هومن چشمش رو از گوشیش برداشت و به من خیره شد:
« تونستی به بهراد زنگ بزنی؟ »
کلافه شده بودم و نمیدونستم باید چیکارکنم؛ بهراد جواب نمیداد و همش میرفت روی پیغامگیر.
« نه والا جواب نمیده »
شب شده بود و وسایلهای کارتن همه وسط هال پخش و پلا بودن؛ ته کارتن زیر یه کاغذ، وسیلهای بود که هومن هنوز...