نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دست به کار شد و نان تستی را برداشت. مروارید هم فنجان به دست داشت اما درست مثل چند روز گذشته هرازگاه رخساره‌اش را به سمت اهورا می‌چرخاند و او را می‌پایید. حضور او را دوست داشت، اصلاً مردجوان همانی بود که دخترک در تمام زندگی‌اش می‌خواست؛ محکم و با صلابت و می‌دانست می‌تواند تا آخر عمر به او تکیه...
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    سپس همراه دخترک از اتاق بیرون رفت و به سمت پله‌ها راهی شدند. مروارید نیم‌رخ او را نگاه می‌کرد. بانوی جوان بیش از حد حساس بود. فکری مثل خوره به جانش افتاد که چرا اهورا در را دیر باز کرد! نکند تمایلی به دیدار او نداشت؟ «مامان بیرون توی آلاچیق منتظرمونه. گفت بیام ببینم بیداری.» یک‌بار دیگر مکث کرد...
  3. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر ممنون از شما اصلاح انجام شد پارت جدید ارسال شد. @malihe
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    گذشته تلفن همراه لعن شده صبح به صبح زنگ می‌خورد و اوقات او را تلخ می‌کرد؛ از او گزارش روزمره می‌خواست و اهورا خسته شده بود. ماسماسک لعن شده را در دستش فشرد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. اجازه نمی‌داد نفس بکشد، نمی‌گذاشت خودش را بیابد. باید خوب فکر می‌کرد اما گویی این توانایی را از دست داده بود...
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    پاسخش را به سردی دادند. پدربزرگش با روی ترش کرده به او خیره مانده، تسبیحش را با دو دست لمس کرد و ابروهایش را بیشتر درهم کشید. «ازت توقع نداشتم که ما رو از اومدن این دختره بی‌خبر بذاری؟ دیگه هیشکی برای عزت و آبروی من ارزش قائل نمی‌شه، توأم واست مهم نیست؟» اهورا خونسرد بود، ابداً نمی‌خواست روی...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    پله‌ها را که پایین رفت افسانه خانم با صورت درهم مقابلش ایستاد. «مطمئنی اینجاست؟ خودت دیدیش؟ قراره چیکار کنی؟» ارشین و آترین هم آمده بودند همزمان که می‌خواست از کنارشان بگذرد گفت: «آره، چند روزه که اومده.» سپس به سمت در راه افتاد. «میرم دنبالش.» افسانه خانم سریع دستش را گرفت و مانعش شد. «اهورا...
  7. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد. @malihe
  8. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    ارشین بازیگوشانه و بی‌صدا خندید. «کی خواست دخالت کنه؟ گفتیم اگه کسی رو داره خب بگه بریم خواستگاری.» افسانه خانم اما خیال نداشت مردجوان را تحت فشار بگذارد. نمی‌خواست بداند کدام زن به زندگی‌اش آمده و چه کسی قرار است با او بماند! چهره‌اش جدی شد و فنجان چای‌اش را به لب‌هایش نزدیک کرد. «ولش کن. بعداً...
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اکنون غروب شده که اهورا به خانه بازگشت. شانه‌هایش افتاده و حسابی خسته بود. هربار که به دل‌آرا فکر می‌کرد خونش به جوش می‌آمد و دلش می‌خواست سر از تن او جدا کند. سردرد امانش را بریده و به سختی تحمل می‌کرد. ساعت‌ها در شهر تلاش کرد او را بیابد؛ در قهوه‌خانه آرش خبری از او نبود، خانه‌اش هم همینطور،...
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    در هر حال در زندگی اهورا هم دختری وجود نداشت. یک‌سال قبل دوست دختری داشت که ارتباطشان زود تمام شد. حالا اگر این ازدواج اوضاع را رو به راه کند چرا نپذیرد؟ برای لحظاتی سر به زیر انداخت و سکوت کرد. همه‌چیز را سبک و سنگین کرد. گریه‌های مادرش را به خاطر آورد. بی‌قراری‌های مهرداد برای مرگ برادرش جلوی...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آن روز مهرداد رو به آن پنجره نظاره‌گر برف شدید زمستان بود، غرق در فکر آهسته و شمرده سخن می‌گفت. «دیگه برام چیزی نمونده. همیشه دلم به یه چیز خوش بود، مهران برای خونوادۀ ما همه‌چیز بود. هروقت نگاهش می‌کردم انگار پدرم رو می‌دیدم، هروقت باهام حرف می‌زد آروم می‌شدم. مادر و پدرم خیلی دوستش داشتن و...
  12. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام عزیزم شب خوش اصلاح انجام شد. پارت جدید ارسال شد. @malihe
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «واسه همین می‌گم کاش نیومده بودی. ببین باهات چیکار کرد؟ فکر می‌کنی براشون مهمه خونتون رو بریزن؟ اصلاً چرا خودت رو قاطی دعوا کردی؟ فوقش یکم دیگه منو می‌زد و ول می‌کرد.» صورتم را جمع کردم، آخر نمی‌توانستم حرف بزنم که بگویم او داشت تو را کتک می‌زد. اصلاً در این لحظه موضوع من نیستم! ناگهان برای...
  14. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «تو حق نداری اونو بزنی، ولش کن.» کمربند را از دستم بیرون کشید و به سمت دیگری هلم داد. «برو کنار ببینم.» و بار دیگر او را کتک زد. یک‌بار دیگر به سوی‌شان دویدم، دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و فغان زدم. «مرتیکۀ بی‌ادبِ بی‌شخصیت، از کدوم گورستونی اومدی که اینطوری دست روی یه زن بلند می‌کنی؟ گفتم...
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    پرده را رها کردم و به عقب برگشتم درست همین لحظه لیلا داخل آمد. برایم چای آورده بود، لبخندزنان گفت: «چرت بعدازظهر نمی‌زنی؟» سینی نقرۀ کوچک را روی میز گذاشت اما همین که صاف ایستاد در چنان باز شد که گویی با لگدی به آن کوبیدند! احمد در چارچوب ایستاد و با رخسارۀ سرخ شده لیلا را نگریست. «حالا دیگه دور...
  16. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام شب خوش پارت جدید @malihe
  17. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    از روی تأسف برای پیرمردی که این خلقیات را داشت سر تکان دادم. کم‌کم از تمام دنیا خشمگین می‌شدم، بیش از همه از دل‌افروز که گویی تمام زندگی‌اش را ناگفته گذاشت. چرا هرگز برایم توضیح نداد؟ نه او و نه میثم. از اهورا که نمی‌دانم او و پدرش کجای این داستان هستند، از مروارید که دلباختۀ او شد و این جماعتی...
  18. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آمنه جلو آمد و اجزای صورتش را درهم کرد. «چیزی نخوردی که، الهی بمیرم حتماً به خاطر این غوغاست.» سینی را برداشت سپس با نگاه دیگری به من از اتاق بیرون رفت. فضای خانۀ حاج رسول به شدت احوالم را بد کرد. اصلاً نمی‌توانستم تحملش کنم و دلم می‌خواست هرچه سریع‌تر از آنجا بروم. انگار که این ملک بزرگ همان...
  19. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام عزیزم انجام شد. از اونجا که حاج رسول می خواد ناخلف بودن دخترش رو به رخ دل آرا بکشه. دیالوگ به این صورت هست. -53-؟"_}
  20. G

    نظارت همراه «رمان نا بَیان |ناظر: serena»

    سلام ممنون. عذرخواهی می کنم فراموش کردم پارت جدید اعلام کنم. @malihe
عقب
بالا پایین