فکر می کنم برای خودم و نسل جوان بهتر است کمی راحت تر و خودمانی تر بنویسم که بعد از هشت دختر قد و نیم قد خانواده، بالاخره آرزوی دیرینه پدر و تا حدی هم مادر را تحقق بخشیدم که به دنیا آمدم و این خانواده صاحب پسر هم شدند. البته دوقلو بودیم و شش ماهه و بی طاقت به دنیا آمده بودیم و پزشکان گفته بودند که برادرم زنده می ماند ولی متأسفانه به من امیدی نیست. چه حکمتی بود که برای من شناسنامه نگرفتند و برادرم که نارسایی قلبی و تنفسی داشت در آغاز سه سالگی از دنیا رفت ولی همچنان برای من شناسنامه گرفته نشد تا هشت نه سالگی که دیدند زنده مانده ام و بالاخره دارای شناسنامه شدم.
خانه خودمان که هشت دختر داشت. منزل عمه ها و عموها و خاله ها و دایی ها هم محض نمونه تا قبل از من و برادرم هیچ پسری به دنیا نیامده بود. پس ما را زیادی تحویل گرفتند و زمین اربابی و باغ و ملک و چه و چه به نام ما زدند و هفت شب و هفت روز هم به جشن و شادی و پایکوبی و ریخت و پاش پدربزرگ ها که خان و خانزاده بودند گذشت. هرچه هم که برای برادرم آرشام بود چون زنده نماند به نام من زدند و وقتی قرار شد در حدود ۱۵ سالگی به حوزه علمیه اراک بروم یکی از هزاران دختر عموهایم را به عقد من درآوردند که سنت حسنه خدا و پیغمبر ص هم جاری شده باشد. فاطمه خانم دختر عمو محمد علی آقا، فقط سیزده سال داشت. خیلی زیبا و کم حرف و معصوم و مظلوم بود. یک عروسک پارچه یی که بی بی برایش درست کرده بود هم همراهش بود که رفتیم زیر یک سقف. ظاهرا همه چیز داشتم و کم و کسری نبود. البته فاطمه خانم تا سه سال ،پیش مادربزرگم و عمه هایم بود و بعد که رسما آخوند شدم رفتیم خانه خودمان. دخترم زهرا، یک سال بعد به دنیا آمد...