روز سوم:
یکی از زیباترین مکانهایی که دیدید رو، توصیف کنید. |
بار مادربزرگ با اصرار و قربان صدقه مرا به خانهاش میکشاند. تنها بود و تنها دلخوشیاش، سر زدنهای گاهگاه نوههایش بود. خانهاش بدون ما سوت و کور بود؛ انگار دیوارهایش همیشه منتظر کسی بودند. پیچکهای نزدیک درب ورودی با دیدن مهمان، سبزتر جلوه میکردند و چای تلخ، وقتی توی فنجان پذیرایی ریخته میشد، خوشرنگتر بود. قندان مسی پر از آبنبات میشد و با ذوق آماده پذیرایی بود. وسایل این خانه قدیمی، چشم انتظار بودن را از صاحبشان آموخته بودند.
هر بار که به آنجا میآیم، از همان پله فرششده اول، قرار رفتن را با خود میچینم. اما با شنیدن صدای مادربزرگ، تمام قرارهایم فرار میکنند و هیچکدامشان یادم نمیماند. نگاهم را به دامن گلگلی و چارقد کوچک سفیدش میدوزم. لبخند بی دندانش در قلبم حد میشود و انگار مسری است. به پهنای صورتم میخندم.همیشه از شوق آمدنمان جلوی در میایستد و از همانجا "فدایت شوم"هایش را روانهمان میکند.
با خجالت، سرم را پایین میدوزم. از همان بچگی وقتی کسی قربان صدقه ام میرفت، از شرم سرم را پایین میانداختم.
فرش نارنجی-کرم روی پلهها حالا لایهای از کدورت رویشان را گرفته. نور خورشید با آنها هم، مانند دمپاییهای چرمی جلوی در حیاط، بد تا کرده است. برخلاف شمعدانیهای ردیفشده کنار پلهها، هر دو رنگ پریده اند. شمعدانیها چنان چشمنواز اند که گویی به قدمت، خوشآمد میگویند. از همانجا بوی امن و قدیمی به مشامم میرسد؛ ترکیبی از بوی برنج ایرانی، رختخوابهای مخصوص میهمان، لباسهای شسته و خواب دم صبح. حس آشنای قدیمی سراسیمه به قلبم بازمیگردد.
آغوش باز مادربزرگ مرا در بر میگیرد. در بوی عطر پیراهنش که یاس و گل محمدیست غرق میشوم.همانطور که زیر بوسههای آبدار مادربزرگ به دنبال راه نفس میگردم، چشمم به فرش قرمز دستبافت (هنر دست خود او) میافتد. یاد شیطنتهایم روی همین فرش میافتم. با چشمانم امضای کار هنرمند، را که ناشیانه اسم خودش را گوشه فرش بافته است، پیدا میکنم(زری). سعی میکنم با یادآوری همین موضوع حواس اورا پرت و از این فشار فرار کنم. تلاش هایم نتیجه میدهد و مادربرزگ که حالا حتی چین و چروک هایش هم به من میخندند، به آشپزخانه میرود تا قندان مسی اش را پر از آبنبات کند. با حوصله چای در فنجان میریزد. سینی گل دارش را روبرویم میگذارد.
بوی چای پر از عشقش، روحم را به شوق میآورد.
نور آفتاب به آینه میناکاری شده میتابد، بازتابش به پشتیهای قرمز جلا میبخشد. پرزهای معلق در هوا در این پرتو نور دیده میشوند. وقتی بچه بودم، عادت داشتم پرزهای بزرگتر را با دستم بگیرم اما هیچوقت موفق نمیشدم.
وقتی هوا گرم میشود، پنکه رومیزی کهنه مادربزرگ روی اوپن مرمری جا خوش میکند. صدای آن حتی از صدای یخچال هم بدتر است. گوشم پر از صدای وزوز یخچال و تیکتیک ساعت شده.اما عجیبتر آن است که این اصوات ناموزون باعث آزارم نمیشوند؛ بلکه چشمهایم را حسابی گرم میکنند. خواب آرامآرام راهش را میان مژه هایم پیدا میکند. صدای مادربزرگ نامفهوم میشود و به صورت زمزمه در میآید.نور خورشید پشت پلکهایم را نارنجی میکند. چای و پیچکها فراموشم میشود.
رویا میبینم... رویای دختری با گونههایی به سرخی گل شمعدانی؛ لبخندی به شیرینی قندان پر از آبنبات. دخترکی که پیراهن قرمز پوشیده و مادربزرگ من است.
پ.ن:با تاخیر مینویسم گویا😬الان روز ششم باید باشه اما من همچنان توی روز سومم.