غزل آخرین نگاه
در آخرین نگاهِ تو چیزی شکست و رفت
در سینهام به جایِ تو آتیش نشست و رفت
گفتی که میروی و دلم را نمیبری
اما تمامِ جانِ من از خویش دست و رفت
هر چند گریه کردم و گفتم نرو، نرو
این دل زِ پیشِ چشمِ تو آرام جَست و رفت
بعد از تو آسمانِ دلم تیرهتر شدست
حتی ستارههای شبم هم شکست و رفت...
غزل ردِّ تو
هر گوشه ردِّ خندهی تو مانده در دلم
چون سایهای نشسته به هر جا در دلم
گفتم که میشود زِ تو دل را جدا کنم
اما نشد که هیچ، تو ماندی در دلم
باران که میزند همهجا بوی توست باز
حتی نسیم میکشدت در هوا دلم
رفتی و بعدِ تو همه چیزم خزان گرفت
خشکیده باغِ آرزویم در دلم
ای یار، بیتو...
غزل سایهی تو
هر جا نگاه میکنم، ای یار، سایهایست
از تو به جانِ خستهٔ من ردّ و پایهایست
گفتم فراموشت کنم، اما نمیشود
این عشق در تمامِ وجودم پایهایست
هر شب به خواب میرسی از راهِ بیصدا
انگار در خیالِ منی، بیمایهایست
رفتی و بعدِ تو دلِ من بیقرار شد
حتی نفس برای منی سرمایهایست
ای...
غزل دریای بیساحل
در دل، خیالِ توست که طوفان گرفته است
این کشتیِ شکسته به باران گرفته است
گفتم که میرهم زِ تو آرام و بیاثر
اما دلم به بندِ تو پیمان گرفته است
هر شب به یادِ چشمِ تو در موجِ بیقرار
این جانِ خسته راهِ غزلخوان گرفته است
رفتی و بعدِ تو همهجا بینشان شدست
حتی سکوت، رنگِ پریشان...
غزل پاییز جان
پاییز آمد و دلِ من زارتر شدهست
هر برگِ زرد، یادِ تو بسیارتر شدهست
باران که میزند همهجا بوی رفتنت
این خانه از نبودِ تو بیمارتر شدهست
گفتم که میگذرم زِ تو آرام و سادهتر
اما غمِ تو در دلم انگارتر شدهست
در کوچههای سردِ دلم ردِّ تو هنوز
چون آتشی میانِ شبِ تارتر شدهست
ای...
غزلِ دردِ ماندگار
هرچند رفتهای و دلم بیقرار شد
این عشقِ کهنه در دلِ من ماندگار شد
گفتم که میگذارم و از تو گذر کنم
اما دلم به نامِ تو صدبار دار شد
در هر نفس، خیالِ تو تکرار میشود
حتی اگر که عقلِ من از کار، زار شد
رفتی و بعدِ تو همه چیزم خزان گرفت
این زندگی بدونِ تو دیوار شد
ای یار، بعدِ...
غزلِ شبِ بیپایان
شب آمد و دوباره دلم بیقرار شد
باران گرفت و کوچه پر از انتظار شد
هر لحظه نامِ تو به لبم شعله میکشد
این سینه از فراقِ تو بیاختیار شد
گفتم که میروم زِ تو، اما نشد دلم
این دل اسیرِ چشمِ تو در انحصار شد
رفتی و بعدِ تو همه چیزم غروب کرد
حتی چراغِ خانهٔ من بیمدار شد
ای یار،...
غزل مرثیهی دل
رفتی و بعدِ رفتنِ تو، شب بلند شد
خورشیدِ خسته در دلِ آیینه، بند شد
گفتم که صبر میکنم ای یارِ بیوفا
دیدم بدونِ رویِ تو، جانم نژند شد
هر کوچه بعدِ تو نفسش بوی مرگ داشت
حتی بهار در غمِ چشمت سپند شد
من ماندم و خیالِ دو چشمِ همیشه دور
قلبم شبیه پنجرهای دردمند شد
ای کاش دستِ...
غزلِ سوگِ باران
باران گرفت و پنجرهها گریه میکنند
انگار ابرها به خدا گریه میکنند
از بس که رفتنت شبِ این خانه را شکست
دیوار و سقف و خاطرهها گریه میکنند
در کوچهای که عطرِ تو پیچیده بود روزی
اکنون چراغهایِ رها گریه میکنند
من ماندهام چگونه فراموشِ تو شوم
وقتی هنوز آینهها گریه میکنند...