نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اندکی بعد هر سه خریدهاشان را حساب کردند و از فروشگاه بیرون رفتند. مانلی با هیجان به سمت پدرش دوید و دست او را گرفت. اهورا بلند شد، به خواهرهایش نگاه کرد و با لبخندی به لب پرسید: «بالاخره بعد از یک ساعت موفق شدین خرید کنین؟» هردو خندیدند و پلاستیک‌های خرید را در جواب او بالا گرفتند. دلش می‌خواست...
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مانلی به چشم‌ها و لبخند عمیق روی لب‌های او نگاه می‌کرد. شنیده خاله‌اش با پدرش ازدواج کرده، در دنیای کودکانۀ خودش مدام این سوال در ذهنش می‌چرخید که آیا قرار است او مثل مادرش بشود؟ مادربزرگش قبلاً گفته بود که اگر زنی با پدرش ازدواج کند برای او مادرش می‌شود! با این فکر خواست کودکانه سوالی بپرسد...
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «قشنگه، برو امتحانش کن، ببین تو تنت چطوره.» او لبخندی زد و با تکان سر به سمت اتاق‌های پرو رفت. آلاله قدم‌زنان کمی از دل‌آرا فاصله گرفت و به دنبال لباسی مناسب خودش گشت. ارشین برای تولدی که می‌خواست اولین بار با دوست‌هایش جشن بگیرد هیجان زیادی داشت. از دل‌آرا هم دعوت کرده بود در میهمانی شرکت کند و...
  4. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقتتون بخیر سه پارت دیگه ارسال شد. @serena
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    در اتاق هنوز بسته بود، اصلاً خواهرش کجا بود؟ آن روز او را ندیده بود و نمی‌دانست حالِ او چطور است؟ باید می‌رفت و می‌پرسید آن نوشته‌های ترسناک چه بودند؟ با این فکرها دستش را دراز کرد تا دستگیره را بگیرد اما ناگهان در به شدت باز شد. به یک‌باره دیدگانِ عسلیِ دل‌آرا تا آنجا که ممکن بود درشت شد و وحشت...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نفس‌نفس زد، سکوت سهمگینی میانشان برقرار شد. مردجوان به خودش بد و بیراه گفت؛ به تمام زندگی‌اش و به اینکه عاشق بود حتی با وجود اینکه تمام مدت نگاه از او می‌گرفت. چشم‌هایش او را نادیده می‌گرفت اما قلبش همچنان در تب و تابِ او می‌سوخت. برای این احساس رنج‌آور چه باید می‌کرد؟ مروارید با صدای ضعیف...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اهورا سراسیمه و با شتاب خودش را به در بستۀ حمام رسانید. روی زمین زانو زد، با مشت به در کوبید و او را صدا زد. «مروارید؟ صدامو می‌شنوی؟ این درِ لعنتی رو باز کن. داری با خودت چیکار می‌کنی؟» آب گلویش را قورت داد. ترسیده بود، احساسی در وجودش فریاد می‌زد او بلایی به سر خودش می‌آورد! از روز قبل حالش...
  8. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر سه پارت دیگه ارسال شد. @serena
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نمی‌دانست چه اتفاق افتاده، آخر چرا مروارید به سراغ کودکش نمی‌رفت؟ ناگهان دلش گواهی بد داد و آشفته شد. احساس می‌کرد او بیدار است اما تمایلی به باز کردن پلک‌هایش ندارد. بچه نمی‌خوابید. به اجبار او را از اتاق بیرون برد و با ابروهای درهم کشیده و چهرۀ غرق در فکر در راهرو قدم زد. نگران بود، خطر را به...
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    غروب اهورا به خانه برگشت. سالن خانۀ میثم جاوید با صدای گریه‌های نوزادِ چند روزه پُر بود. دل‌آرا او را در آغوش داشت و تلاش می‌کرد با خواندن آوازی آرام‌اش کند و دل‌افروز شیرخشک آماده می‌کرد. اهورا به هردوی‌شان سلام کرد و به دل‌آرا نزدیک شد. «مروارید کجاست؟» دل‌آرا با لبخند محوی گفت: «امروز خیلی...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    قبل از اینکه نام اهورا را لمس کند، کسی با او تماس گرفت؛ کسی که آن روز مثل صاعقه آمد؛ ناگهانی و بسیار سوزناک. صدای دورگه‌اش می‌لرزید و کلمات را می‌کشید، انگار حال خوبی نداشت. به سختی تلاش می‌کرد به خودش مسلط باشد. طوری سخن گفت که مروارید احساس انزجار کرد. «می‌خواستم با اون... اون پسر احمقم کنار...
  12. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر موردی که گفتید اصلاح شد. پارت جدید ارسال شد. @serena
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اشک‌هایش سرازیر شد، به سمت مانلی رفت و اشاره‌ای به نوزاد غرق در خواب کرد. «همش از خودم می‌پرسم می‌تونم مادر خوبی بشم یا نه... .» آب گلویش را به سختی قورت داد. «تموم دیشب بیدار بودم، هر یک ساعت یک بار پاشدم بغلش کردم و خوابوندمش؛ احساس می‌کنم از پسش برنمیام.» دل‌آرا مات و مبهوت به صورت سرخ شدۀ او...
  14. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    حرف‌های امشبش ناراحتم کرده؛ او هرگز عاشق مروارید نبود و این موضوع آزارم می‌داد. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و یک‌بار دیگر به یاد مهرداد راستاد افتادم. به اتاق‌هایمان نزدیک شده بودیم که بی‌اختیار دست اهورا را گرفتم و مجبورش کردم بایستد. با تعجب به سمتم برگشت، نیم نگاه به دستم انداخت و سپس به...
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «چه مرگشه؟» ابروهایم را درهم کشیدم و به صورتش دقت کردم. بینی اهورا استخوانی است؛ بلند و البته صاف. چانه‌اش برآمده و با دماغش تقارن دارد. به گمانم بشود از او پرترۀ زیبایی کشید! آه! چه می‌کنم؟ برای چه اینطور زیرورویش می‌کنم؟ «بهتون چی گفتم؟ اون حق نداره امشب پلک روی هم بذاره، صبح هم که شد یه کتک...
  16. G

    اطلاعیه درخواست تگ انحصاری برای رمان | تالار رمان

    سلام روزتون بخیر می خواستم بپرسم دلیل خاصی داره که به من تگ ندادید؟
  17. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقتتون بخیر دو پارت آخر @serena
  18. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام شب خوش @malihe
  19. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نمی‌دانم چرا نمی‌توانم با اهورا چند کلمه حرف بزنم و از او خشمگین نشوم؟! یعنی این رابطه تا ابد همینطور می‌ماند؟ حرفش حرصم را درآورد، از طرفی زن عاقل درونی‌ام می‌دانست او درست می‌گوید؛ از روی که به این شهر آمدم دشمنم مدام من را نجات داده است! آه، عجب تناقصی. یک‌بار دیگر نگاه از صورتش گرفتم، به...
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    سپس آهسته به سمت جلو شنا کرد. حرفش درست بود، آخر چرا باید چنین چیزی می‌پرسیدم؟ نگاه از صورتش گرفتم و به سمت صندلی راحتی کنار استخر رفتم. نمی‌خواستم نگاهش کنم مخصوصاً اینکه لباسی به تن نداشت. اما چشم است دیگر! جلوی دیدم را که نمی‌توانم بگیرم. روی صندلی نشستم و در تلاش بودم در دایرۀ پهناور دیدگانم...
عقب
بالا پایین