دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

دیشب بازار نادری رفتم ساعت نزدیک یازده به خونه برگشتیم پیراشکی و لیموناد خریدن واسم خواهرام امروز هم جمعست مادرم و خواهرم خوابن.
 
امروز هم دورهم بودیم خالم و داییم و خواهر بزرگم اومده بودن خواهر‌بزرگم حاملست دختر داره تو شکمش خواهرم رفته بود کربلا معجزه بچه دار شد معجزه خیلی قشنگه.
 
امروز ماهی کبابی خوردیم با شربت خنک میتو الانم مادرم و خواهرم خوابن من عید جغد تو انجمنم.
 
امشب میخواستیم شام بخوریم برقا قطع شدن ساعت ده و نیم برق اومد و باید فردا صبح به خونه‌ی داییم بریم.
 
امروز خونه دایی اومدیم تا کارای سند خونه جدید رو انجام بدیم قراره عصر هم مغازه بریم.
 
عقب
بالا پایین