پیشروی
رقص تموم شد. همونطور که انتظار داشتم هیچ چشمی این تصویر رو ول نمیکرد. موهام رو عقب فرستادم و به سمت پدرم که وایستاده بود و جامی دستش داشت رفتم. آروم دم گوشم گفت:
- اونقدری بود که نگاهش ولت نکنه ولی هنوز پا نشده. امشب این مرتیکه رو میاری پیش من هستی.
پدر حریص من بیقرار شده بود ولی خب...