نتایح جستجو

  1. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام روز بخیر پارت جدید @malihe
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اخم ریزی کردم و دستم را روی دهانم کشیدم سپس صورتم را جمع کردم و شانه بالا انداختم. «مگه مهمه؟ داییِ عزیزت. انگار از کتک زدن زن‌ها خوشش میاد!» مکث کوتاهی کردم سپس به خیابان اشاره کردم. «ولی این چه ربطی به ترمز کردنت داره؟» جوابی نداد، فقط احساس می‌کردم هر لحظه سرعت ماشین بیشتر می‌شود. با ابروهای...
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نگاهی به خودرویش انداختم. بین رفتن و نرفتن مانده بودم. نمی‌خواستم کمکش را قبول کنم اما می‌دانستم ساعت دو بعد از نیمه‌شب نمی‌توانم کسی بهتر از او بیابم؛ به این ماشین و به این رفتن نیاز داشتم. هیچ نگفتم، فقط سر به بالا و پایین تکان دادم و برخلاف میلم به سمت ماشینش رفتم. در را باز کردم و سوار شدم...
  4. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام خداقوت عزیزم در مورد اول زندان فرقی نمی کنه کجا باشه، حتی اگه قصرم باشه، آدم که زندونی باشه احساس همینه و من دقیقا می خواستم احساس همون فضای کوچیک میله ای رو به خواننده بدم. موارد دیگه اصلاح شد. ممنون از دقت نظرتون.
  5. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام شب خوش پارت جدید @malihe
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مات و مبهوت به صورت چروک و جمع شده‌اش نگاه می‌کردم. برای خودم تکرار کردم؛ اهورا به دنبالم آمده بود؟! بدون شک می‌خواست یک‌بار دیگر کمکم کند. پاهایم تکان نمی‌خوردند و در حال تجزیه و تحلیل حرف‌هایش بودم که با همان حال بازویم را فشار داد و گفت: «برو دیگه، منتظر چی هستی؟» سر به بالا و پایین تکان...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    *** دل‌آرا ساعت یک و نیم بعد از نیمه‌شب در خلوت اتاق کوچکی مثل مار به خودم می‌پیچیدم، از شدت خشم و پریشانی. نمی‌دانم چرا این اتفاق‌ها باید برایم می‌افتاد؟ در این شهر هزارچهره هربار آدم خودخواهی می‌بینم که یک راز نگفته را برایم فاش می‌کند. بارها از خودم پرسیدم من از زندگی مادر و پدرم چه...
  8. G

    اطلاعیه درخواست نقد اولیه شورا | رمان

    سلام وقت بخیر درخواست نقد https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  9. G

    تگ فرعی تگ فرعی | رمان نابَیان

    سلام وقت بخیر اصلاحات انجام شد.
  10. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام ممنون از شما.
  11. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام شب خوش توی دیالوگ «عجب نقاشیه قشنگی.» نقاشی با انتهای ه درسته یا باید طور دیگه ای بنویسم؟ توی شیوه نامه ویراستاری پیداش نکردم این قسمت رو.
  12. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    نمی دونستم جامه هم سنگینه! ولی آخه این نوع قلم منه. اما خب باشه من همه رو اصلاح می کنم.
  13. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    نه هنوز . الان شروع کردم. عزیزم جامه رو چرا عوض کردین؟
  14. G

    تگ فرعی تگ فرعی | رمان نابَیان

    سلام وقت بخیر با عذرخواهی. یکی دو روز آینده انجام میدم و اطلاع میدم.
  15. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد @malihe
  16. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «عاشق کی شدی؟ کی غیر از مروارید لیاقتش رو داره؟» «فقط یه بار، یه بار تو زندگیت منو درک کن. من هیچ‌وقت ازت چیزی نخواستم، هیچ‌وقت نخواستم مثل یه پدر واقعی احساسات منو بفهمی، امشب... .» بغضش را فرو خورد و به زحمت ادامه داد: «امشب ازت می‌خوام کوتاه بیای، من نمی‌تونم با مروارید ازدواج کنم، اون دختر...
  17. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    میثم جاوید با او مودب بود، با اینکه پسرک از خاندان راستاد آمده اما او برای دل‌افروز حاضر به پذیرش هرکسی بود. به این حرف اهورا خندۀ کوتاهی کرد سپس در همان حال که هنوز خیابان را می‌دید، گفت: «تو خاندان من کلاً هیچ‌کس لهجه نداشت، ماهم اینطوری بزرگ شدیم.» «بله درسته، اما فیروزآباد واقعاً جای قشنگیه،...
  18. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    خبر داشت خواهر بزرگ دل در گرو اهورا دارد. بو برده که پسرخاله‌اش برای مزدوج شدن با او آمده و ابداً نمی‌خواست مروارید را حساس کند. خواهر زودرنجش را خوب می‌شناخت. مروارید مثل یک بستنی وا رفت. به صندلی‌اش تکیه کرد و با لبخند تلخی حسرت‌وار گفت: «ولی اون خیلی نگاهت می‌کنه! از روزی که اومده انگار فقط...
  19. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد @malihe
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اهورا میانشان خاموش بود. ولوله‌ای درونش داشت. آتشی به جانش افتاده و کم‌کم او را به طور کامل می‌سوزاند. مروارید بانوی زیبایی بود اما دل‌آرا برای او خواستنی‌تر! دلش خواست به سمت راستش بچرخد و برای ساعت‌ها به او خیره بماند، بدون شک می‌توانست! با دل و جانش می‌خواست دیدگان عسلی دخترک را زیر نظر داشته...
عقب
بالا پایین