نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دل‌آرا صورتش سرخ شده و از شدت عصبانیت می‌لرزید. لب‌هایش را روی هم فشار داد و نفس‌نفس زد سپس با نفرت ادامه داد: «مردی مثل تو کمترین حقی نسبت به من نداره.» دست‌هایش را مشت کرد و فشار داد. «خیال می‌کنی یادم میره؟ یادم میره که با من چیکار کردی؟» به او نزدیک شد، خیره به چشم‌های آتشین اهورا از لای...
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «چی شده مادر؟» به خودش آمد. سریع چرخید و به چهرۀ مبهوت مادرش و دل‌افروز نگاه کرد. فقط آن‌ها سر میز بودند و مات و مبهوت به صورتش خیره مانده‌اند. نفس عمیقی کشید و آب گلویش را پایین فرستاد سپس گفت: «هی... هیچی، یکم خسته و کلافه‌ام.» دل‌افروز او را خوب نگاه کرد سپس متأثرانه سر تکان داد. «آره معلومه،...
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    لب‌هایش را روی هم فشار داد و ابروهایش را درهم کشید. «اگه می‌خوای بری جلوت رو نمی‌گیرم.» با گفتن این جمله برگشت. اهورا را نگاه می‌کرد و به سمت جمعیتی که هنوز پایکوبی می‌کردند راه افتاد. او را می‌دید که مشغول صحبت با شوهرخواهرش شده. ابروهایش را درهم کشید. قصدش چه بود؟ می‌خواست ثابت کند می‌تواند...
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    او مرد دندانپزشکِ شسته رفته‌ای بود؛ که آن لحظه جایش را عوض کرد و کنار اهورا نشست. «چه خبر اهورا؟» اهورا به سمتش چرخید، لبخند مودبی زد و گفت: «سلامتی.» سپس باردیگر به دل‌آرا نگاه کرد اما او بازهم مزاحمش شد. «یه چند وقتیه می‌خوایم کلاً دکور خونه رو عوض کنیم. تو آشنا زیاد داری به نظرت کجا بهتره؟»...
  5. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر پارت چدید ارسال شد. @serena
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    او فکری کرد، چرا نرود؟ به خودش گفت شاید بد نباشد یک امشب از همه‌چیز جدا شود. همۀ اتفاق‌های تلخ را باید برای چند ساعت به فراموشی می‌سپرد. حتی مرگ پدرش؛ گرچه قوم و خویش آن‌ها بیشتر از چند روز در سوگ نمی‌ماندند اما او تمام مدت احساس بدی داشت. دل به دریا زد. بی‌تفاوت به نگاه خیرۀ اهورا به آرش نزدیک...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    لیلا به همراه افسانه خانم هم همین لحظه به آن‌ها ملحق شدند و سر یک میز نشستند. ابروهایش بار دیگر درهم کشیده شد؛ آخر دید اهورا هم میان جمعشان می‌نشیند. نیازی به فکر کردن نبود. حداقل برای احترام به خاله‌اش هم که شده باید کنار آن‌ها امشب را می‌گذراند. نفس عمیقی کشید و با گفتنِ «بریم پیش بقیه.» همراه...
  8. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آخر چطور نترسد؟ آن هم وقتی می‌دید اهورا با صورت اخم‌آلود مستقیم به او نگاه می‌کند و سوار ماشینش می‌شود. نمی‌خواست یک بار دیگر او و آدم‌هایش را ببیند؛ آن هم وقتی گوشزد کرده دیگر به دل‌آرا نزدیک نشود. ماشینش را به حرکت در آورد و بار دیگر نیم نگاه به دل‌آرا انداخت. «خونۀ اهورا راستاد چیکار می‌کنی؟»...
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    حتی یک سلام ساده هم به او نگفت و از روی عمد نادیده‌اش گرفت. از مقابل چشم‌های تعقیب کنندۀ او گذشت و مقابل خانم‌ها ایستاد. لبخند عمیقی به لب نشاند و به لیلا گفت: «ممنونم.» سپس مانتوی حریرش را روی لباسش پوشید و به مادرش نگاه کرد. «اگه اشکالی نداره من می‌خوام با یکی از دوستام برم. الانم اومده...
  10. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام شب خوش @serena
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    صدای خنده‌های زنانه خانه را پُر کرده بود. خواهرها جمعشان جمع بود. دل‌افروز و افسانه و حتی لیلا؛ هر سه‌شان می‌گفتند و می‌خندیدند و با دیدن اهورا سلام بلند بالایی گفتند. اهورا لبخندزنان نزدیکشان شد و مقابلشان ایستاد. «خوش می‌گذره؟» لیلا سریع بوسه‌ای روی گونۀ دل‌افروز کاشت. «چرا نگذره؟ خواهرم رو...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آفاق راستاد آتش گرفته و زنده‌زنده داشت می‌سوخت. انتقام مرگ برادرش را نمی‌توانست بگیرد فقط به این دلیل که برادرزاده‌اش مانع بزرگی شده! چطور باید این را می‌پذیرفت؟ «تو مایۀ ننگی.» و بی‌درنگ موبایل را قطع کرد. اهورا خونسرد و راضی تلفن همراهش را روی میز گذاشت و به حال مهدیار کتک خورده لبخند...
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    با شتاب به اتاق خودش برگشت. یک‌بار دیگر به یاد مروارید افتاد. به یاد روز مرگِ او و آن لحظه‌ای که او را بی‌جان روی دست‌های اهورا دید. آن لحظه هرگز از ذهنش پاک نمی‌شد و پس از آن در غسال‌خانه جسد او را روی تخت دید و تا آنجا که توانست جیغ کشید. همه‌چیز چنان به نظر می‌رسید که گویی زمان یک‌جایی در آن...
  14. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    قلب دل‌آرا لرزید آن هم وقتی دید مانلی دست او را محکم گرفته و جدا نمی‌شد. احساس ناخوشایندی در وجودش فریاد زد که شاید او می‌خواهد همراه با عمه‌اش برود. هنوز این فکر از ذهنش نگذشته که ناگهان اَرشین گفت: «مانلی هم لج کرده با من بیاد؛ با خودمون می‌بریمش!» گویی او لاستیک ماشینی باشد و با شنیدن این...
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مکث کرد و نفسی بیرون فرستاد. «راستادها آدم‌های بدی نبودن... شوهرِ من همه‌چیز رو خراب کرد.» البته! دل‌آرا امروز این حقیقت را می‌دانست و گاه با خودش خیال می‌کرد هر اتفاقی برای مهرداد راستاد افتاده باشد تقاص تمام گناه‌هایش بوده. درست همین لحظه آترین دوان‌دوان به طبقۀ پایین آمد. حاضر و آماده در...
  16. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آلاله خونسردانه خندید و ابروهایش را بالا کشید. «اولاً که دل‌آرا دخترِ خجالتی نیست، بعدشم چرا بینتون چیزی نباشه؟ اون اونقدر واست مهمه که این همه زخم به خاطرش برداشتی!» مکث کرد و با لبخندِ عمیق چشمکی پراند. «غیر از اینه داداشی؟» اهورا خندید همزمان سر به چپ و راست تکان داد. «بدجنسِ شیطون. برو...
  17. G

    اطلاعیه [تاپیک جامع درخواست جلد ]

    سلام وقت بخیر درخواست طراحی جلد برای رمانم دارم. https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  18. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقتتون بخیر پارت جدید ارسال شد. @serena
  19. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «تو فردا با ما میای آرایشگاه دل‌آرا؟» با این سوالِ اَرشین از فکر جدا شد، باقیماندۀ پیتزایش را از خودش دور کرد و به صندلی‌اش تکیه کرد. «نه، حوصله‌اش رو ندارم، خودم می‌تونم حاضر شم.» آلاله لقمه‌اش را جوید و گفت: «اگه می‌اومدی بهتر بود، اینطوری تو خونه تنها می‌مونی.» دل‌آرا لبخند زد و سری تکان داد...
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «شما بریین سر میز من سفارش میدم و میام.» سپس قدم‌زنان فاصله گرفت و اندکی بعد در مقابل پیشخوانِ غذاخوری ایستاد. کمی انتظار کشید تا مشتری‌ای که قبل از او آمده سفارشش را بگوید. در همین فاصله چرخید و باردیگر به دل‌آرا نگریست. تمام توجه او را روی مانلی می‌دید. چرا اینطور نباشد؟ اهورا می‌دانست دل‌آرا...
عقب
بالا پایین