مادر درد کشید و یک عمر او را بزرگ کرده بود، اما یاد نداشت که با فرزندش چگونه صحبت کند. صحبت مادر و فرزندی را!
اما منی که مادرم مهربانتر از گلیست، او را دوست دارم و من مدیون او بودم. مدیون زندگی کردن، مدیون پیدا کردن خودم، مدیون او و زحمتهای او، مدیون همهچیز که گفتن دارد و نمیشود در کاغذ...
تقهای به در اتاق پدرش زد که با «بفرمایید» پدرش مواجه شد. لبخندی زد و وارد اتاق پدرش گردید. مانند همیشه وارد اتاق پدرش میشد، اتاق کلاسیک و با اصالتش، بوی چوب گردو و چرم را میداد. نور چراغ مطالعه، سایهی روشن بر روی کتابهای قطور قفسه میانداخت. یک میز تحریر سنگین با جوهردان برنجی، یک صندلی که...
از آنسو، طهورا داشت گریه میکرد، دستی در شانهاش گذاشته شد.
«چرا گریه میکنی طهورا جان؟»
طهورا در بین گریه گفت:
«به این خاطر که من از تو و سرهنگ، راز مهمی رو پنهون کردم.»
آیلار اخمی از تجسس میکند.
«تعریف کن ببینم ماجرا از چه خبره؟!»
آب دهانش را فرو داد و آیلار در کنار او نشست.
«بهتره از سرهنگ...
لبخندی از لفظ«راپنزل»گفتناش زدم و گفتم:
«دستشویی بودم دیگه!»
خندید و بعد خندهاش را جمع نمود و لبخندی در لبهایش تراشید و با همان لبخند به نیمرخم نگاه کرد و چیزی نگفت. من هم که دیگر چیزی نگفتم و به انگشترم خیره شدم.
***
سبحان با خوشحالی، لبخندی به مهشید زد که لبخندی به هر دوی آنها زدم...
«زمانی دلم مدام بخواد و داستانم قویطور بشه و رمانم خیلی خوب تونسته باشه، مردم رو جذب خودش کنه! البته هنوز دومین رمانم دیده نشده.
بله، مجموعه رمان من باید بالا ۲۰۰ تا ۶۰۰ صفحه باشه.
جستجو توی گوگل و مشغولیت ذهنی.
سعی میکنم قلمی رو خلق کنم که هم قوی باشه هم مفید و هم انگیزشی و مفهومی چون همیشه...