spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 8/7/26 #31 دیشب بازار نادری رفتم ساعت نزدیک یازده به خونه برگشتیم پیراشکی و لیموناد خریدن واسم خواهرام امروز هم جمعست مادرم و خواهرم خوابن.
دیشب بازار نادری رفتم ساعت نزدیک یازده به خونه برگشتیم پیراشکی و لیموناد خریدن واسم خواهرام امروز هم جمعست مادرم و خواهرم خوابن.
spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 8/9/26 #32 دیشب وسایل خونه رو جمع کردیم قراره هفتهی دیگه بار کنیم خونه ی جدید و فصل تازه زندگیم شروع میشه.
spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 چهارشنبه ساعت 16:44 #33 امروز هم دورهم بودیم خالم و داییم و خواهر بزرگم اومده بودن خواهربزرگم حاملست دختر داره تو شکمش خواهرم رفته بود کربلا معجزه بچه دار شد معجزه خیلی قشنگه.
امروز هم دورهم بودیم خالم و داییم و خواهر بزرگم اومده بودن خواهربزرگم حاملست دختر داره تو شکمش خواهرم رفته بود کربلا معجزه بچه دار شد معجزه خیلی قشنگه.
spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 جمعه ساعت 13:06 #34 هوا گرمه با یک کولر آخر خونمون نشستیم هفتهی دیگه بار میکنیم.
spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 شنبه ساعت 15:49 #35 امروز ماهی کبابی خوردیم با شربت خنک میتو الانم مادرم و خواهرم خوابن من عید جغد تو انجمنم.
spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 شنبه ساعت 15:54 #36 میخوام رمان کوتاه بنویسم درمورد دختری که ذهن آدما رو میخونه عاشق میشه و پایان متفاوتی داره.
spideh27 گرگینه رمانخـور نوشتهها نوشتهها 146 پسندها پسندها 383 امتیازها امتیازها 63 سکه 401 دیروز ساعت 23:21 #37 امشب میخواستیم شام بخوریم برقا قطع شدن ساعت ده و نیم برق اومد و باید فردا صبح به خونهی داییم بریم.