شاه خواست جام شرابش را بنوشد، گلبرگی از ارکیده در آن افتاده بود، لبخند ملیحی زد، مدتی بود که در هر گوشه و کنار قصر ارکیدهها میروییدند، شاه به ملازمان دستور داد که امروز هم مقداری ارکیده جمع کنند تا به دخترکش هدیه دهد.
شاهدخت ضعیفتر شده بود، غذا نمیخورد، حرفی نمیزد، دلش به رفت و آمدهای پدرش خوش بود و آن ارکیدههای سیاه عجیب..
امروز ولی همانها را هم پس زد و فریاد کشید
"ارکیدهها شبها ناله میکنند، از من دورشان کنید!"