فصل دوم
سه ماه بعد…
صدای برخورد چرخهای هواپیما با باند، من را از فکر بیرون کشید.
هواپیما آرام روی باند فرودگاه مهرآباد حرکت میکرد و صدای معکوس شدن موتور، برای لحظهای تمام کابین را پر کرد.
«کابین برای توقف آمادهست، خانم فرهمند.»
صدای کپتن پرواز از اینترفون من را به خودم آورد.
«ممنون.»
دستی...
حدود یک ساعت از برخاستن هواپیما گذشته بود.
تهویه حالا بدون مشکل کار میکرد و سرمای ملایم کابین، انگار تمام کلافگی یک ساعت قبل را از ذهن مسافرها پاک کرده بود.
سرویس ناهار تقریباً به پایان رسیده بود. رضا و میلاد سینیهای خالی را از انتهای کابین جمع میکردند. مبینا سفارش آخرین نوشیدنیها را تحویل...
کیلب آهی کشید:
«آره… خدا رو شکر که تو اینجایی. راستش رو بخوای، این پرونده از توان من خارج شده. توی تمام تاریخ این شهر همچین اتفاقی نیفتاده.»
پرسیدم:
«بقایا چطور پیدا شدن؟ اصلاً چرا زمین رو میکندن؟»
کیلب توضیح داد:
«مرکز خرید کوچیک شهر که الان حدود پنج تا مغازه داره، قراره توسعه پیدا کنه...
نیم ساعتی از زمانی که مسافرها سوار شده بودند میگذشت. با وجود باز بودن درهای هواپیما، هوای گرم مثل پتویی سنگین روی کابین افتاده بود.
حالا دیگر بوی ماندۀ گرما و عرق هم کمکم در فضا پیچیده بود و حتی لبخندهای اجباری ما هم نمیتوانست آن را پنهان کند.
نگاهم به سارا افتاد که با نگرانی بین ردیفها...
نام اثر: هرشب، بینام
نویسنده: حدیث پورحسن
ژانر: روانشناختی | معمایی | عاشقانه
خلاصه:
بعضی صداها از خاطره نمیگذرند.
بعضی آدمها، هرگز واقعاً گم نمیشوند…
هر شب ساعت نه، صدایی در تاریکی پخش میشود؛ صدایی که انگار فقط برای او ساخته شده است.
اما آنچه مثل یک درمان ساده آغاز میشود، به کابوسی...
« ممنون عزیزم.»
کیلب از دالی تشکر کرد؛ زن چهارشانه و تنومندی که قدش تقریباً به یک متر و هشتاد میرسید. از هر نظر یک زن روستایی اصیل به نظر میرسید.
وقتی دالی از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست، کیلب گفت:
«پاسگاه بدون حضور اون عملاً از کار میافته… ولی مواظب زبون تندش باش.»
من جرعهای از قهوه...
افکارم با ورود کیلب کالینز نیمهکاره ماند.
از جا بلند شدم تا با او دست بدهم، اما او مستقیم مرا در آغوش کشید.
«جو! امیدوار بودم خودت باشی. دیدنت خیلی خوبه رفیق.
شرط میبندم دالی تا الان حسابی خواسته میخت به صلیبت کنه، نه؟
به حرف اون و آدمهای همفکرش گوش نده.»
دوباره بغلم کرد. بعد با نگاهی به...
«شکر روی میزه. من هم شیر رو میارم.»
دالی این را گفت و لیوانها را روی میز گذاشت. از همان ابتدا معلوم بود که خودش و مأمور پشت میز هم قرار است کنار ما بنشینند.
با آهی روی صندلی روبهروی من نشست.
از نگاهش مشخص بود که حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
«تو همون کارآگاه شهری هستی که سالها پیش ثابت کردی...
نگاهی به کابین انداختم. گرما حالا دیگر فقط یک حس نبود؛ انگار یک موجود زنده بود که از سقف و دیوارهها پایین میخزید و روی شانهی تکتک مسافرها مینشست.
نفسی عمیق کشیدم و دور نهایی کابین را شروع کردم.
از ردیفهای جلو حرکت کردم. مسافرها کمکم بیقرار شده بودند. مرد میانسالی با مجلهای که از جیب...
مثل همیشه لبخندم را روی صورتم نشاندم و کنار درِ ورودی ایستادم. چند ثانیه بعد، اولین مسافر از راهروی خرطومی وارد کابین شد.
«سلام، خوش اومدین.»
«پرواز خوبی داشته باشین.»
کمکم صف مسافرها شکل گرفت. یکییکی از کنارم رد میشدند؛ بعضی هنوز لیوان قهوهی کاغذی را در دست داشتند، بعضی هدفون در گوششان بود...
فقط سری تکان دادم و از کاکپیت بیرون آمدم.
همین که در پشت سرم بسته شد، موجی از هوای گرم کابین به صورتم خورد و رطوبت گرما روی پیشانیام نشست.
هنوز تهویه جان نگرفته بود و بوی فلز گرمشده و هوای راکد، بیشتر از قبل احساس میشد.
مهندسها کنار درِ جلو خم شده بودند و یکی از آنها، بیسیم را نزدیک دهانش...
سارا رفت و من برای خودم یک فنجان دمنوش گلگاوزبان ریختم. بخار ملایم از لبهی فنجان بالا میرفت، اما حتی عطر آرامشبخشش هم نمیتوانست خستگی صبح را از تنم بیرون کند. از شروع پرواز، چند بار تا مرز از کوره دررفتن پیش رفته بودم و فقط به لطف همان لبخند اجباری، خودم را کنترل کرده بودم.
نگاهم به ساعت...
بقیهی مسیر، آرامتر از چیزی گذشت که انتظارش را داشتم.
سرو صبحانه بدون دردسر انجام شد. رضا و میلاد سینیها را جمع میکردند، سارا با دقت کنارشان حرکت میکرد و هر چند دقیقه یکبار با نگاه از من میپرسید کار بعدی چیست. فقط با یک اشاره یا لبخند جوابش را میدادم.
مبینا سینی صبحانهی کاپیتان را آماده...
حدود چهل دقیقه از پرواز گذشته بود.
هواپیما در ارتفاع کروز، آرام و بدون کوچکترین تکانی پیش میرفت. صدای یکنواخت چهار موتور، بعد از سالها برایم شبیه موسیقی پسزمینه شده بود.
رضا و میلاد مشغول سرو نوشیدنیها در انتهای کابین بودند. مبینا سفارشهای ردیفهای جلو را تحویل میداد و سارا با دقت پشت سرش...
آخرین مسافر را سوار کردیم و تاییدیه را از ایستگاه زمینی گرفتم. به لیست مسافران انداختم.
به مبینا اشاره کردم.
«به کپتن بگو بردینگ تموم شد.»
چند ثانیه بیشتر نگذشت که فرزاد چراغ کمربندها را روشن کرد و من هم در هواپیما را بستم.
با همان ترتیب همیشگی، سرسرهی نجات را فعال کردم؛ کاری که بعد از سالها...
آغاز مسافرگیری را اعلام کردم. نفسی عمیق کشیدم، لبخند همیشگیام را روی صورتم نشاندم و کنار در ورودی ایستادم.
اولین مسافرها یکییکی از راهروی خرطومی وارد کابین شدند.
«صبح بخیر، خوش اومدین.»
«پرواز خوبی داشته باشید.»
چند نفر با لبخند جواب دادند و از کنارمان عبور کردند.
چند دقیقهای همهچیز آرام...