کشید و با فریاد گفت:
- در واقع چرا! میخوام همین کار رو بکنم هیما! تو هم نمیتونی کاری بکنی!
از شدت بغض و شکستن آن، مدام نفسنفس میزدم تا بلکه شکسته نشود.
- ازت متنفرم! هیچوقت نمیبخشمت!
چشمهایش را محکم میبندد.
- از من متنفر نباش، بلکه از خودت متنفر باش که به خودت بد کردی!
قلعهی بعضی که در گلویم به جا مانده بود، شکسته شد و اشکهایم بهسوی گونههایم جاری گشت.
- میخوام تا ابد از متنفر باشم، نه از خودم!
هقهقی کردم و دوپا بر روی سرامیکهای سرد عمارت، افتادم. چشمهایش را گشود. او هنوز ایستاده بر من خیره شده بود و انگاری عصبی میزد. فریاد زد:
- باش! متنفر باش؛ اما یه روزی از کارت پشیمون میشی هیما، اینو مطمئن باش!
دوباره هقهقم در عمارت انعکاس مییابد.
- باشه، من با تو ازدواج میکنم؛ اما هرگز نمیبخشمت، هرگز!
ادامهی حرفم را امتداد مییابم:
- اما باهات مبارزه میکنم و طلاقمو ازت میگیرم، اینو بهت قول میدم!
پوزخندی زد و مانند خودم بر روی دوپا نشست به چشمهای سبزفامم خیره شد و با مسخرگی تمام گفت:
- من هرگز تو رو طلاق نمیدم هیما! چون حق طلاق با منه و خب البته از نظر قانون هم حق طلاق با مرد هست!
چشمکی برایم زد.
- این دفعه من اینو بهت قول میدم! هرگز!
ناخواسته یک قطره اشک بهروی گونههایم سُر خورد و من با تمام نفرت خود، به چشمهای مشکیاش زل زدم.
- اینطوری به خواستهت هرگز نمیرسی!
صورتش را کمی نزدیک صورتم نمود که سرم را کمی عقب بردم. با لبخند گفت:
- فردا بابات میاد و تکلیف من و خودت رو مشخص میکنه!
از ترس آنکه پدرم به اینجا بیاید و چه قشقرقی برپا گردد، بدنم سست و مرتعش گشت. به چشمهایش با همان ترس نگاهاش نمودم.
- داری دروغ میگی!
خود را عقب برد و قهقههای سر داد:
- واقعاً ازش میترسی؟ نگران نباش، تو منو داری!
نیشخندی زدم و گفتم:
- از من دور شو، وگرنه بد میبینی!
نفس عمیقی کشید.
- باشه، اما!
کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید و نیز ادامه داد:
- همین امروز رو همین جا باش تا تکلیفت رو روشن بشه!
اخم کردم و چیزی نگفتم به طرف کیفم رفتم و آن را برداشتم و به یک آن تصمیم گرفتم که با شتاب از این عمارت گندیده بروم! هرچه سریعتر و با قدمی تندتر در را باز کردم که آرمان متوجه قصدم شد و پا تندکنان به سویم آمد قبل از آنکه کاری بکند، در را باز کردم که همانا با صورت عصبانی و خشمآلود پدرم مواجه شدم. ترس بر بدنم غالب نمود و نیز هینی کشیدم. اخم عظیمی بر ابروانش تنظیم نمود و با کمی جلو آمدن آهسته گفت:
- بعداً حسابتو دارم دختره عوضی!
بغضم گرفت.
- بابا
با همان اخمهای تنیدهاش فریاد زد:
- من پدر تو نیستم هیما! نیستم! میفهمی؟
با این حرفش بغضم شکست و هقهقی کردم.
- من... من درخواست ازدواجشو قبول کردم بابا!
سرم را و تکان دادم و ادامه دادم:
- آره بابا قبول کردم تا تو هیچوقت به دردسر نخوری!
بابا شوکهزده و حیران بر من خیره شد.
- دروغ میگی هیما!
یک قطره اشک در گونههایم برانگیخت.
- خودم بهش گفتم دروغ هم نمیگم!
با نفرت به سوی آرمان بازگشتم و نیز ادامه دادم:
- مگه نه؟
جدی و با استوار به چشمهایم خیره شد.
- آره همینطوره!
با صورت نفرتزده، رو از او گرداندم و به چهره حیرتزده پدرم خیره شدم.
- لطفاً هرچه سریعتر بگید به خواستگاریم بیاد که... .
سپس با نفرت ادامه میدهم:
- که خیلی مشتاقم!
صدای پوزخندش را شنیدم، ولی اهمیتی به آن ندادم. از در خارج شدم و به سمت مامان حرکت کردم که داشت گریه میکرد. به سمتش شتافتم و او را در آغوش گرفتم و با بغض گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود مامان!
دستی بر کمرم نهاد و آن را نوازش نمود و سپس گفت:
- دخترم واقعا برات متأسفم!
با بغض گفتم:
- نه مامان! تو نباید به خاطر من شرمنده و متأسف باشی! من باید ازت معذرت بخوام که چنین دردسری رو برات ایجاد کردم! ببخشید مامان! ببخشید!
بغضم شکست و نیز هقهقم فضای متشنجی را ایجاد کرد. با همان دستان پیر و نوازشگرانهاش، بر سرم بوسهای زد و گفت:
- الهی قربونت برم دخترک ناز من گریه نکن! باشه؟
جوابش را ندادم و سپس با شتاب از او دور شدم و به سوی ماشین به راه افتادم. چقدر دیگر میتوانستم تحمل کنم؟ چقدر؟
***
موهایم را پشت گوشهایم قرار دادم و به پدری که ا اخم فراوان مرا مینگریست خیره شدم.
- دیگه از دستت خسته شدم هیما!میفهمی؟ از دست فرار کردنهات، از دست پافشاری کردنات!
به طور ناگهانی فریاد زد که از شدت فریادش شانهام بالا افتاد:
- میفهمی هیما؟ میفهمی؟
بغض میکنم. سرم درد میکرد بهخاطر حرفهای الکیاش! اما مجبور بودم که حرفش را تأیید کنم و چشمهای خود را ببندم. به چه کسی روی آورده بودم و از چه کسی داشتم زخم زبان میخوردم؟!
- تو الآن باید به حرف آرمان گوش بدی و خودتو برای ازدواج باهاش آماده کنی!
بغضی که مرا در این میان هیاهو خفه میکرد، شکسته شد.
- واقعاً برات متأسفم که اونو بیشتر از دخترت قبول داری!
برخاستم و از پدرم دور شدم. دیگر از این ماجرا نمیگذارم آرمان پیروز گردد، خودم باید در آن کنترلی داشته باشم! باید!
***
چشمهایم را میبندم و به خورشیدی که در اتاقم ساکن شده بود، چشم میدوزم. نگاه پر فروغش بند-بند وجودم را آتش به زبانه میکشاند. نمیدانم دیگر چه حرفی میان من و آرمان مانده بود که همچنان سکوت را انتخاب کرده بودیم. آرمان، تمام ملاکها را برای ازدواج با من داشت؛ ولی من او را نمیخواستم!
با لحنی سرد گفتم:
- حرف دیگهای نمونده آقا آرمان؟
لبخند دلنشینی، نسیب لبهایش میکند و میگوید:
- نه! هم من با شما حرف زدم و هم شما تمام ملاکهاتون رو برای ازدواج به من گفتین!
سرم را به تفهیم تکان میدهم و با اجازهای، برمیخیزم و به سوی در روانه میشوم. قلبم درد میگیرد که قرار است با آدمی زندگی کنم که او به هیچوجه دوست نداشتم و ندارم! چرا هرکس که زمانیکه میخواست ازدواج کند، بایستی عاشق شود و نیز پس از ازدواج عاشق نشود؟
نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم که با صدای آشنایی روبهرو شدم.
- گفتم بهت که! نه، امشب رو نمیتونم بیام!
بغض میکنم. خودش بود، خودِ خودش! چرا آمده بود به مجلس خواستگاری من؟ چرا میخواست قلب واماندهام را باریدیگر بشکند؟
چشمهایم را بستم و از کنارش گذر کردم. دیگر برایم فایدهای نداشت. من خودم و سرنوشتم اینگونه نوشته شده بود و من نیز قبول کرده بودم.
***
بوسهای بر پیشانی او گذاشتم و روبه مریم که یکی از پرستارهای کودکان بود، گفتم:
- این آقا فرید که خوابیده، راستی پدر و مادرش یکبار دیگه زنگ زدن که... .
چشمهایم را بستم و با درد گفتم:
- که... برای همیشه میخوان اونو ترک کنن و واسهی همیشه برن ایتالیا!
مریم بغض میکند و همانند خودم با درد میگوید:
- فرید… فرید همیشه آرزو داشت که وقتی به جایگاهی بلند والا رسید، پدر و مادرش به اون افتخار بکنن؛ اما... .
سرش را پایین فکند.
- اما انگار قسمت نیست و قراره چالشهایی میون زندگیش و همینطور سرنوشتش قرار بگیره!
بغض میکنم و میگویم:
- این حرفو نزن مریم! فرید انقدر پسر خوبیه که من طالع خوبی رو در پیش و روش میبینم! اینو مطمئنم مریم!
مریم دستهایش را بالا میبرد و میگوید:
- انشاءاللّٰه اونطور که تو بگی همونطور میشه هیما!
پس از رفتن مریم، نگاهم به فرید میافتد که همچنان در خواب غوطهور است. این پسرک عجیب دل مرا برده بود. نگاهم به موهای فرفری و قهوهایش میافتد. دستی بر آنها میکشم و نگاهم را به روبهرویم که کاغذدیواری بر آن دیوار پوشانده شده بود، افتاد. طرح کاغذدیواری، گلهای نرگس را به تصویر میکشاند که حسابی به پرورشگاه میخورد.
زیر لب، آهسته گفتم:
- آخه منم قراره مثل فرید، سرنوشت منم بیراهه و نامشخص باشه؟
پوزخندی از این حرفم میزنم.
- برو خودتو جمع کن هیما! تو همیشه سعی کردی که آدم متفاوت و خودساختهای برای خودت باشی! حالا دیگه قولت رو فراموش کردی نامرد؟
نفس عمیقی کشیدم و نیز نگاهم را از آن دیوار دریغ نمودم. حتی دیگر نمیفهمم سبحان قرار است چهکار بکند و یا چهکار نکند!
در دل پوزخندی زدم و راهم را به پلهها سوق نهادم. وقتش است که کار را برای همیشه تمام کنم و برای همیشه از سبحان و دیارهایش خداحافظی نمایم.
بغض میکنم و باریدیگر نگاهم را به نگاه بیحس و یا آنطور بیان کنم، بیخیالیاش کردم. چه بیمعرفت بود که امیدم را واهی کرده بود!
***
چشمهایم را بستم و روبه همه گفتم:
- من فکرهامو کردم، جوابم مثبته!
با این حرفم، آرمان حیران کرد و به من که کنارش بودم، خیره شد. پلکی زدم و بیتوجه به حضور و نگاهاش، بر روی مبل نشستم و با امواجی از سردی در بدنم که به تازگی رسوخ کرده بود، به چهرهی متعجب مامان خیره شدم. پلکی زد و دوباره نگاهم کرد. چرا آنقدر عجیب نگاهم میکرد؟ انگار غم عجیبی دور او را پوشانده شده بود. به آرمانی که با تعجب خیره نگاهم میکرد، نگاه کردم. اویی که عاشق من شده بود و از عشقاش برایم رجز میخواند.
نگاهاش را از من دریغ کرد و به روبهرویش چشم دوخت و روبه نرجسبانو گفت:
- پس مبارکه! نرجسبانو، بیزحمت حلقهها رو میاری؟
نرجسبانو لبخندی زد و از داخل کیفاش دو جعبهی حلقه آورد و به طرف آرمان گرفت.
- بیا پسرم! راستی، خودم باید توی دستاتون حلقه بندازم، چون این یه رسمه!
آرمان جدی نگاهاش میکند.
- مرسی، اما میخوام خودم و خودش این کار رو بکنیم!
بلند میشوم و روبهرویش قرار میگیرم و میگویم:
- ممنون، اما میخوام خود نرجسبانو این مار رو بکنه جناب!
جناب را محکم گفتم که عصبی به مردمکهایم خیره شد و زیر لب گفت:
- نمیشه!
از این حرفاش، بغضی در گلویم جولان میدهد. چرا با من لج میکرد؟ چرا نمیگذاشت یک آب خوش از گلویم پایین برود؟ چرا؟
چشمهایم را بستم و چیزی جز یک نفس بغضدار در گلویم، نکشیدم.
- خیلی خب، خودت خواستی!
حس کردم لبخند پیروزمندانهای جایگزین لبهایش کرد. بدون توجه، دست راستم را بالا آوردم و جلوی رویش گذاشتم.
خواست حلقه را به دستم بیندازد که پدرم گفت:
- قبل از اینکه شما این حلقه رو بندازین، من به سبحان گفتم که عاقد بیاره که یک صیغهی محرمیت بینتون خونده بشه، اونوقت حلقهها رو توی دستاتون بکنین!
چیزی نگفتم و آرمان حرف پدرم را تأیید نمود. با نفرت به سبحان چشم دوختم که همچنان با لبخند به آرمان چشم دوخته بود و من بغض کرده بودم. بغض عجیبی در لانهی گلویم ایجاد شده بود. سبحان از او خوشاش آمده بود و این برایم بد به حساب میآمد.
با صدای زنگ خانه، سبحان بلند شد و در را باز کرد و نیز سپس روبه همه گفت:
- فکر کنم آقای مسلمی اومدن!
چه توقعی از سبحان داشتم که اینکه از ازدواج کردنم اندوهگین شود؟ یا چه میدانم، با احساس مسئولیتیاش در قبال خواهر گفتناش باشد؟
چهرهام سرد و یخزده شده بود. انگار دیگر آن هیمای خنثی و ساده نبودم. انگاری همانند این داستانها و رمانهای کلیشهای، به اعماق آب یا شاید در یک ریسمان افتاده بودم. یک ریسمانی که اسماش در ریسمان اقیانوس بود!
من باید در لحظهی آخر، حرفی را برای سبحان میزدم و کار را اتمام میکردم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به آرمان سوق دادم.
سکوت عجیبی حاکم شد و آقای مسلمی، خطبه را نیز خواند و من مصمم به فرشهای سنتی خانهمان چشم دوخته بودم. پلکی زدم و فکر کردم. به آیندهام که چگونه آن را سپری کنم؟! آینده، کلمهای مبهمی بود که هیچ شناختی از آدمیانش نداشتم.
با صدای عاقد که میگفت:
- عروسخانم، اجازه هست یا خیر؟
حالا باید تحمل کنم! بایستی تو تحمل کنی هیما! تو تنها آدم در زندگیات هستی که باید رنج بکشی و برای رنجهای کشیدهات، سختی بکشی و تحمل نمایی! آری، اینگونه است! رنج و اندوه!
آب دهانم را بلعیدم و گفتم:
- بله!
صدای دست و سوت، فضای خانه را در برگرفته بود و من بدون هیچ حسی به پدرم و همانطور به سبحان خیره شدم. نمیدانم چرا اینجا است و همانند رئیسها، در هرکاری دخالت میکرد؟!
چهرهی آرمان را نمیدیدم که چگونه است؟! فقط میدانستم که بسیار مشعوف و شاد است. به او حسرت میورزیدم که به عشق خود رسید، اما من فردی را که دوستاش داشتم را روی از من دریغ کرده است! رسیدن به عشق، کار شجاعت است و صلابت درونی میخواهد!
هرچه از عشق زخم خورده بودم، از یک آدم ناشناس و نمکبهحرام زخم نخورده بودم.
به آرامی، پوزخندی زدم و نگاهم را به فرهاد سوق نهادم. فردی که در این مدت، به من سعی نموده است بفهماند که آرمان چگونه آدمی است؟! کلاً آدمی مرموز و شجاع بود که در این جمع، آرام و با متانت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
با صدای پدرم که خطاب به نرجسبانو بود، به خودم آمدم و به آنها خیره شدم.
پدرم: نرجسبانو، بیزحمت حلقههای نشون رو بیارین!
نرجسبانو با خوشحالی مضاعف، حلقهها را از داخل کیفاش خارج نمود و نیز به سوی من و آرمان حرکت کرد. هردو برخاستیم و روبهروی یکدیگر قرار گرفتیم.
نرجسبانو، حلقهی آرمان را به من داد و هم حلقهی مرا نیز به آرمان داد. ابتدا آرمان حلقه را بر دست راستم نهاد و نیز منم حلقه را به دست چپاش قرار دادم. میان اضطراب گمشده بودم که با یاد خداوند، آن را آرامآرام کاستم.
«خدایا شکرت»
***
پلکی زدم و روبه فرید که داشت با لبخند میان من و آرمان خیره شده بود، نگاه کردم که با همان لحن کودکانهاش گفت:
«بلأخره دیدی ازدواج خانم مربی؟!»
لبخند تلخی زدم و دست کوچکاش را گرفتم.
«آخه یه روزی همه ازدواج میکنن! منم دامادی شما رو میبینم آقا فرید!»
لبخندی زد و نگاهش را به ستاره که در حین بازی با اسباببازی کامیوندارش بود، سوق داد.
«ایشاءاللّٰه!»
با تعجب به آرمان که خندهاش گرفته بود، خیره شدم. آرمان تک خندهای کرد و دستیبر موهای فر او کشید.
«عاشق شدی پسر؟»
فرید سرش را پایین انداخت و با لحن مظلومی گفت:
«با اجازهی شما، بله!»
دهانم از شدت حیرت باز مانده بود و قدرت هیچ حرفی را به من نمیداد. آرمان نیمنگاهی به من کرد و سپس روبه فرید گفت:
«ببین، مرد باش و تا آخرش برو! فهمیدی؟»
فرید، منظور آرمان را فهمید و گفت:
«آره فهمیدم، اما چطوری به دستش بیارم؟»
اخمی کردم و دستبهسینه، رویم را به طرف ستاره که همچنان مشغول بازی با اسباببازیاش بود، کردم که از دور هم صدایش را شنیدم:
«عاشقشدن تلاش میخواد، مرد و غیرت بودن میخواد! عاشقشدن ایستادن نمیخواد، پاپس کشیدن هم نمیخواد! عاشقشدن صبر میخواد که اون هم به یک اندازهست!»
حس کردم دستان کوچک فرید را در دستانش گرفت و نیز ادامه داد:
«من عاشق شدم و هیچگاه پاپس نکشیدم و براش جنگیدم! تو هم مرد باش و پای قول رسیدنت بده و براش بجنگ! فهمیدی؟»
بغض کردم و راهم را بهسوی دستشویی کج کردم. نگاهی بر خودم کردم. حالم از خودم و تفکراتم بهم میخورد. اگر من واقعاً عاشقش بودم، چرا برای رسیدن به سبحان کاری نکردم؟ چرا همانند ماتمزدهها، فقط منتظر بودم که او بیاید، در حینی که سبحان نه به من فکر میکرد و نه نشانی به رفتارش داشت! اینجا من بودم که گریه و آبغوره گرفتن را در وجودم دربرگرفته بودم و فکر میکردم که به او میرسم، اما همهیشان فایده نداشت و هرکاری کرده بودم؛ اما او بازهم نگاهش به من برادرانه بود و هرکاری که میکرد، از روی برادرانه رفتار میکرد.
پوزخندی زدم. چقدر ساده و احمق بودم و خودم خبر نداشتم. شیر آب را گشودم و یک مشت آب به چهرهی رنگپریده و بیحالم ریختم و به شخصیت رفتاری آرمان فکر کردم و نیز لبخندی زدم. واسهی عشقش هرکاری کرده بود و به من رسیده بود. بهقول خودش که مرد شد و برایش جنگید.
مشت دیگری آب به صورتم وارد کردم و نیز شیر آب را بستم و از دستشویی بیرون آمدم. آرمان با حالی مشوش به سویم آمد و گفت:
«هیما، باید بریم که از شرکت زنگ زدن و گفتن که سهامدار جدیدی رو انتخاب کردن که منم باید اونجا باشم!»
پوزخندی زدم.
«خب تو برو، چرا به من کار گرفتی؟ بعدشم من کلی اینجا کار دارم!»
مچ دستم را گرفت و با خشم در صورتم غرید:
«تو با من میای و حق حرفزدن هم نداری! فهمیدی؟»
سعی کردم مچ دستم را از دستهای مردانهاش خارج نمایم.
«بهت گفتم که من نمیام! حالا دستتو از دستم خارج کن!»
چیزی نگفت و مرا همانطور کشانکشان بهسوی در پرورشگاه خارج مینمود.
«گفتم ولم کن!»
بازهم مرغش یکپا داشت و مدام دستم را از آنسو، بهسوی دیگری میکشید.
«آرمان، بهت گفتم دستمو ول کن!»
اما او بیتوجه به حرفهایم، دستم را میکشید و مرا در آخر به داخل ماشین هدایت کرد. در ماشین را که گشود، گفت:
«هیما، من عجله دارم، باور کن!»
نفس عصبی سر دادم و سرم را به عنوان «برو بابا» برایش تکان دادم. از این کارم خندهای سر داد و در ماشین را بست و سوار ماشینش شد. خودم نیز خندهام گرفته بود. بیخیال لحظهی پیش شدم و دستم را زیر چانهام نهادم. با صدایش به خودم آمدم:
«الکی بهت گفتم که میخوایم بریم شرکت!»
تعجب کردم، اما بهجایش پوزخندی برایش زدم.
«یعنی من از کارهای تو تعجب میکنم آقا آرمان!»
چیزی نگفت؛ اما نگاه خیرهمانندش را بر روی خودم حس مینمودم. شاید داشت با عشق نگاهم میکرد و این برایم بیاهمیت فراوانی برخوردار بود.
در بین بیخیال نگاه کردنش، ضبط را روشن مینمایم که یکی از آهنگهای «حجت اشرفزاده» در ماشین به پژواک میآید:
«میپرستم تو را میپرستم!
من هنوزم هوای تو مستم!
ای پریزادهی مو پریشان...
روی از این خستهدل، روی برنگردان!»
پلکی زدم و زیر لب گفتم:
«عجب روزیه ها!»
خندهای کرد و فرمان را چرخاند.
***
از روزی که جواب «بله» را به آرمان داده بودم، حالم دگرگون شده بود و انگاری من سبحان را از یاد برده بودم. فکر کنم امامرضا(ع) دعای مرا مستجاب نموده بود.
زمستان بود و همه در تکاپوی ماهرمضانی بودند که بیوقفه در اسفندماه ۱۴۰۴ آغاز گردیده بود. لبخندی زدم و به آرمانی که داشت سر سفره دعا میکرد، خیره شدم. چشمهایم را بستم و از تهِدل دعا کردم:
«خدایا! هر آنچه که در بگذرد و آنچه که تو در دل دانی! میدونم که سبحان رو به من ندادی تا بهم بگی که قسمت و صلاح تو نیست! میدونم که تو بد دیگران رو نمیخوای و میذاری بهپای صلاح و قسمت! از تو میخوام که با آرمان منو خوشبخت کن، چون من دارم با اون زندگی میکنم؛ اونهم یک عمر با همدیگه!»
چشمهایم را که باز کردم، صدای «لاالاالهاللّٰه» را در گوشهایم طنین انداخت. افطار را آغاز کردم و چایی را برداشتم. سرد شده بود؛ همانند دل من که یخ و منجمد شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و در چشمهای مشکیاش خیره شدم. آدمی که تازه وارد زندگیام شده بود و بایستی تا آخر عمرم تحمل میکردم. نمیدانستم چرا دارم همانطور خیرهخیره نگاهش میکنم، اما میدانم که او خودش نیز مقصر است و تمام!
سرم را پایین فکندم و به بشقاب سوپم نگریستم. قاشق را برداشتم و اولین قاشق را پر از سوپ کردم و خوردم. دستپخت نرجسبانو حرف نداشت.
لبخندی زدم و خوردن را آغاز کردم.
آرمان، روبه نرجسبانو کرد و گفت:
«نرجسبانو، افطاری فرداشب رو من و هیما درست میکنیم!»
نرجسبانو لبخند شرمی زد و سریع گفت:
«آرمان پسرم، این حرفا چیه؟ خودم درست میکنم!»
آرمان، دستان چروکیده و فرتوتش را در دست میگیرد و میگوید:
«این حرفو نزنین! بلاخره شما هم باید استراحت کنین! البته اگر فرهاد رو داماد کنین خستگیتون هم بسیار فراوون در میره! از من که گذشت، اما برای فرهاد هنوز آستین بالا نزدین!»
نیمنگاهی به فرهاد انداختم که داشت با عصبانیتی عظیم به آرمان نگاه میکرد. این وسط فقط من میخندیدم!