دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات دکتر ارش نوروزی]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دستان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
برای چند ثانیه به ذهنم نمی رسید باید چه کار کنم. دیدم جلال الدین به سمت مادرش می دود و فروغ هم به سمت ما. بالاخره جلال الدین به مادرش رسید و خود را در آغوش مادرش انداخت و فروغ با گریه و زاری گفت بگو ببینم چی شده جلال الدین؟...
جلال الدین گفت حال معصومه خوب نیست مادر جان. الان می روم دنبال حکیم باشی. فروغ فوری گفت پس بدو پسرم، زود باش. جلال الدین چشم محکمی گفت و ناگهان غیبش زد. توی این فرصت، بیشتر خون ها را شسته بودم ولی معصومه مثل گچ دیوار سفید شده بود. فروغ تا این صحنه را دید محکم توی سرش زد و از حال رفت. واقعا عجیب بود که به چه سرعتی جلال الدین با حکیم باشی و دخترش شهربانو از راه رسیدند. حکیم باشی فوری شیشه یی را از کیف مخصوص اش درآورد و جلوی بینی و دهان فروغ گرفت و همزمان شهربانو هم شیشه دیگری را جلوی دهان و بینی معصومه گرفت. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که فروغ بیچاره من، چشمان خیس غمگینش را باز کرد و به کمک شهربانو شربتی نوشید که معلوم بود هم خیلی تلخ و هم بسیار موثر است چون در ظاهر، آرام تر شده بود و گریه و زاری و فریاد و فغان تبدیل به ناله و اشک و آه ملایمی گشته بود که در آن شرایط واقعا لازم بود.
حکیم باشی پس از معاینه معصومه گفت شیخ آقا خان، من برای شما و خانواده تان احترام زیادی قائلم. باید بگویم که این دختر را مسموم کرده اند و خیلی هم به کار خودشان وارد بوده اند چون طعم و بوی خاصی نداشته و کار همان از خدا بی خبر هایی است که توی محلات اطراف در نقش فروشنده دوره گرد، خوراکی های خوشمزه آورده و گفته اند هر کس بیشتر بخرد و بخورد جایزه رایگان هم می گیرد و به نظر می رسد تعداد زیادی را مسموم کرده باشند. بعد از اینکه حرف های حکیم باشی را به دقت گوش کردم گفتم من هم برای شما و خاندان محترم و دانشمند شما که همگی از بزرگان طب و پزشکی بوده اند اهمیت و احترام فراوان قائل هستم. حالا به نظر شما دخترم چطور معالجه می شود؟ حکیم باشی چند ثانیه سکوت کرد و بلافاصله گفت راستش را بخواهید کارمان بسیار سخت است و مرتب باید مراقب وضعیت معصومه و علائم و نشانه ها باشیم. اگر داروهای مرحله اول، جواب بدهد فردا این موقع باید سرحال شده باشد و اشتها داشته باشد و البته تا فردا ممکن است چند بار دچار تهوع و استفراغ شود و کلیه ها و روده بیشتر کار کنند. پس همراه داروها هرچه توانست بیشتر آب بنوشد البته بهتر است.
فروغ که می دید معصومه خیلی بی حال و رنگ پریده و ضعیف است گفت خب اگر بهتر نشد چه کنیم و زد زیر گریه.
شهربانو کمی شربت سیاه رنگ به فروغ خوراند و حکیم باشی گفت البته شفا با خداست و ما فقط کار طبابت می کنیم و آخر شب دوباره برای معاینه می آییم. متاسفانه تعداد بیماران این محله و اطراف خیلی زیاد است. فعلا مرخص می شویم.
فروغ هنوز هم خیلی نگران بود و به من نگاهی کرد و مقداری پول به حکیم باشی دادم و گفتم فعلا خدمتتان باشد. تشکر کرد و همراه دخترش رفت.
فروغ گفت به نظر تو، بهتر نیست معصومه را زودتر ببریم تهران؟ هر چه باشد پزشکان و بیمارستان های خیلی بیشتر و معروف تری دارد. فوری گفتم این حکیم باشی را هم حکیم هندی می گویند. بیشتر مردم قبولش دارند و پدر و پدربزرگش هم حکیم های سرشناسی بوده اند. مادرش هم یک پرستار و بعدها مامای معروفی از سرزمین هندوستان بوده.
فروغ گفت خیلی دلم شور می زند. خیلی می ترسم. دست خودم نیست. دخترم خیلی بدحال است. همین که فروغ داشت این حرف ها را می زد معصومه لرزید و حالتی مثل تشنج داشت و استفراغ کرد و از دهان و بینی، خون زیادی بیرون آمد. جلال الدین که این صحنه را دید خودش دوید و رفت دنبال حکیم باشی و دخترش. ولی این بار بیشتر طول کشید تا خودشان را برسانند.
حکیم باشی به سرعت چندین داروی مختلف را ترکیب کرد و در دهان و بینی معصومه ریخت. بعد گفت باید هرچه زودتر به نزدیک ترین بیمارستان اراک منتقلش کنیم. روی شکم معصومه چند زخم عجیب ایجاد شده بود که از آنها هم خون می آمد...
 
بالاخره با هزار رنج و زحمت از بیمارستان دکتر مصدق اراک برای معصومه پذیرش گرفتیم و به صورت اورژانسی به وضعیتش رسیدگی شد. به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شد و یه عالمه دستگاه و وسایل و سروم و لوله به معصومه طفلکی من وصل شد.
فروغ هم واقعا بدحال و ناراحت و افسرده بود. بعد چند روز گفتند باید هرچه زودتر منتقلش کنیم تهران. شرایط بسیار سختی بود ولی بالاخره به تهران منتقل شد و فروغ کمی بهتر شد و احساس می کردیم در تهران، حتما نتیجه می گیریم. پزشکان زیادی معصومه را ویزیت کردند و با جدیت، پیگیر فرآیند درمان او بودند. کمیسیون پزشکی هم برایش تشکیل شد.
بعد نزدیک به ده روز خیلی سخت، گفتند که اگر در بیمارستان آمریکایی ها بستری شود خیلی بهتر است ولی هزینه درمان در این بیمارستان خیلی بالاست. بلافاصله گفتم تا جایی که بتوانم هزینه می کنم و اگر لازم باشد از طریق قرض و وام هم اقدام می کنم.
خیلی زود همه کارها انجام شد و هزینه های اولیه را انجام دادیم و معصومه در بیمارستان آمریکایی ها واقعا حالش بهتر شد. سطح هوشیاری بالا رفت و بالاخره توانست غذا و آب بخورد و دیگر نیازی به سروم و آمپول و داروهای تزریقی تقویتی گران قیمت نبود.
فروغ هم خیلی حفظ ظاهر می کرد ولی می فهمیدم که خیلی ناراحت و نگران است و احساسات قوی مادرانه اش به این نتیجه رسیده بود که هنوز جای نگرانی زیادی وجود دارد. حق هم داشت. من هم اصلا آرامش نداشتم.
در پیگیری ها و تحقیقات و بررسی ها به این نتیجه رسیدند که یه عالمه گروه های خلافکار و اراذل و اوباش با همکاری نوکران تاجر الملک، این مسمومیت ها و دردسرها را به بار آورده بودند و یه تعدادی هم دستگیر و محاکمه و زندانی شده بودند.
حال معصومه در نوسان بسیار زیادی بود. بعضی شبها به قدری بدحال بود که فروغ و من فقط گریه می کردیم و امیدمان خیلی کم می شد. خیلی شب ها هم واقعا بهتر بود و می گفتند اگر همینطور باشد که به زودی مرخص خواهد شد. با این وضعیت عجیب و نامعلوم نزدیک سه ماه را گذراندیم. از لحاظ روحی و روانی خیلی نگران فروغ بودم چون واقعا خوب نبود. خیلی گریه می کرد و آرام نمی شد. من بین بیمارستان و خانه و برنامه های شغلی و بچه‌ها در رفت و آمد بودم ولی فروغ از کنار تخت معصومه، تکان نمی خورد. نه خواب درست حسابی داشت نه تغذیه مناسب و نه آرامش روحی و روانی. پزشکان و پرستار ها می گفتند اینجوری همسرتون هم از پا در میاد. به خودش هم می گفتند که مراقب باش ولی انگار نمی توانست.
یک شبی گفتند قسمت هایی از پاها و دست ها و نواحی مختلف بدن معصومه، دچار کبودی و سیاهی شده و به احتمال زیاد دچار خونریزی داخلی هم شده بود. هزینه های درمانی هم که خیلی بالا بود و چون مدت زیادی طول کشیده بود در فکر فروش قسمتی از زمین ها و باغ ها و املاک بودم.
از طرفی در جلسه کمیسیون پزشکی، پیشنهاد انتقال به مراکز درمانی خارج از کشور هم مطرح شده بود. وقتی به فروغ و من هم گفتند گفتم اگه واقعا به نظر پزشکان، این کار خیلی تاثیر داره خب هرچه زودتر انجام بشه بهتره. صحبت هزینه ها دیگه به ریال و تومان نبود. صحبت از پوند و دلار و... بود و باید هرچه زودتر برای فروش اموال اقدام می کردم.
توی بیمارستان آمریکایی هم هزینه ها به دلار بود. یک شب که مشغول صحبت و مشورت با فروغ بودیم خانم نسبتا سالمند و سرحالی آمد و کنار فروغ نشست و فهمیدیم یک پزشک قدیمی و باتجربه بسیار بالاست. این خانم دکتر گفت پیشنهاد دوستانه من با توجه به اینکه پرونده پزشکی دخترتون را به دقت بررسی کرده ام این است که به جای اعزام به آمریکا و اروپا، در یک مرکز درمانی مجهز در کشورهای همسایه اقدام کنید و آنها اگر لازم باشد پزشکان مطرح دنیا را خبر می کنند که بر بالین دختر شما حاضر شوند و هر کاری بتوانند خب انجام بدهند. فروغ و من خیلی توی فکر رفتیم. این خانم دکتر گفت با توجه به شرایط خاص بیمار شما اصلا عقلانی نیست که به کشور خیلی دوری مسافرت کند. خب بحث اقامت و هزینه ها هم هست و واضح هست که از این نظر هم برای شما خیلی سخت تر خواهد بود.
خانم دکتر صفوی ادامه داد که چند بیمارستان خیلی عالی در ترکیه، ارمنستان، تاجیکستان، گرجستان، هندوستان و... سراغ دارد که می تواند در صورت موافقت ما کارهای اداری انتقال معصومه را از همین فردا شروع کند. به قول فروغ این خانم دکتر یه جور دلنشین و خالصانه و خودمانی تری حرف می زد و انگار همه چیز را به دقت بررسی کرده بود و گفت لطفا زودتر به من خبر بدهید و کارت ویزیتش را به فروغ داد و ضمن صحبت ها فهمیدیم که تحصیلات خانم دکتر در هندوستان بوده و مادرش هندی و پدرش ایرانی و از پزشکان سرشناس تهران بوده. بعد هم فهمیدیم که همسرش هم یک پزشک بسیار معروف هندی است که با مراکز درمانی بسیار زیادی در سطح بین المللی، همکاری دارد. خلاصه گفت که به خاطر شرایط خاص دخترتون زودتر تصمیم بگیرید و روی همکاری من و همسرم هم همیشه حساب کنید. آخرش هم صورت فروغ را بوسید و دست من را فشار داد و گفت خودم هم مادر چهار فرزند هستم. ما هم خانواده داریم و شرایط بسیار سخت شما را عمیقا درک می کنیم. بعد هم خداحافظی کرد و رفت...
 
آخرین ویرایش:
فکر و ذهن فروغ و من حسابی درگیر شد. بعد چند دقیقه سکوت، شروع کردیم به صحبت و مشورت. حرف های این خانم دکتر را از بقیه، منطقی تر و دلنشین تر به حساب آوردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که فروغ همین فردا صبح اول وقت، موافقت کامل هردومون را به خانم دکتر بگه و ازش بخواد که زودتر برای انتقال معصومه به یک کشور همسایه، اقدامات لازم را انجام بده.
همین اتفاق هم افتاد و به نسبت همه کارها را زودتر انجام دادند و اول صحبت از ترکیه و بیمارستان های استانبول بود. بعد گفتند که شرایط پذیرش بیمار در ارمنستان و امارات متحده خیلی خیلی بهتر و مناسب تر هست ولی در آخر با قطعیت کامل گفتند که بهترین گزینه برای ما هندوستان است و ناگهان نگاه کردیم و دیدیم که در دهلی هستیم و معصومه در یکی از بهترین بیمارستان ها بستری شده و در حال مشورت برای محل زندگی و ثبت نام بچه ها در بهترین مدارس دهلی هستیم و واقعا هنوز هم باورم نمیشه که چطور همه کار ها هم با سرعت و هم دقت و کیفیت بالا انجام شد و تا حد زیادی خیالمان راحت شد.
البته فروغ که استرس بسیار زیادی در طول این مدت داشت به طور ناگهانی دچار حمله عصبی شد و حدود چهل روز اول ورودمان به هندوستان را در بیمارستانی که معصومه هم بستری بود گذراند و انگار که آب و هوای آنجا هم برایش مناسب نبود و اشتها را کاملا از دست داد و فقط از طریق انواع سروم ها تغذیه می شد. فروغ خیلی لاغر شد و وزن بسیار زیادی از دست داد و با اینکه قد بلند و استخوان بندی درشت داشت ولی به زیر پنجاه کیلو رسید و در حقیقت فقط چهار پاره استخوان شده بود و هر کاری کردند صد گرم هم اضافه نشد. همان فروغی که تپل ترین و خوش اشتها ترین دختر فامیل بود و همه می گفتند بالاخره بر اثر چاقی و اضافه وزن، یه بلایی سرش می آید.
معصومه هم دوباره خیلی خوب شده بود و مرتب غذا می خورد و رنگ و روی بهتری پیدا کرده بود ولی مرتب دچار تب و لرز و حالت های شبیه تشنج خفیف می شد و وسط گرمای تابستان، سردش می شد و با وجود اشتها و تغذیه مناسب، او هم به طرز عجیبی دچار کاهش وزن شده بود که هر کاری کردند مرتب لاغر و لاغرتر شد.
بچه‌ها در مجموع از هندوستان و دهلی خیلی خوششان آمده بود. بیشتر از همه زهرا و جلال الدین، علاقه زیادی نشان می دادند و همگی به لطف خانم دکتر و همسرش در بهترین مدارس دهلی، پذیرفته شدند و وقفه زیادی در روند تحصیلی پیش نیامد و نگرانی ما بیشتر برای محل اقامت مناسب بود.
یکی از دوستان خانم دکتر، از ثروتمندان هندوستان و بسیار سرشناس و دارای املاک و باغ ها و زمین و ثروت عجیب و غریبی بودند. پیشنهاد دادند در یک خانه بسیار بزرگ و مجلل که در اختیار داشتند زندگی کنیم که هم به بیمارستان خیلی نزدیک بود هم برای رفت و آمد بچه‌ها خیلی موقعیت عالی داشت. هم بسیار خانه راحت و شیک و مجهز برای خودمان بود و من پیشنهاد رهن کامل یک ساله را دادم که موافقت شد و حساب کردم که مبلغ آن مساوی با مبلغ پنج خانه یی است که در ایران اجاره داده بودم و از هر کدام این مبالغ را روی هم گذاشتم و مبلغ رهن یکساله را دادم و خیالم راحت شد. این عمارت باشکوه و فضای سبز اطرافش واقعا زیبا و آرامش دهنده بود و هیچ چیز کم و کسر نداشت. فهمیدیم که آن مهندس معمار معروف هندی ثروتمند این خانه را خودش طراحی و اجرا کرده بوده برای اقامت خودش و خانواده و نهایت ظرافت و کیفیت و سلیقه را به کار برده بود. خب دوباره در ظاهر، همه چیز عالی بود و اوضاع و احوال خیلی بهتر شده بود تا آن روزی که بچه‌ها صبح زود به مدرسه رفتند و عصری همگی به خانه برگشتند جز جلال الدین.
اولش گفتم پسرم عاشق کتاب است و حتما سری به بازار بزرگ کتاب زده و می آید. وقت شام شد و خدمتکاران، شام را چیدند و همه چیز را آماده کردند ولی هیچ خبری از جلال الدین نشد که نشد. کم کم نگران شدیم و جریان را با پلیس محلی دهلی، در میان گذاشتیم...
 
عقب
بالا پایین