کارت شناساییام را به پلیس پشت میز نشان دادم.
او اول به من نگاه کرد، بعد دوباره کارت را بررسی کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود من روح بازگشته یکی از راهزنان افسانهای استرالیا نیستم.
بعد نگاه دقیقتری به چهره تالی انداخت و سرانجام با لبخند گفت:
«فکر میکردیم فردا میرسین. با پرواز صبح وارد جریلدری...
من فقط سر تکان دادم، مبلغ پیشپرداخت دو اتاق را پرداخت کردم، کلیدها را گرفتم و همراه جوانی که برای کمک آمده بود، چمدانها را از پلهها بالا بردم.
هوای هر دو اتاق کمی دمکرده بود، برای همین درهای دوتایی را به سمت ایوان باز کردیم.
از آنجا خیابان اصلی شهر زیر پایمان دیده میشد؛ خیابانی تقریباً خالی...
«دو اتاق آخرِ انتهای راهرو که رو به ایوان سرپوشیده و خیابان اصلی هستن، مال شماست.
از آخرین باری که اینجا بودی یه کم تغییرات دادیم… حدود ده سال پیش بود، نه؟»
سری تکان داد:
«تمام اتاقهایی که رو به خیابون هستن حالا کولر اختصاصی دارن که مطمئنم توی هفتههای آینده حسابی به دردتون میخوره. هر اتاق هم...
شش سال یا شاید هم نزدیک به هشت سال از آخرین باری که به این منطقه آمده بودم، گذشته بود.
تعجب کردم وقتی دیدم بهترین کافه جریلدری هنوز هم سر پا بود و همان صاحبان قبلی آن را اداره میکردند.
من و تالی آنجا توقف کردیم، چیزی خوردیم و قهوهای نسبتاً خوب نوشیدیم، بعد راهی بانگارا شدیم.
مسیر دو ساعتهای...
«بفرمایید.»
در باز شد و مبینا وارد شد و بعد نگاهش را به سمت فرزاد چرخاند. اما با دیدن من برای لحظهای مکث کرد.
«ببخشید مزاحم شدم.»
فرزاد سر تکان داد.
«بفرمایید.»
مبینا با بند ساعتش کمی بازی کرد.
«تیم امنیت پرواز رسیدن. دنبال خانم فرهمند میگشتند.»
«ممنون.»
سپس نگاهش به فرزاد برگشت.
«کاپیتان،...
به سمت کابین خلبان راه افتادم. درِ کاکپیت را زدم.
صدای فرزاد از داخل آمد:
«بفرمایید.»
دستگیره را پایین دادم و وارد شدم. فضای داخل، برخلاف کابین مسافران، نیمهتاریک بود.
نور آبی و سبز نمایشگرها روی پنلها پخش شده بود و بوی آشنای تجهیزات الکترونیکی و قهوه تازه در هوا جریان داشت.
فرزاد روی صندلی...
چند دقیقه بعد، همهی ما از سالن بریفینگ خارج شدیم.
هوای خنک بامداد از درهای اتوماتیک به صورتم خورد. آسمان هنوز کاملاً روشن نشده بود و چراغهای محوطه فرودگاه، باند را در هالهای زردرنگ فرو برده بودند.
کیف دستیام را روی شانه جابهجا کردم و همراه بقیه به سمت ون خدمه راه افتادم.
رضا و میلاد طبق...
آخرین بار که به بانگارا آمده بودم، سال ۲۰۱۸ و برای محاکمه ویکتوریا مککینون بود.
البته برای پیدا کردن عامل اصلی آن پرونده، من و همکارانم نزدیک به یک ماه در سال ۲۰۱۶ در بانگارا مستقر بودیم.
من و شِلی در آن مدت با چند نفر از اهالی دوست شده بودیم و حالا دوباره دیدنشان میتوانست خوشایند باشد؛...
«رئیس، دادگاه تموم شد. هیئت منصفه فقط تو سیوچهار دقیقه تصمیم گرفت. قاضی هم دستور داده متهم تا زمان اعلام حکم نهایی در اوایل ماه آینده در بازداشت بمونه…»
«پس میتونی با پرواز آخر امشب برگردی خونه؟»
«اصلاً امکانش نیست، رئیس. هواپیما همین الان داره روی باند حرکت میکنه تا به سمت سیدنی پرواز کنه...