در حال ترجمه رمان گناهکاران بی‌نام و نشان | مأوا

مأوا

کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1
پسندها
پسندها
10
امتیازها
امتیازها
3
سکه
33
نام رمان: Sinners Anonymous
نویسنده: Somme Sketcher
مترجم: مأوا
ژانر: عاشقانه، درام، جنایی
خلاصه جلد اول :

من روری کارترم و کارهای خوبی از من سر نمی‌زنه. برای نجات پدرم، مجبور شدم با رئیس هفتاد و چند ساله‌ی کوزا نوسترا ازدواج کنم. زیر این لبخند مصنوعی و لباس‌های تنگ، پر از خشم و تلخی‌ام، ولی تا حالا تونسته بودم خودم رو سرپا نگه دارم. تا اینکه برادرزاده‌ی نامزدم سر و کله‌اش پیدا شد. آنجلو «ویشس» ویسکونتی. یک هیولای خوش‌قیافه با زبانی به تیزی استخوان گونه‌هاش. می‌گن نه ساله که دست از خلاف کشیده و دیگه اون آدم سابق نیست. ولی من بهتر می‌دونم. اون خطرناک‌ترین ویسکونتیه.
چون فقط ضربان قلبم رو به هم نمی‌ریزه. تمام گناه‌های من رو هم می‌دونه.
و بدتر از اون؟
تاریک‌ترین گناه‌ها، گناه‌های خودشه.
 
آخرین ویرایش:
نه سال قبل
آنجلو

زن‌های ویسکونتی عاشق اینن که توی مراسم ختم هم با هم چشم‌وهم‌چشمی راه بندازن. فرقی نمی‌کنه مرده مادرشون باشه یا یه عمه‌ی دورِ دور که مثلاً از هفت پشت اون‌طرف‌تر بهشون می‌رسه؛ آخرش همیشه یه رقابت لعنتیه که ببینن کی می‌تونه جوری عزاداری کنه که از همه بیشتر به چشم بیاد.
ناله، هق‌هق، فین‌فین. گریه‌هایی رو که پشت یه دستمال قرضی خفه می‌شن یا با یه دستمال کاغذی مچاله و ازهم‌پاشیده پاک می‌شن، تقریباً می‌تونم تحمل کنم. چیزی که می‌خواد منو وادار کنه برم توی خاک کنار مرده‌ها چمباتمه بزنم، گریه‌های اون‌طرف ماجراست. جیغ و شیون و فریاد.
نگاهم رو از اسقف فرانسیس می‌کَنم و به خاله‌ بزرگم، اِسمه، خیره می‌شم. یه نگاه چنان تیز و خشمگین که می‌تونه پوست آدم رو بسوزونه.
اون خرخرهای لعنتی.
«عیسی مسیح.» پسرعمه‌م، تور، از نیمکت پشت سرم زیر لب می‌گه. «هفته‌ی پیش گلوی یه حروم‌زاده رو بریدم. دقیقاً همین صدا رو درمی‌آورد.»
موج خنده‌ی خفه‌ای توی ردیفمون می‌پیچه. به سمت چپ نگاه می‌کنم، به برادرم، رِیف. لب پایینش رو گاز گرفته تا خنده‌ش درنره.
چشمش به چشمم می‌افته و یه ابروش رو بالا می‌بره، انگار می‌گه: «چیه؟ خب بامزه بود.»
کنار دستش، برادر دیگه‌م، گِیب، صاف و خشک به روبه‌رو خیره شده و فکش رو سفت کرده.
اسقف فرانسیس همچنان زیر لب خطابه‌اش رو کش می‌ده و ذره‌ذره از آیین مذهبی کم می‌کنه. همین که خرخرهای خاله اِسمه بلندتر می‌شن، یکی از دخترعموهای دورمون که مخصوص این مراسم از سیسیل اومده، تصمیم می‌گیره کم نیاره. جیغی می‌کشه، بعد خودش رو به زور از نیمکت بیرون می‌کشه و با صدای تق‌تق کفش‌هاش توی راهرو به سمت محراب می‌ره. بعد هم، درست وقتی جلوی تابوت‌ها زانو می‌زنه، شیونی سر می‌ده که بیشتر به صدای بادکنکی می‌مونه که داره بادش خالی می‌شه.
حتی اسمش هم یادم نیست.
عذرخواهی‌هایی که با ایتالیاییِ بریده‌بریده زیر لب گفته می‌شن. نگاه‌های هراسانی که مدام سمت من برمی‌گردن.
یکی از پسرعموها درست پشت سرش می‌رسه و می‌کشدش عقب و برش می‌گردونه سر جاش؛ تورِ حریرِ منجوق‌دوزی‌شده‌اش رو کمی بالا می‌زنه و هم‌زمان نصفه‌نیمه دعواش می‌کنه و دلداریش می‌ده.
اما اسقف فرانسیس رشته‌ی کلام از دستش دررفته. حالا روی کلمه‌ها مِن‌مِن می‌کنه و کاغذهاش رو زیرورو می‌کنه، و من از پشت سرم تغییر حال‌وهوای جمع رو حس می‌کنم.
حق دارن. مراسم ختم کاتولیک‌های رُم، جان‌فرسا و طولانیه. وقتی قرار باشه دو جنازه دفن بشن، یکی‌شون هم شماس[1] باشه، که دیگه بدتر. نیمکت‌های چوبی هر ثانیه سفت‌تر و ناراحت‌کننده‌تر می‌شن و فکر و خیال‌ها کم‌کم از غم و عزاداری فاصله می‌گیرن و می‌رن سمت هتل بزرگ ویسکونتی در دِویلز کوو، جایی که قرارِ مراسم سوگواری برگزار بشه.
هیچ‌کس به اندازه‌ی یک ویسکونتیِ تازه‌مرده مهمونی راه نمی‌ندازه، چه برسه به دو تا.
اسقف نگاهی به ردیف اول می‌اندازه و چشمش به چشم من می‌افته. با تکان کوچکی سرم بهش می‌فهمونم که می‌تونه جمعش کنه. هیچ‌کس توی این کلیسا بیشتر از من دلش نمی‌خواد از اینجا بیرون بره. گلویش را صاف می‌کند و دوباره رو به روحانیون می‌کند.
«عزیزان و مؤمنان، خانواده از شما درخواست کرده که برای مراسم خاکسپاری، در حیاط به آن‌ها ملحق شوید.»
چشم‌هایی پر از ترحم و اشک‌هایی که هنوز نریختن، روی من می‌شینن. من و برادرهام از جا بلند می‌شیم و با آخرین نگاه طولانی به تابوت‌ها، بغضی رو که تو گلوم گیر کرده قورت میدم، شونه‌هامو می‌چرخونم و راه می‌افتم سمت انتهای کلیسا.

از میان دریای پچ‌پچ‌ها قدم برمی‌دارم، چشم‌هام به درهای آهنیِ فرفورژه‌ای[2] که جلوترن دوخته شده.
تقریباً رسیدیم. تقریباً تمومه.
گوشی همراهم توی جیب سینه‌ام می‌لرزه. امیدوارم دستیارم باشه که خبر بده جت سوخت‌گیری شده و آماده‌ست تا منو برگردونه لندن.
پسربچه‌ی خادم کلیسا با زور درها رو باز می‌کنه و من برای لحظه‌ای روی پله‌ها می‌ایستم و چشم‌هام رو می‌بندم. باد یخ‌زده به صورتم سیلی می‌زنه و سرمای هوا نوک بینیم رو می‌گزه. همیشه بالای این صخره هوا از پایینِ شهر شدیدتره؛ بادها خشن‌ترن و بارون سنگین‌تر می‌باره. مامان، که همیشه نیمه‌ی پر لیوان رو می‌دید، یادمون می‌انداخت که درسته که زمستونا اینجا سردتره، اما تابستونا هم همیشه گرم‌تره.
«زندگی همه‌اش درباره‌ی تعادله، آنجلو. خوبی همیشه بدی رو خنثی می‌کنه.»
چشم‌هام رو که باز می‌کنم، رِیف یک طرفم ایستاده و گِیب طرف دیگه. هر دو همراه من به ابرهای پایین‌آمده‌ی آسمون خیره می‌شن؛ ابرهایی که شکم سنگینشون از طوفانی که در راهه پر شده.
رِیف با صدای هیس‌مانندی می‌گه: «چه روز قشنگی برای دفن کردن پدر و مادرمون.»
گِیب چیزی نمی‌گه.
از مسیر سنگ‌ریزه‌ای که میان سنگ‌قبرها پیچ‌وخم می‌خوره جلو می‌ریم تا چند قدم بیشتر با لبه‌ی صخره فاصله نداریم. دو حفره‌ی مستطیلی توی چمن گل‌آلود کنده شده.
مشت‌هام رو گره می‌کنم.


[1] یک مقام روحانی در کلیسای مسیحی، مخصوصاً در کلیسای کاتولیک.
[2] چیزی که از آهن شکل‌داده‌شده و معمولاً طرح‌دار و تزئینی ساخته شده باشد.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین