برای چند ثانیه فقط به او نگاه کردم؛ به نور زرد و لرزانی که از چراغهای بالای کافه روی صورتش میافتاد.
بعد انگار مغزم بالاخره یادش افتاد باید دوباره کار کند.
نی را از داخل لیوان بیرون آوردم و آرام همش زدم. مایع غلیظِ توتفرنگی، که روی سطح شیر مثل ردِ رنگ روی بوم مینشست، کمکم در سفیدیِ سرد و...
داخل کافه نیمهتاریک بود. فقط چراغهای بالای کانتر روشن مانده بودند و نور زرد و گرمشان مثل لایهای نازک از عسل روی بدنهی فلزی اسپرسوساز، لبهی فنجانها و شیشههای صیقلی لیوانها نشسته بود.
در آن نیمسایه، بوی قهوهی مانده، شیر گرم و کمی دارچین در هوا میچرخید و سکوتِ بعدازظهر را نرم و سنگین...
از خانهی پدرم که بیرون آمدم، هوا گرمتر از چیزی بود که انتظار داشتم، اما سرمایی که زیر پوستم راه افتاده بود، ربطی به هوا نداشت.
خرگوش صورتی هنوز جلوی چشمم بود. همان گوش بخیهخورده و همان چشم دکمهایِ گمشده ذهنم را درگیر کرده بود.
عروسکی که نباید وجود میداشت، حالا وجود داشت.
پشت فرمان نشستم،...
چند روزی از آن عصر گذشته بود.
زندگی دوباره آرامآرام ریتم همیشگیاش را پیدا کرده بود؛ پرواز، برگشت، خواب کوتاه، دوباره پرواز.
فقط یک چیز فرق کرده بود.
گوشیام دیگر آن سکوت سنگین سه ماه گذشته را نداشت.
صبح آن روز، پرواز تهران-شیراز داشتم. وسط چکلیست، گوشیام داخل جیب یونیفرمم لرزید. زیر میز...
وقتی از رستوران بیرون آمدیم، هوا دیگر آن گرمای چند ساعت قبل را نداشت.
باد خنکی از سمت رودخانه میآمد و شاخههای درختها را آرام تکان میداد؛ همانطور که لبهی شومیز آبی من را هم هر چند قدم یکبار به سمت خودش میکشید.
تا چند دقیقه هیچکدام چیزی نگفتیم.
فرزاد در ماشین را برایم باز کرد. من سوار...
«آیدا.»
صدای فرزاد از دور میآمد؛ انگار از پشت لایهای ضخیم از آب، جایی خیلی دورتر از این رستوران و این رودخانه، به دنبالم میگشت.
«آیدا، خوبی؟»
چیزی گرم دور مچ دستم حلقه شد. دست او بود.
پلک زدم. صدای رودخانه آرامآرام جای وزوز یکنواخت موتورهای هواپیما را گرفت. بوی قهوه و غذای گرم، بوی تند...
«من پزشکم.»
صدا از چند ردیف عقبتر آمد.
همه یکباره برگشتیم. دختری جوان، شاید بیستوچهار، بیستوپنج ساله، با شتاب خودش را از میان راهرو جلو کشید. شومیز روشنی تنش بود. موهایش را بینظم پشت سر جمع کرده بود. نفسش بریده بود. صورتش رنگ نداشت.
«بذارید علائمش رو چک کنم.»
هیچکس چیزی نپرسید. حتی یک...
نگاهم روی لیوان نوشابه ثابت ماند.
قطرهای از دیوارهی شیشهای آن پایین لغزید و روی میز افتاد.
برای یک لحظه، صدای رودخانه محو شد و جایش را به وزوز یکنواخت چهار موتور و بوی تند کابینی داد که سه ماه پیش، از گرما نفس کشیدن را سخت کرده بود.
و ناگهان دوباره آنجا بودم؛ در راهروی هواپیما، میان ردیف...
وارد رستوران شدیم. صدای آب با موسیقی جاز که از داخل سالن پخش میشد، قاطی شده بود و باد خنکی از لابهلای درختها میگذشت.
فرزاد میزی کنار پنجره انتخاب کرد؛ جایی که میشد کوههای دور و آب خروشان پایین جاده را دید.
غذا را سفارش دادیم، اما بیشتر از آنکه چیزی بخوریم، مشغول سکوت بودیم.
سکوتی که نه...
سریع به خودم آمدم.
من مطمئن بودم غم وزن دارد. وقتی غمگینم، کندتر میشوم؛ اگر خوابیده باشم، انگار زورم نمیرسید بلند شوم. اصلاً حس میکنم یک دستگاه پرس، آرامآرام دارد بهم فشار وارد میکند.
دستم ناخودآگاه به سمت ضبط رفت.
انگشتم روی دکمهها مکث کرد. نمیدانستم دنبال چه چیزی میگردم؛ شاید فقط دنبال...
نگاه او هم روی قهوه ثابت ماند.
«قهوهات خراب شد.»
نگاهم را از یخهای نصفهجان داخل لیوان گرفتم و به چشمهای درشت مشکیش خیره شدم.
«چی؟»
لبخندی زد و به لیوان اشاره کرد و گفت:
«تو آمریکانو رو پر یخ دوست داری. الان بیشترش آب شده.»
نگاهم ناخودآگاه باز روی لیوان ثابت ماند. یخها دیگر واقعاً تحلیل رفته...
وقتی از ساختمان شرکت بیرون آمدم، هوای گرم بعدازظهر صورتم را لمس کرد.
برای چند ثانیه همانجا روی پلههای ورودی ایستادم.
جلسه تمام شده بود، اما عجیب بود که احساس سبکی نمیکردم. انگار فقط بخشی از بار روی شانههایم را برداشته بودند و بقیهاش هنوز همانجا مانده بود.
نگاهم روی محوطهی پارکینگ چرخید...
کاویانی خودکارش را روی پرونده گذاشت.
«پس از حال الانت شروع کنیم.»
نگاهم را از روی لیوان آب برنداشتم.
«الان؟»
«الانِ شما.»
چند ثانیه سکوت کرد و نوک خودکارش را آرام روی پرونده نگه داشت.
«چند وقته دوباره برگشتین سر کار؟»
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهم.
«سه هفته.»
خودم هم تعجب کردم که چقدر راحت...
ساعت نزدیک سه بود. وارد شرکت شدم.
راهروی طبقهی سوم ساختمان اداری شرکت، مثل همیشه ساکت و بیروح بود. بوی قهوهی دستگاه خودکار کنار آسانسور، با بوی کاغذ و اسپری خوشبوکنندهی راهرو قاطی شده بود.
جلوی اتاق ۳۰۴ ایستادم.
همان اتاقی که سه جلسهی قبل را همانجا گذرانده بودم.
در نیمهباز بود، تقهای...