نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    باردیگر نشستم. با اینکه اصلاً از آن اتفاقی که لیلا می‌گفت نمی‌ترسیدم. آمنه سینی غذا را مقابلم گذاشت و لبخند مهربانی زد. «بخور فدات بشم.» عجب دل خجسته‌ای دارد! انگار نه انگار چند دقیقۀ قبل داد و قال من و حاج رسول در خانه‌شان به پا بود. چطور می‌توانم چیزی بخورم آن هم وقتی فهمیدم مادر و پدرم از نظر...
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    لیلا روی تخت یک‌نفرۀ گردویی نشست و با همان رخسارۀ نگران و درهمش به من زل زد. «چرا به این شهر اومدی؟ مگه مادر و پدرت نگفتن که نباید به اینجا بیای؟ افروز بهم زنگ زد، حالش خیلی بد بود، خیلی دل‌نگرونت بود.» نگاهش کردم، کم‌کم عقلم را از دست می‌دادم. حقیقتاً از این دیار متنفر می‌شدم، از آدم‌هایش و از...
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دخترجوان قد بلندی داشت، چهره‌اش درهم بود و به نظر می‌رسید ترسیده باشد. پیرزن هم دست کمی از او نداشت. با آن لباس گل‌گلی‌اش جلو آمد و ناگهان به خودش سیلی زد. «یا فاطمۀ زهرا، تو دختر دل‌افروزی؟!» آب گلویم را قورت دادم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم. هنوز جوابش را ندادم که بانوی جوانی که بدون تردید...
  4. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام شب بخیر پارت جدید @malihe
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «مادر و پدرت کجان؟ نمی‌خوان بعد از این همه سال از اون سوراخی که توش قایم شدن بیرون بیان؟» آتش گرفتم، مخصوصاً برای پدرم؛ که دستش از دنیا کوتاه شده و احساس می‌کردم باید از او دفاع کنم. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و به سمتش برگشتم. «شما حاج رسولی باش، بزرگ این خونواده‌ای باش، ولی حق ندارین در...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    چند دقیقۀ بعد خودرویش را به داخل کوچۀ بزرگی راند که انتهایش به خانه‌ای بن‌بست میشد. ماشین را در مقابل در بزرگ سفید رنگی متوقف کرد و با گفتن «پیاده شو» خودش پایین رفت. نفس عمیقی کشیدم، کیفم را برداشتم و به دنبالش پیاده شدم. زنگ در را که زد صدای زنی به گوش رسید. «کیه؟» «باز کن مادر.» مادر؟ تا آنجا...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به معنی «باشه» سر به بالا و پایین تکان دادم و به سمت خودروی اهورا حرکت کردم. «بذار ماشین اهورا همین‌جا بمونه، می‌گم بیان سوئیچش رو بردارن. سوار ماشین من شو.» برگشتم و با دقت نگاهش کردم، با اینکه برخوردش حتی به اندازۀ یک دایی معمولی هم نیست اما گمان نمی‌کنم همراه شدن با او ایرادی داشته باشد! دمی...
  8. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    یک قدم دیگر به عقب برداشتم، به دیوار پشت سرم تکیه کردم و سریع جوابش را دادم. «مادرم بهم گفته با هر غریبه‌ای همین‌طوری حرف بزنم!» گویا خیلی بدش آمد و چهره‌اش نفرت بیشتری فغان زد. «گمون نمی‌کنم ما خیلی غریبه باشیم، مگر اینکه مادرت برادرش رو از یاد برده باشه!» یک‌بار دیگر خواستم از کنارش بگذرم...
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    من را می‌گفت، توجه دیگران هم به من جلب شد. یکی از مردهای همراهش سریع گفت: «به گمونم می‌خواست به این پسره کمک کنه.» گیج بودم، آیا باید خودم را معرفی کنم یا نه؟ ناگهان آفاق را به خاطر آوردم، او با خندۀ موذیانه‌ای گفت: «به نظرت اگه حاج رسول عظیمی بفهمه این دختر اینجاست چیکار می‌کنه؟ چه بل‌بشویی...
  10. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد.
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آه خدا! دیدگانم درشت شدند و وحشت‌زده نگاهشان کردم. مبهوت مانده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. آن‌ها داشتند مردجوان را می‌زدند. بیچارۀ مفلوک میانشان اسیر شده و هرازگاه صدای «آخ» و «کمک» گفتنش را می‌شنیدم. فرمان ماشین را محکم فشردم، هرچه تلاش کردم بی‌تفاوت باشم نتوانستم. نگاه سریعی به داخل خودرو...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    یک‌بار دیگر بلندبلند خندیدم و سر تکان دادم. این یعنی اخطار؛ باید تعجیل می‌کردم، آخر می‌دانم خیلی زود سروکله‌اش پیدا می‌شود. من دیگر در این شهر جایی ندارم که اهورا نشناسد. باقی‌ماندۀ کیک را به سرعت خوردم سپس رو به آرش گفتم: «آدرس خونۀ اهورا رو یه بار برام فرستادی، پاک شده، دوباره بهم بده!» او...
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به گمانم صبح زود شهر را از همیشه زیباتر می‌کند، آفتاب کم‌جان و سایۀ درخت‌های تنومندی که سبزی‌شان در این فصل به اوج رسیده، صدای پرنده‌های خوش نوا و شهری عاری از بوق‌های ممتد اتومبیل‌ها، واقعاً لذت‌بخش است. می‌دانم در این ساعت از روز این موهبت وجود دارد، البته تا آن مسیری که ماشین‌های کمی در...
عقب
بالا پایین