چند لحظهی دیگر به پنجره خیره ماندم، اما چیزی جز انعکاس کمرنگ اتاق در شیشه دیده نمیشد. تلفنم را روی میز گذاشتم و دوباره به عکس نگاه کردم. مرد گوشهی تصویر هنوز همانجا ایستاده بود و آن حالت آشنای ایستادنش بیشتر از هر چیز دیگری ذهنم را درگیر کرده بود. نمیدانستم باید آنچه که دیده بودم را باور...
جواب سادهای وجود نداشت و من فقط آن در را دیده بودم. پیرزن دربارهاش حرف زده بود و کریمی هم تمام مدت تلاش کرده بود موضوع را عادی جلوه دهد. پس یا کسی در همان راهرو ما را دیده بود... یا کسی از قبل میدانست من قرار است آنجا باشم.
وقتی به خانه رسیدم، مستقیم به اتاقم رفتم و کولهام را روی میز...
فلز براقش هنوز خط و خش چندانی نداشت و دستهی آن هم کاملا نو بود. انگار همین اواخر عوض شده باشد. کریمی متوجه مکثم شد و فقط یک جمله گفت: «بیا بریم.»
لحنش آرام بود؛ اما این بار بیشتر شبیه دستور بود تا دعوت. بدون اینکه چیزی بپرسم دوباره راه افتادم. در تمام مسیر برگشت هیچکدام حرفی نزدیم و فقط صدای...
راهرو برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. در همان لحظه یکی از پرستارها متوجه حضور من شد و با اخم چند قدم جلو آمد: «شما اینجا چیکار میکنین؟»
قبل از آنکه فرصت جواب دادن پیدا کنم، کریمی خودش را رساند و بدون اینکه حتی به من نگاه کند، رو به پرستار گفت: «دانشجوی پروژهست. اشتباهی اومده بالا.»
نگاهش برای...
نگاهش پیش از آنکه روی من بیفتد، مستقیم به سمت همان قفسه رفت و چند ثانیه بیحرکت ماند و بعد آرام سرش را به طرفم برگرداند. لبخند کوتاهی روی لبش نشست؛ اما این بار چیزی در نگاهش تغییر کرده بود: «همهچی مرتبه؟»
دفترچه را بستم و گفتم: «بله.»
چند لحظه فقط نگاهم کرد. سکوتش از هر سوالی سنگینتر بود؛ بعد...
چشمم روی دیوار انتهایی اتاق ثابت مانده بود. قاب مستطیلشکلی آنجا نصب بود؛ یا بهتر بود بگویم... زمانی نصب بود. فقط رد کمرنگ قاب روی دیوار باقی مانده بود؛ مستطیلی روشنتر از رنگ بقیهی دیوار که چهار جای پیچ زنگزده در چهار گوشهاش قرار داشت. انگار سالها تصویر یا تابلویی آنجا بوده و بعد کسی با...
درود امیدوارم خوب باشید
من امتحانات پایانترم دارم که از تیر اینا شروع شده تا آخر مرداد ادامه داره 🥲 از طرفیم واسه مسابقه رمان نویسی شرکت کرده بودم و اونم تا آخر مرداده وقتش برای اون پارت مینویسم فعلا. تموم بشه اینا میام دوباره پارت میزارم هر روز :bouquet:
گوشهی لبش اندکی بالا رفت؛ اما لبخندش خیلی زود محو شد. چند قدم دیگر برداشت و بیآنکه نگاهم کند، پرسید: «آقای رستگار... خودت رو آدم کنجکاوی میدونی؟»
سوال آنقدر ناگهانی بود که چند لحظه طول کشید تا جواب بدهم: «فکر کنم... آره.»
سرش را آرام تکان داد: «کنجکاوی چیز خوبیه.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد...