غزل فروغ خاموش
دیشب دلم به یادِ تو تا صبح سوختهست
چون شمع در مقابلم آرام سوختهست
نامت هنوز بر لبِ این خسته جاریست
هرچند عمرِ رفتهٔ من تلخ سوختهست
گفتم مگر زِ خاطرِ تو میروم شبی
دیدم دلم به زلفِ تو صد بار سوختهست
باران گرفت و بغضِ خیابان شکست باز
انگار آسمان زِ غمِ ما سوختهست
ای عشق،...
غزل هجوم خاطره
باز آمدی به خوابِ من ای یارِ نازنین
چون ماه در سکوتِ شبِ واپسین
چشمانِ تو هنوز مرا میکِشد به خویش
حتی پس از هجومِ شب و اشک و آتشین
رفتی و بعدِ تو دلِ دیوانهام شکست
چون جامِ می به گوشهی دستِ غمین
هر شب کنارِ پنجره میپرسم از خدا
آیا دوباره میرسد آن ماهِ نازنین؟
من ماندهام...
غزل کوچههای بیتو
بیتو تمامِ کوچه دل، سرد و خسته است
این شهر بیحضورِ تو ویران و بسته است
از بس که گریه کردم و نامت صدا زدم
حتی صدای بغضِ من از غم شکسته است
گفتی که میروی و فرامش میکنی
اما دلم هنوز به یادت نشسته است
هر شب به شوقِ رد شدنِ عطرِ پیرهنت
این پنجره به سمتِ خیابان نشسته است
ای...
غزل آینههای ترک خورده
آیینهها زِ دیدنِ رویت شکستهاند
از حسرتِ حضورِ تو در خود نشستهاند
هر گوشه از اتاقِ دلم سوگوارِ توست
شمعِ خیالِ تو همه شبها نشستهاند
من ماندهام میانِ دو دنیا، دو بیکسی
یک سو تویی که رفتهای و یک دلِ خستهاند
گفتی فرامشم کن و از عشق بگذر ای دل
اما چگونه آتش از آتش...
غزل فصل بیتو
پاییز آمد و دلِ من زارتر گرفت
هر برگِ خشک، خاطرهای تازهتر گرفت
باران زد و دوباره تو را زنده کرد و رفت
این بغضِ بیامانِ مرا بیشتر گرفت
گفتم که میگذرم زِ تو، اما چگونه دل
از داغِ عشقِ رفته تو دست بر گرفت؟
در هر نفس، حضورِ تو تکرار میشود
حتی سکوت، نامِ تو را در نظر گرفت
ای...
غزل محراب اندوه
در سجدهگاهِ خاطرهها گریه کردهام
در پیشگاهِ عشقِ تو جان دادهام، غم کردهام
هر شب به نامِ تو دلِ خود را صدا زدم
با اشک، آیههای جنون را رقم کردهام
گفتی که میروی و مرا جا میگذاری
دیدی چگونه در غمت از خود کم کردهام
این دل که بود آینهی نورِ زندگی
اکنون شکسته، خسته، پر از...
غزل غبار بینشانی
در این سکوتِ سرد، دلم بیقرار رفت
از کوچههای خاطره، بیاختیار رفت
گفتم که شاید از تو دلِ خویش برکنم
اما به هر کجا که دویدم، دچار رفت
چشمم به راه ماند و نیامد نگاهِ تو
این عمرِ بیحضورِ تو، بیاعتبار رفت
در سینهام هنوز صدای تو زنده است
با هر نفس، به سمتِ تو تا بیقرار رفت...
غزل نقش ناتمام
بر صفحهٔ خیالِ تو نقشِ منی شکست
در آینه، تمامِ تنم بیبدن شکست
گفتی که عشق، حادثهای بیثبات نیست
اما دلِ شکستهٔ من ناگهان شکست
هر شب به گریه نامِ تو را میبرم هنوز
این بغضِ کهنه در دلِ من از سخن شکست
رفتی و شهر، بیتو غریبانهتر گذشت
حتی صدای خندهی مردم از وطن شکست
ای عشق...
غزل داغِ پنهان
در دل نشانِ داغِ تو پنهان نهادهام
عمریست در سکوت به طوفان نهادهام
هر شب به یادِ چشمِ تو، آتش به جانِ خویش
در شعلههای خاطره ایمان نهادهام
گفتی برو، زِ عشقِ تو آسان گذر کنم
اما هزار بار دگر جان نهادهام
در هر نفس، حضورِ تو تکرار میشود
حتی اگر زِ دیده تو پنهان نهادهام
ای...
غزلِ شبِ بیقرار لیلی
شب آمد و دوباره دلم بیقرار شد
باران گرفت و کوچه پر از انتظار شد
گفتم مگر تو میرسی از راهِ دورها
اما نگاهِ خستهٔ من بیمدار شد
هر لحظه نامِ تو به لبم شعله میکشد
این زندگی بدونِ تو آتشبار شد
رفتی و بعدِ رفتنِ تو، در تمامِ شهر
حتی صدای خنده شبیهِ مزار شد
ای مجنون،...
غزل پایانِ روشن
ای عشق، آخرِ تو همین داغ و آه بود
سرنوشتِ من از تو فقط اشک و آه بود
گفتم که میرسد سحرِ بیدغدغهای
اما تمامِ سهمِ دلم اشتباه بود
در چشمِ تو امیدِ رهایی نمیدیدم
این قصه از همان شبِ اول تباه بود
رفتی و بعدِ تو همهی وجودم شکست و رفت
حتی خیالِ بودنِ من بیپناه بود
ای یار، در...
غزل آه بیپایان
هر شب به گریه، نام تو را زمزمه کنم
در آتشِ خیالِ تو عمرم هدر کنم
گفتی که میروی و مرا میگذاری به درد
دیدی چگونه با دل خود جنگ و شر کنم
در کوچههای خالی این شهر بینفس
با یادِ تو چگونه جهان را سحر کنم
ای ماهِ گم شده ز دل شب، کجاییام؟
کز بیتو بودن تو فقط درد سر کنم
من...
غزل سکوت عاشقانه
در این سکوتِ سرد، دلم بیصدا شکست
چون شیشهای که در دلِ طوفان رها شکست
هر شب به یادِ چشمِ تو، آتش به جانِ من
در خویش ریختم و جهانم به پا شکست
گفتی فراموشم کن و از عشق درگذر
اما دلم به نامِ تو صدبار تا شکست
در کوچههای خالیِ این شهرِ بیتو باز
حتی صدای پایِ خودم بیهوا شکست...
غزل آوار نگاه
آوار شد نگاهِ تو بر خانهی دلم
ویران نمود قصهٔ افسانهی دلم
گفتم که میروم زِ تو آرام و بیاثر
اما تو ماندی و نشدی بانهی دلم
هر شب میانِ خاطرهها گریه میکنم
چون شمع میچکد غمِ پروانهی دلم
رفتی و بعدِ تو همه وجودم خزان گرفت
پژمرد از هجومِ تو گلخانهی دلم
این عشق، بعدِ رفتنِ...
غزل دریغ وصال
دریغ از آن دمی که تو در من نگاه شدی
دریغ از آن شبی که تو آغازِ ماه شدی
هرچند رفتی و دلِ من را شکستهای
اما هنوز در دلِ من پادشاه شدی
گفتم که بیتو میگذرد عمرِ خستهام
دیدم که بیتو عمرِ من آه آه شدی
در کوچههای خاطرهات ماندهام هنوز
بیتو جهان برای منی اشتباه شدی
ای یارِ...
غزل شبهای بیتو
شبهای بیتو خستهتر از هر فسانهاند
آغوشِ سردِ خاطرهها بیبهانهاند
هر گوشهای زِ شهر، تو را یاد میدهد
حتی چراغهای شکسته نشانهاند
گفتی که میروی و مرا میسپاریام
اما دلِ شکستهٔ من بیکرانهاند
در حسرتِ صدای تو جان میدهم هنوز
این اشکها روایتِ بیپایانهاند
ای عشق،...
غزل خواب بیقرار
دیشب تو آمدی به خوابِ شکستهام
چون سایهای به خلوتِ دل تافتهام
چشمانِ تو چراغِ شبِ بیپناهِ من
در تیرگی به نورِ تو آراستهام
رفتی و بعدِ رفتنِ تو عمرِ من هنوز
در حسرتِ نگاهِ تو بیواستهام
هرچند میبرم زِ تو دل را به اجبار
باز از تو در خیالِ خود آراستهام
ای یار، بعدِ تو...
غزل آینه بیتو
آیینه هم زِ دیدنِ من خسته میشود
وقتی که جایِ خالیِ تو بسته میشود
هر بار که نگاه به تصویرِ خویش دارم
یادِ تو در دلِ من پیوسته میشود
گفتم فرامشت کنم، اما نشد دلم
هر لحظه بیشتر زِ تو وابسته میشود
رفتی و بعدِ تو کل زندگیام غروب کرد
این روزگار بیتو چه وارسته میشود
ای عشق،...
غزل شهر بیتو
در شهرِ بیتو هیچ نشانی زِ ما نماند
جز ردِّ پایِ خستهٔ بیادعا نماند
هر کوچه بوی خاطرههای تو را گرفت
اما زِ من به غیرِ غمی بیصدا نماند
رفتی و آسمانِ دلم بیستاره شد
حتی چراغِ خانهی من روشن نماند
من ماندهام و بغضِ گلوگیرِ بینفس
کز عشقِ تو به سینهی من هیچ جا نماند
ای یار،...
غزل دست نیافتنی
در آرزویِ دیدنِ آن رویِ ماهوار
عمریست ماندهام به دلِ خسته، بیقرار
هر شب خیالِ توست که در جانم آتش است
چون شعلهای نشسته به تاریکیِ مزار
گفتم که میروم زِ تو، اما نشد دلم
این دل اسیرِ چشمِ تو شد، بیاختیار
رفتی و بعدِ تو همهجا بیتو شد جهان
حتی نفس گرفته از این دردِ...