و من همیشه چوب مهری را میخوردم که دلم به آنها هدیه میداد، اما باز آنها میرفتند. در این شبهای بارانی، چیزی گویی قلبم را پاره پاره میکرد و هربار من را به قلم محتاج میکرد؛ اما نمیداستم با قلم در دستم چه چیزی باید نوشت.
مدتها اینگونه گذرانده میشد، با سوال تلخ " چرا ؟"
و جواب در عین سادگی به...