پایم را از در بیمارستان بیرون میگذارم و تیشرت سفیدم را مرتب میکنم. با ذوق و شوق به دنیای بیرون نگاه میکنم و به ابرهای آسمانِ سفید خیره میشوم. صدای بلندی از بلندگوی ذهنم به گوشم میرسد که داد میزند و خوشحالی میکند. از یک طرف یادم میافتد که میخواهم به دنبال او بروم. پس قدمهایم را سریعتر برمیدارم و گوشیام را از جیبم درمیآورم و سعی میکنم مسیر خانه او را به یاد بیاورم.
درحالی که به تغییراتی که قبل از کما رفتنم انجام شده بود خیره شده بودم و فکر میکردم. با خودم گفتم که من چند سال در کما بودهام؟
شاید سه سال بوده است، یا شایدم بیشتر از سه سال داخل آن بیمارستان بودم. اما هر چقدر که بود، من الان فقط نیاز داشتم که او را فقط یک بار دیگر ببینم. سرگردان و پریشان در کوچهها راه میرفتم و دنبال نشانهای ناپیدا بودم.
چشمم به یک ماشین افتاد، دستم را تکان دادم. ماشین ایستاد.
«سلام! ببخشید مزاحمتون شدم. میدونید خیابون سندی کجاست؟»
«بله، اگه میخواید برسونمتون.»
در ماشین را باز کردم و سوار ماشین شدم.
«خیلی هم ممنون.»
«خواهش میکنم.»
در حالی که خورشید غروب میکرد و آسمان آبی را به نارنجی تبدیل میکرد، از خیابانهای مختلفی گذشتیم و کمی شک کردم که شاید این مرد مرا به جای دیگری میبرد.
«شما دارید درست میرید؟»
درهای ماشین قفل شد. با نگرانی به راننده نگاه کردم.
«معلومه که نه!»
با پوزخندی به من نگاهی شیطانی کرد. چقدر ساده لوح بودم! دستگیره در را محکم کشیدم و با گلویی پر از بغض فریاد زدم:
«در رو باز کن!»
کنار جاده ایستاد و به من خیره شد. از فرصت استفاده کردم و با چیزی که داخل ماشین بود محکم به سرش زدم که بیهوش شد. از جلو درها را باز کردم و به بیرون دویدم.
در حالی که همینطور اشکهایم سرازیر میشدند و در هوا معلق میشدند، میدویدم و به تابلوهای خیابانها نگاه میکردم. تابلویی توجهام را جلب کرد، روی تابلو خیابان سندی را نوشته بود.
با خوشحالی جهت مسیرم را تغییر دادم و وارد کوچهی شماره بیست و یک شدم و دنبال پلاک هفتاد و دو گشتم.
توجهم به در صورتی جلب شد. زنگ در را زدم و منتظر ماندم.
«بله؟»
تعجب کردم. این صدا صدای او نبود.
«شما سارا رو میشناسید؟»
«سارا کیه؟»
تعجبم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.
«کسی که صاحب این خونه بود!»
«منظورتون سارا گرین هست که فوت کردند؟»
«مَ... مگه مُ... مرده؟»
«آره دیگه. امروز بیست و دو ژوئیه دو هزار و بیست و پنج هست.»
یعنی سارا مرده و من ۱۴ سال توی کما بودم؟
قلبم درد گرفت و اشک هایم سرازیر شدند. با صدای لرزانی گفتم: «با... باش... باشه.»
و آرام روی زمین سر خوردم و نشستم.
باران بارید و مرا خیس و اشکهایم را پنهان کرد.
درحالی که لباسهایم خیس میشدند، زیر لب زمزمه کردم:
«سارا...»
آرام آرام بلند شدم و انگار همه زندگیام توی همان لحظه خلاصه شد. از جلوی چشمانم خاطراتم رد میشدند و صداها در گوشم میپیچید.
«بیا دیگه! سریعتر!»
صدای خنده...
«باشه... یکم صبر کن!»
«کیکی که پخته بودم رو دوست داشتی؟»
«درسهات رو خوندی؟»
«تبت خیلی زیاده! قرص خوردی؟»
خون خودم در هوا پاشیده شد و در لحظات آخر، ماشینی را دیدم که به من بر خورد کرده بود و چشمانم را برای همیشه بستم.