ارشین بازیگوشانه و بیصدا خندید.
«کی خواست دخالت کنه؟ گفتیم اگه کسی رو داره خب بگه بریم خواستگاری.»
افسانه خانم اما خیال نداشت مردجوان را تحت فشار بگذارد. نمیخواست بداند کدام زن به زندگیاش آمده و چه کسی قرار است با او بماند! چهرهاش جدی شد و فنجان چایاش را به لبهایش نزدیک کرد.
«ولش کن. بعداً...