«چشمهایش» پایانش مثل یه سیلی بود برام. واقعگرایانه و تلخ.
فرنگیس بعد از سالها سکوت بالاخره حرف میزنه، ولی هیچچیز عوض نمیشه. اون زخمها اونقدر عمیقن که با درددل کردن هم خوب نمیشن. بزرگ علوی خیلی قشنگ ماکان رو از اسطوره بودنش پایین میکشه. فرنگیس نشون میده که ماکان فقط یه آدم معمولی بوده با کلی ضعف و خودخواهی (و خیلی از دستش حرص خوردم گاهی)
اون بیحسی مطلق فرنگیس یعنی زندگیش قبل از مرگ تموم شده بوده. داستان خاکستری مطلق بود در اصل.
عشق فرنگیس به ماکان خیلی غمانگیز بود، نه به وصال رسید و تنها چیزی عایدش شد درد بود و عمری که با یه غم بزرگ و یا شاید حسرت سپری شد.
فرنگیس بعد از سالها سکوت بالاخره حرف میزنه، ولی هیچچیز عوض نمیشه. اون زخمها اونقدر عمیقن که با درددل کردن هم خوب نمیشن. بزرگ علوی خیلی قشنگ ماکان رو از اسطوره بودنش پایین میکشه. فرنگیس نشون میده که ماکان فقط یه آدم معمولی بوده با کلی ضعف و خودخواهی (و خیلی از دستش حرص خوردم گاهی)
اون بیحسی مطلق فرنگیس یعنی زندگیش قبل از مرگ تموم شده بوده. داستان خاکستری مطلق بود در اصل.
عشق فرنگیس به ماکان خیلی غمانگیز بود، نه به وصال رسید و تنها چیزی عایدش شد درد بود و عمری که با یه غم بزرگ و یا شاید حسرت سپری شد.
