نتایح جستجو

  1. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    درِ سالن بریفینگ باز شد و چهار نفر یکی‌یکی وارد شدند؛ دو مهماندار خانم و دو مهماندار آقا. فضا از سکوت قبل از پرواز، آرام آرام وارد ریتم آماده‌باش شد. لبخندی زدم و پوشه را روی میز گذاشتم. «صبح همگی بخیر، از اونجایی که امروز یه تازه‌کار داریم، خودم رو دقیق معرفی می‌کنم. فرهمند هستم. سرمهماندار...
  2. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    به ساعت مچی سورمه‌ای سواچ خودم نگاه کردم، سه‌و‌ چهل‌‌وپنج دقیقه بامداد بود. بیشتر آدم‌ها در این ساعت خواب بودند؛ اما من همیشه معتقد بودم فرودگاه‌ها در تاریک‌ترین ساعت شب تازه زنده می‌شوند. چمدانم را روی زمین کشیدم و از در ورودی ترمینال گذشتم. بوی قهوه تازه‌دم کافه‌های فرودگاه، صدای چرخ چمدان‌ها...
  3. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    سخن نویسنده: سلام به همه‌ی مخاطبان عزیز 🌿 خیلی خوشحالم که فرصت پیدا کردم تا ایده‌ای را که مدت‌ها در ذهنم داشتم، روی کاغذ بیاورم و با شما به اشتراک بگذارم. از آن‌جایی که سال‌هاست به عنوان مهماندار هواپیما مشغول به کار هستم، همیشه دوست داشتم روزی داستانی را در فضای هوانوردی و دنیایی که از نزدیک با...
  4. HADIS.HPF

    برترین اثر برترین آثار [فصل بهار] ۱۴۰۵

    مرسی بچه‌ها که من رو باور دارید و ازم حمایت می‌کنید🥺🥺❤️❤️
  5. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    مقدمه: جایی میان آسمان و زمین، میان تصمیم‌های کوتاه و پیامدهای بلند، صندلی 13A قرار دارد. هیچ‌کس هنگام سوار شدن به هواپیما، به صندلی‌ها فکر نمی‌کند. شماره‌ها فقط راهنمایی‌اند؛ نشانی‌هایی برای رسیدن به مقصد. اما بعضی شماره‌ها، مقصد نیستند… آغازند. در ارتفاع سی‌وهفت هزار پایی، گاهی یک صندلی خالی،...
  6. HADIS.HPF

    برترین اثر رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    صبحانه آرام‌تر از چیزی بود که در ذهنم انتظارش را داشتم. پدرم ماهیتابه‌ی داغ را در وسط میز گذاشت و کنارش نان تازه چید. پیاز از وسط نصف شده و ریحان تازه را جلوی من گذاشت، لبخندی زد: «برات ریحون تازه گرفتم» لبخندی زدم و لقمه‌ای برای خودم گرفتم. املت گوجه هم نمی‌توانست برای لحظه‌ای اندوه این خانه را...
  7. HADIS.HPF

    برترین اثر رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    صدای پدرم در راهرو پیچید: «رها… املت سرد میشه‌ها.» لحنش معمولی بود، اما تهش همان آرامش همیشگی را داشت؛ آرامشی که همیشه سعی می‌کرد همه‌چیز را سرِ جای خودش نگه دارد. نگاهم از روی کاغذها جدا نشد. آگهی‌ها هنوز بین انگشت‌هایم بود، اما یکی‌یکی آن‌ها را داخل جعبه برگرداندم. «دارم میام بابا.» صدایم را...
  8. HADIS.HPF

    برترین اثر رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    چشم‌هایم آرام روی جعبه‌ها می‌چرخید. هر قدمی که جلوتر می‌رفتم، هوا سنگین‌تر می‌شد؛ ترکیبی از بوی گرد و خاک، چوب نم‌کشیده و چیزی شبیه خاطره فضا را پر کرده بود. نور باریک پنجره روی زمین افتاده بود و ذرات معلق گرد و غبار را مثل برفِ کند در هوا نشان می‌داد. دست روی اولین کارتن کشیدم. زیر انگشت‌هایم...
  9. HADIS.HPF

    برترین اثر رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    تمام طول شب را نخوابیدم. هر بار که چشم‌هایم گرم می‌شد، تصویر خرگوش صورتی روی میز مقابلم جان می‌گرفت. همان گوشِ بخیه‌خورده، همان چشمِ دکمه‌ایِ گم‌شده، انگار از دل تاریکی نگاهم می‌کرد. چند بار از روی تخت بلند شدم. یک بار رفتم آب بخورم. یک بار پرده را کنار زدم و به خیابان خالی نگاه کردم. و بار...
  10. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    فصل دوم: خسته بود، اما نه آن‌قدر که هنگام عبور از روی پل کوچک جویبار توقف نکند و نگاهی به آسمان سحرگاهی نیندازد. این منظره همیشه مجذوبش می‌کرد؛ حتی وقتی ابرها بخشی از آسمان شب را می‌پوشاندند. معمولاً چنین آسمانی نشان از باران می‌داد. وقتی خودروی پلیس دو دیفرانسیلش را کنار محل اقامتش متوقف کرد و...
  11. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    کالاواتی ماهیگیرهای نیمه‌شب را زیر نظر می‌گرفت تا مطمئن شود ماهی‌های صیدشده از حد مجاز کوچک‌تر نباشند. جالب اینجا بود که تقریباً همیشه به خاطر این «دقت و وظیفه‌شناسی» جایزه‌ای هم نصیبش می‌شد. البته مطمئن نبود که این ماهیگیرها سرش کلاه می‌گذارند یا نه؟ هر بار یک ماهی درشت به او می‌دادند و همین...
  12. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    او مردی خجالتی بود؛ وقتی در کنار زن‌های هم‌سن‌وسالش قرار می‌گرفت، لبخندی عصبی روی صورتش می‌نشست. سرش را پایین می‌انداخت؛ عادتی که با گذشت سال‌ها و به لطف شغلش تا حدی بهتر شده بود، چون کار پلیسی نیازمند چهره‌ای مطمئن، مقتدر و در عین حال خوش‌برخورد بود. دواین هیچ‌وقت ازدواج نکرده بود و همین موضوع...
  13. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    فصل اول او این وقتِ صبح را دوست داشت؛ ساعاتی بعد از «ساعت افسونگر» شب، زمانی که خورشید قرار بود تا چند ساعت دیگر از افق سر بزند. روز گرمی بود و شب هم از آن گرم‌تر می‌شد. بیش از پنج سال بود، که شیفت شب کار می‌کرد؛ کاری که وقتی برای نخستین بار داوطلبش شده بود، با جهش شدیدی در سطح اضطرابش همراه...
  14. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    عنوان : officer down (سقوط یک افسر) نویسنده: Peter C Byrnes ژانر: جنایی، معمایی مترجم: @HADIS.HPF _ حدیث پورحسن خلاصه: وقتی یک پاسبان جوان در شهری کوچک به ضرب گلوله کشته می‌شود، کارآگاه جوزف لیند و همکار تازه‌کارش، تالی ایوانز، برای حل پرونده وارد شهری می‌شوند که هنوز از گذشته‌های تاریک خود...
  15. HADIS.HPF

    تولد مامان شدنت مبارک نقره جان ✨💙

    ای خدا مبارکت باشه عزیزم ایشالله کلی اتفاق های خوب براتون بیافته❤️
  16. HADIS.HPF

    برترین اثر رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    نگاهم ما‌بین خرگوش و یادداشت جا‌به‌جا میشد. به سختی خودم را از صندلی جدا کردم و در حالی که کتم را از تنم در می‌آوردم به دنبال کیفم گشتم. موبایلم را از کیف برداشتم و شماره‌ی پدرم را گرفتم. چند بوق خورد و بعد صدایش در گوشی پیچید: «سلام دخترم.» برای چند ثانیه حرفی نزدم. نگاهم باز روی عروسک مانده...
  17. HADIS.HPF

    برترین اثر رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    بعد از ذخیره کردن فایل صوتی، گوشی را روی میز گذاشتم و برای چند لحظه چشم‌هایم را بستم. صدای کولر، تیک‌تاک ساعت دیواری و همهمه‌ی خفیف خیابان از پشت پنجره، در هم آمیخته بود. روز بسیار طولانی‌ بود. طولانی‌تر از آنکه بخواهم بیشتر از این به آرمان، هومن یا زیرزمینی که نمی‌شناختم فکر کنم. وقتی از مطب...
  18. HADIS.HPF

    چالش مونولوگ برتر هفته (3)

    رمان هر شب، بی‌نام یکی از رژ ل*ب ته کشوی میز افتاده بود؛ درش نیمه‌باز و بافتش ترک‌ خورده و چرمی‌شده بود. بوی تند و کهنه‌ای ازش بلند میشد. چیزی میان بوی موم مانده و عطری کهن، شبیه گل پژمرده‌ای که در تاریکی جا مانده باشد. رنگش دیگر آن سرخی وسوسه‌برانگیز نبود؛ حالا بیشتر شبیه لکه‌ای کدر بود که از...
عقب
بالا پایین