اختصاصی هوس ریز | آشوب ذهن هویار

هویار

مدیر آزمایشی سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,158
پسندها
پسندها
18,551
امتیازها
امتیازها
679
سکه
705
هوالباقی
خب سلام به هر کی که داره اینو میخونه
اینجای جای جالبیه
لااقل برای من و اونی که می‌خوام دربارش بنویسم و وجود نداره
اینجا برا اون صدای کوچولوی تو ذهنمه
اون هوس ریز
و اون
وزوز کر‌کننده‌ی “بنویس دیگه”
البته ازم انتظار اون سطح بالا رو نداشته باشین
اینجا جاییه برای تخلیه مغزم
خوش اومدین به تاپیکی که قراره چیزایی که نمی‌خواستم بنویسم رو توش می‌نویسم
 
عوضی‌ای که قد کشید

عوضی زیاد شنیدم، از مادرم، برادرام و شرکای پدرم. زندگی منو طیفی از یکم عوضی تا خیلی عوضی تشکیل میده. البته خودم جزو کساییم که از نطفه عوضی بودم، به خاطر همین برام کلمه بدی نیست.
خب من خودم طول کشید که بفهمم چقدر عوضی‌ام اما پدرم زود، شرکای پدرم خیلی زودتر و مادرم از اون هم زودتر متوجه عوضی بودن ذاتیم شدن. طبق معمول برادرام از همه دیرتر.
پدرم وقتی با زنی از ناکجاآباد خوابید نه، وقتی زنه گفت حامله‌ست نه، وقتی زنه منو به دنیا آورد هم نه بلکه وقتی برام تو یک سالگیم جشن گرفت به عمق ذاتم پی برد.
من که یادم نمیاد ولی طبق گفته‌های پدر شب پر سر و صدایی بود، پدرم با یه کلت دستش جلوی صدها نفر بدتر از خودش منو نشوند روی میزی که پر از وسایل بود. یکم دلار، یه گردنبند بزرگ طلا، یه یاقوت، یه توپ فوتبال، یه گلدون، یه کلاشینکف، یه سیگاربرگ، یه کلت عین کلت بابا و یه ماشین اسباب‌بازی لوکس. همه منتظر بودن ببینن بچه‌ی نامشروع و نطفه‌غلط آصف خان چه انتخابی قراره بکنه.
و اونجا بود که من ذات عوضیم رو لو دادم. واقعاً ناراحت‌کنندس نباید تو یک سالگیم متوجه می‌شدن چقدر عوضیم. لااقل تو پنج سالگی بود بهتر بود.
اون روز من روی میز چهار دست و پا به سمت پدرم رفتم و محکم کلت پدرم رو گرفتم. همه شوکه شدن به جز مادرم که انتظار همچین هیولایی رو از من داشت.
بعد از چند ثانیه سکوت صدا دست و سوت و جیغ بلند شد و من فهمیدم انتخابم حتی درست‌تر از درسته.
پدرم هم بعد از چهار پسر بی‌خاصیت که هر کدوم موقع یک سالگی به ترتیب سن، توپ فوتبال، ماشین اسباب بازی لوکس، خوراکی و آخری هم یاقوت رو برداشتن بالاخره صاحب دختر نامشروعی شده بود که میدونست انتخاب یعنی چی؛ و این اون رو به وجد میاورد برخلاف مادر که هرچه بیشتر می‌گذشت بیشتر نمی‌دونست باهام چیکار کنه.
خب حالا همون عوضی شده یه دختر بیست و دو ساله که گاهی زیر دست پدرش و گاهی هم مستقل عوضی‌بازی درمیاره.
 
شاه‌کلت

خب من بایستی به پدر خون‌خوارم نشون می‌دادم که میتونه شاه‌کلتش رو به من بسپره. همونی که تو یک سالگیم گرفتم و بعد فهمیدم اون کلت چی بوده. این کلت گلوله‌های زیادی مصرف نکرده درواقع کمیت نه، کیفیت گلوله‌ها بالا بود. نه از نظر فلز خاص بلکه تو قلب آدم خاصی می‌نشست.
همین کلت اولین گلوله‌اش نشست تو قلب پدربزرگم. پدر آصف خان شبیه خود پدرم بود. دیده بودمش. وحشتناک‌تر و عوضی‌تر از پدرم.
وقتی من از شکم یک مادر ناشناس پا به این دنیا گذاشتم پدربزرگم مخالف من بود. چون معتقد بود خون ناخالصی دارم.
البته روز جشن یک سالگی کاملا دیدگاهش عوض شد. بالاخره آدم باهوشی بود، اصول داشت ولی سود براش مهم‌تر بود. همین آدم آصف رو کرده بود آصف خان. اما خب تو یه قلمرو فقط یک نفر حکومت میکنه. دلیل قتل هم اصلا خصومت نبود. پدربزرگ خودش گفت، گفت که تو یه قلمرو دو نفر حکومت نمی‌کنن و تو یه وقت خاص و یه جای خاص باید کشته میشد، به دست پسرش.
پدرم روز تولد من این کلت رو خریده بود و اثبات کرد که اون فقط لیاقت حکومت داره. البته رسم شاه‌کلت از زمان پدرم راه افتاد. حالا منتظر دیدن یه حرکت از طرف ما پنج نفر بود تا ببینه کی میتونه شاه‌کلتش رو بگیره.
قاعدتاً از دختری که تو یه سالگیش شاه‌کلت رو انتخاب کرده انتظارها بالاتر بود؛ خب، پس بهتره بشینن ببینن.
 
آخرین ویرایش:
عوضی وارد می‌شود

امشب جشنه. جشن بی‌مناسبت. البته دلیل داره ولی دلیلی که بشه به علنیش کرد نه. یه جورایی امشب بابا از من می‌خواست صدمو بذارم. اگه میتونستم امشب بین کلی آدم عوضی موفق بشم و به‌ درد بخورم پدرم مثل همون شب جشن یک سالگی به وجد میومد.
تو این جشن یا بهتر بگم پارتی خیلی از رفیق‌های بی‌مرام و بی‌معرفت و عوضی بابا بودن. از لی گون سو کره‌ای گرفته تا سانتیاگو لورنس مکزیکی. از همه جای دنیا اومده بودن تهران و بعد مازندران میون دار و درخت‌های جنگل قشنگ فریدون کنار.
بابا خودش شخصاً لباسم رو انتخاب کرده بود. یه پیراهن عروسکی سیاه که سرشونه‌هاش باز و از پشت تا میانه‌ی کمرم باز بود. البته موهای بلندم می‌پوشوند تا قسمتی اما باز هم چیزی از بی‌غیرت بودن پدرم کم نمی‌کرد و منم عادت داشتم.
یک اصل مهم دیگه تو این پارتی لحظه ورود من بود، یعنی آخر از همه با یک موسیقی متناسب از بالای ‌پله‌های ویلا و وقار و نوع راه رفتن خاص. پدرم همش رو گوشزد کرده بود.
حالا من تو اتاقم روی تخت نشسته بودم و مدام چشمم به تصویر خودم تو آینه می‌افتاد. موهای فرم رو صاف کرده بودم و آرایش خوبی داشتم. رژ جیگری با سبکی از آرایش دودی. دقیقا همون عفریته‌ای شده بودم که بیست و دو سال پیش با پدرم خوابید و من به دنیا اومدم. پدرم راضی بود.
هامون پسر سوم خانواده و تنها برادری که کمی میشد از نظر روابط خواهر برادری بهش امیدوار بود وارد اتاقم شد و این یعنی وقت رفتنه:
- هستی بابا میگه بیا پایین.
و بله وقتش رسید. بلند شدم و نگاهی به کفش‌های پاشنه بلند سیاهم انداختم. وقت هنرنمایی رسیده. هامون رفت و من یه نگاه دیگه به خودم انداختم و رفتم بیرون.
 
شکارچی صبور

بالاخره پایین پله‌ها ایستادم. از نگاه بابا همه چی مشخص بود. توجه این دریده‌ها جلب شده بود. حالا وقت رفتن پیش باباست. با لوندی و بدون توجه به هیچ‌کس دیگه مستقیم به پدرم نگاه کردم و به سمتش رفتم.
درست روی صندلی کنارش نشستم و پدرم برگشت سمتم:
- باید موقع پایین اومدن از پله‌‌ی آخر موهاتو می‌دادی عقب.
چپ‌چپ نگاهش کردم:
- تا همین‌جاش هم از سرشون زیاده.
پدر دستم رو گرفت:
- به هر حال الکی به دنیا نیومدی. من بی‌دلیل با مامان لوندت نبودم.
باز هم حرفای تکراری:
- خسته نشدی از گفتن این حرف. خودم میدونم جذابیتم زیاده ولی قبول کن بیشتر از اون عرضه‌امه.
پدر خندید:
- اینو شاه‌کلت ثابت می‌کنه.
چیزی نگفتم. چون بوراک توپراک داشت نزدیک میشد. خب اولین احمقی که تو دام افتاد مشخص شد.
- سلام آصف خان، سلام هستی خانم.
لهجه‌‌ی ترکیش داد میزد اهل کجاست.
پدر بلند نشد، منم نشدم. قطعا اگه هرکی بلند میشد بوراک می‌نشست رو صندلی اون و من هم رو پای بوراک اما این فرصت رو نه من و نه پدر به بوراک نمیدیم. یکم باس مثل شکارچی‌های صبور منتظر شکار بهتر بود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
باید کاری کرد...

بوراک رفت، لی گون سو هم اومد و رفت، اما یکی این وسط نیومد. هم پدرم و هم خودم چشم‌مون این مرد رو گرفته بود. پدرم خوب می‌شناختش ولی من نه زیاد. فقط می‌دونستم مردی اهل چینه و قدبلند و نه لاغر و نه درشت‌هیکل. میتونستم از چشماش بخونم که چقدر مکار و حیله‌گره و البته منتظر فرصت. پدرم رو به من کرد و گفت:
- نمی‌خوای یه حرکتی بزنی؟
لبخند عاقل اندر سفیهی زدم و گفتم:
- بهتر نیست یکم خارج از قاعده بازی کنیم؟
پدرم چشماش برق زد. میشناخت منو، میدونست وقتی این‌طور میگم منظورم چیه.
- این گوی و این میدون. فقط ژانگ یونگ رو بیار اینجا.
اطمینان‌‌بخش لبخند زدم و با بی‌سیم پدر برادرم رو صدا زدم:
- هیراد برو به دی‌جی بگو آهنگی که بهش گفتم رو بذاره.
هیراد اطاعت کرد و بی‌سیم رو به پدر پس دادم.
- الان می‌خوای برقصی؟
از جا بلند شدم و گفتم:
- بی‌خود منو ده تا کلاس رقص نفرستادی که.
یکی از کارای بابا همین کلاس رقص‌ها بود. تقریباً همه رقص‌ها رو بلد بودم و پدر بعد از هجده سالگیم تو خیلی از موارد از همین هنر رقص سواستفاده می‌کرد.
حالا یکی از وقت‌های برداشت از این سرمایه‌‌ای بود که کرده بود. با عشوه وارد صحنه شدم که برادرام مزاحم‌ها رو از صحنه بیرون کشیدن.
 
پیشروی

رقص تموم شد. همون‌طور که انتظار داشتم هیچ چشمی این تصویر رو ول نمی‌کرد. موهام رو عقب فرستادم و به سمت پدرم که وایستاده بود و جامی دستش داشت رفتم. آروم دم گوشم گفت:
- اون‌قدری بود که نگاهش ولت نکنه ولی هنوز پا نشده. امشب این مرتیکه رو میاری پیش من هستی.
پدر حریص من بی‌قرار شده بود ولی خب من با وجود جوون بودن صبورتر بودم. حامی از میز کنار پدرم برداشتم و گفتم:
- من میرم حیاط خلوت.
پدرم کمی اخم کرد و گفت:
- تنهایی نرو.
غیرت نبود، می‌ترسید دختر صفر و بی‌خط و خشش تبدیل به یک دست دوم رنگ‌خورده بشه.
- حواسم هست.
حینی که بیرون می‌رفتم از انعکاس شیشه‌ی در ژانگ یونگ رو دیدم. میتونستم نگاهش رو روی خودم حس کنم. از ویلا که بیرون اومدم هوای سرد باعث شد بلرزم. لعنت به این مرتیکه چینی. به سمت تاب رفتم و روش نشستم. طولی نکشید که ژانگ یونگ سر و کله‌اش پیدا شد.
اونم یه جام نوشیدنی دستش و دست دیگه‌اشتن جیب شلوارش. خیلی با طمانینه جلو اومد و منم فقط تکیه دادم به پشتی تاب و مشغول شنیدن صدای جیرجیرک شدم.
بالاخره رسید و با اون لهجه غلیظ چینی گفت:
- سلام هستی خانم.
آروم سر تکون دادم گفتم:
- سلام.
کنارم نشست و بی‌مقدمه شروع کرد:
- امشب همه چشمت خیره به شما بود.
یکم از نوشیدنیم خوردم و گفتم:
- یادم نمیاد جایی بوده باشم ‌و مرکز توجه نباشم.
ژانگ یونگ مشغول بازی با موهام شد و گفت:
- تا چه حد با قال گاثذاشتن این جشن موافقید؟
و بعد نگاهش سمت لب‌‌هام رفت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
عقب
بالا پایین