«چی شده مادر؟»
به خودش آمد. سریع چرخید و به چهرۀ مبهوت مادرش و دلافروز نگاه کرد. فقط آنها سر میز بودند و مات و مبهوت به صورتش خیره ماندهاند. نفس عمیقی کشید و آب گلویش را پایین فرستاد سپس گفت: «هی... هیچی، یکم خسته و کلافهام.»
دلافروز او را خوب نگاه کرد سپس متأثرانه سر تکان داد.
«آره معلومه،...