همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

«چشم‌هایش» پایانش مثل یه سیلی بود برام. واقع‌گرایانه و تلخ.
فرنگیس بعد از سال‌ها سکوت بالاخره حرف می‌زنه، ولی هیچ‌چیز عوض نمیشه. اون زخم‌ها اون‌قدر عمیقن که با درددل کردن هم خوب نمیشن. بزرگ علوی خیلی قشنگ ماکان رو از اسطوره‌ بودنش پایین می‌کشه. فرنگیس نشون میده که ماکان فقط یه آدم معمولی بوده با کلی ضعف و خودخواهی (و خیلی از دستش حرص خوردم گاهی)
اون بی‌حسی مطلق فرنگیس یعنی زندگیش قبل از مرگ تموم شده بوده. داستان خاکستری مطلق بود در اصل.
عشق فرنگیس به ماکان خیلی غم‌انگیز بود، نه به وصال رسید و تنها چیزی عایدش شد درد بود و عمری که با یه غم بزرگ و یا شاید حسرت سپری شد.
 
سلام به همگی
منم بلاخره تمومش کردم

پایان چشم هایش نشون میده که چقدر ذهن ما به اسطوره‌سازی از آدم‌ها تمایل داره و ما دوست داریم دیگران رو اون طوری که خودمون دوست داریم می‌بینیم نه آن‌طور که واقعاً هستند. ما فقط با یک بر خورد کوچیک شروع می کنیم به قضاوت و داستان سازی در مورد آدما درست همون کاری که ناظم مدرسه وقتی فرنگیس دید انجام داد. وقتی نقاب برداشته می‌شه و حقیقت شخصیت‌ها نمایان می‌شه ، خواننده دچار یک نوع سرخوردگی و یا یک حس عذاب وجدان میشه
واقعا نمیشه به جرأعت گفت که فرنگیس مقصر بوده یا نه.
این توجه با چشم ها و ساختن یک نماد از نگاه و توضیح دادن حالت ها با توجه به چشم ها خیلی تاثیر گذار بود.
ولی من واقعا دوست داشتم آخر کتاب به یه جمع بندی برسه. واقعا ای کاش وقتی ذهن مخاطب اینقدر درگیر ماجرا شده بود یسری چیزا برای ما پایان داستان مشخص می‌شد.
 
آخرین ویرایش:
دور اول کتاب سمفونی مردگان
@AsemoonAsemoon عضو تأیید شده است.
@.YEGANEH.
@پناه.
@.بَهاران.
@سنجاقک
@شیوانقش
@Cheat
@:)MAHAK
@سارا مرتضویسارا مرتضوی عضو تأیید شده است.
@شکوفـہ بـھـاری
@روناک
@ریحان🌿
@Mansi
@~راوـــی~
@EsperaEspera عضو تأیید شده است.
فایل کتاب:

فایل پیوست / سند
دریافت فایل

زمان: 3روز
قسمت مورد مطالعه: از ابتدا تا صفحه‌ی ۷۸ کتاب
(به حال من گریه می‌کرد - موومان دوم)
 
من که خودم هیجان دارم برای این کتاب 7np5_laie_100
 
توی این خوانش، فضاسازیِ عباس معروفی بیشتر برام پررنگ شد؛ این‌که چطور سرما و اندوهِ اون خونه رو جوری تصویر می‌کنه که آدم قشنگ با پوست و استخونش حسش می‌کنه.
این بار، غمِ اورهان و کمبودِ عمیقِ محبت مادری بیشتر به چشمم اومد؛ زخمی عاطفی و آشنا توی جامعه‌ی ما که وقتی می‌خوندمش، واقعاً دوباره اشک توی چشمام جمع شد. در کنارش، نگرانیِ مادر برای آیدین هم برام یه جور دیگه خودش رو نشون داد؛ اضطرابی که می‌بینی خیلی هم بی‌دلیل نیست.
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرد، غمِ «یک‌بار مردن» بود؛ جوری که آدم نمی‌فهمه شخصیت‌ها زندگی رو دوست دارن یا این غم، کلاً زندگی رو ازشون گرفته. این نگاهِ اگزیستانسیالیستی و تردیدی که نویسنده توی ذهن خواننده می‌کاره، به نظرم جذاب‌ترین بخشِ کتابهاشه.
 
مطالعه‌ی صفحه ۹ الی ۱۵ کتاب

من از صفحه نهم که شروع کردم، داستان با فضای زمستان و گفت‌وگوی اورهان و ایاز شروع می‌شه. چیزی که از همون ابتدا توجهم رو جلب کرد، رابطه و کشمکشی بود که بین این دو نفر وجود داشت. ایاز اصرار داشت کاری انجام بشه، ولی اورهان نسبت به انجامش کاهلی می‌کرد و انگار تمایلی نداشت که خودش رو درگیر اون موضوع کنه. با جلو رفتن داستان کم‌کم متوجه شدم که موضوع به آیدین برادر اورهان، مربوط می‌شه و اورهان دنبال پیدا کردن آیدینه
همین‌جا برای من یک سوال شکل گرفت که چرا آیدین از خانواده فاصله گرفته و چرا اورهان تا این حد درگیر پیدا کردن اونه و چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد، تفاوتی بود که بین آیدین و اورهان احساس کردم. از چیزی که تا اینجا فهمیدم، آیدین انگار با خانواده و طرز فکر اون‌ها خیلی هم‌جهت نیست و مسیر متفاوتی برای خودش انتخاب کرده، در حالی که اورهان بیشتر به پدرش و راه و روش اون نزدیکه و انگار داره همون مسیری رو ادامه می‌ده که پدرش براش تعیین کرده. این تفاوت برای من جالب بود، چون حس می‌کنم همین تضاد بین دو برادر می‌تونه در ادامه اهمیت بیشتری پیدا کنه.
در ادامه، نویسنده وارد فضای خانه و گذشته‌ی خانواده می‌شه و توصیف‌هایی که از برف، زمستان و فضای اردبیل داره، برای من خیلی پررنگ بود. فضای سرد و برفی داستان فقط یک پس‌زمینه نیست؛ من حس کردم این سرما به حال‌وهوای خود خانواده هم نزدیکه. توصیف خانه، نان پختن مادر و حساب‌گر بودن پدر باعث شد خانواده رو فقط از طریق اطلاعات مستقیم نشناسم، بلکه کم‌کم بتونم فضای زندگی‌شون رو تصور کنم. مخصوصاً اینکه مادر و پدر هم در قید حیات نیستند، باعث شد این گذشته برای من یک حس سنگین و تا حدی غمگین داشته باشه؛ انگار خانواده‌ای رو می‌بینیم که بخش مهمی از گذشته‌شون دیگه وجود نداره، ولی اثرش هنوز روی شخصیت‌ها باقی مونده.
 
آخرین ویرایش:
من از صفحه نهم که شروع کردم، داستان با فضای زمستان و گفت‌وگوی اورهان و ایاز شروع می‌شه. چیزی که از همون ابتدا توجهم رو جلب کرد، رابطه و کشمکشی بود که بین این دو نفر وجود داشت. ایاز اصرار داشت کاری انجام بشه، ولی اورهان نسبت به انجامش کاهلی می‌کرد و انگار تمایلی نداشت که خودش رو درگیر اون موضوع کنه. با جلو رفتن داستان کم‌کم متوجه شدم که موضوع به آیدین برادر اورهان، مربوط می‌شه و اورهان دنبال پیدا کردن آیدینه
همین‌جا برای من یک سوال شکل گرفت که چرا آیدین از خانواده فاصله گرفته و چرا اورهان تا این حد درگیر پیدا کردن اونه و چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد، تفاوتی بود که بین آیدین و اورهان احساس کردم. از چیزی که تا اینجا فهمیدم، آیدین انگار با خانواده و طرز فکر اون‌ها خیلی هم‌جهت نیست و مسیر متفاوتی برای خودش انتخاب کرده، در حالی که اورهان بیشتر به پدرش و راه و روش اون نزدیکه و انگار داره همون مسیری رو ادامه می‌ده که پدرش براش تعیین کرده. این تفاوت برای من جالب بود، چون حس می‌کنم همین تضاد بین دو برادر می‌تونه در ادامه اهمیت بیشتری پیدا کنه.
در ادامه، نویسنده وارد فضای خانه و گذشته‌ی خانواده می‌شه و توصیف‌هایی که از برف، زمستان و فضای اردبیل داره، برای من خیلی پررنگ بود. فضای سرد و برفی داستان فقط یک پس‌زمینه نیست؛ من حس کردم این سرما به حال‌وهوای خود خانواده هم نزدیکه. توصیف خانه، نان پختن مادر و حساب‌گر بودن پدر باعث شد خانواده رو فقط از طریق اطلاعات مستقیم نشناسم، بلکه کم‌کم بتونم فضای زندگی‌شون رو تصور کنم. مخصوصاً اینکه مادر و پدر هم در قید حیات نیستند، باعث شد این گذشته برای من یک حس سنگین و تا حدی غمگین داشته باشه؛ انگار خانواده‌ای رو می‌بینیم که بخش مهمی از گذشته‌شون دیگه وجود نداره، ولی اثرش هنوز روی شخصیت‌ها باقی مونده.
یک نکته‌ی دیگه‌ای که توجهم رو جلب کرد، پاپاخ اورهانه. اینکه اورهان تقریباً در هر شرایطی پاپاخش رو به سر داره و حاضر نیست ازش جدا بشه و برای من تبدیل به یک جزئیاتی قابل توجه شد، مخصوصاً وقتی جمله‌ی پدرش درباره‌ی پاپاخ و باد رو می‌خونیم که پدر بهش می‌گه اگر باد به زیر پاپاخ بیفته، پاپاخ بالا می‌ره، پس باید مراقب باشه. شاید در نگاه اول فقط یک جمله‌ی ساده باشه، ولی چون اورهان در ادامه هم خیلی تحت تأثیر حرف‌ها و راه و روش پدرشه، من احساس کردم این جمله می‌تونه معنای بیشتری هم داشته باشه. انگار پدر حتی بعد از نبودنش هم هنوز روی رفتار و انتخاب‌های اورهان تأثیر داره.
در جایی که اورهان از کاروانسرا خارج می‌شه هم این موضوع برای من پررنگ‌تر شد. اون خیلی به اطراف و آدم‌های دیگه توجه نمی‌کنه و راه خودش رو می‌ره؛ اما در عین حال، این راه خودش شاید کاملاً هم انتخاب شخصی خودش نباشه، چون خودش بارها تحت تأثیر حرف‌ها و باورهای پدرش قرار گرفته. برای همین تا اینجای داستان، اورهان برای من شخصیتی شده که بین چیزی که خودش می‌خواد و چیزی که از پدرش به ارث برده، قرار گرفته؛ هرچند هنوز برای قضاوت درباره‌ش خیلی زوده.
فعلاً هنوز خیلی زوده که بخوام درباره‌ی داستان یا شخصیت‌ها قضاوت قطعی داشته باشم، ولی چیزی که تا اینجا من رو بیشتر کنجکاو کرده، همین تضاد بین آیدین و اورهانه؛ اینکه یکی انگار مسیر متفاوت خودش رو انتخاب کرده و دیگری بیشتر در مسیر پدرش حرکت می‌کنه.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
عقب
بالا پایین