غزلِ شبِ بیپایان
شب آمد و دوباره دلم بیقرار شد
باران گرفت و کوچه پر از انتظار شد
هر لحظه نامِ تو به لبم شعله میکشد
این سینه از فراقِ تو بیاختیار شد
گفتم که میروم زِ تو، اما نشد دلم
این دل اسیرِ چشمِ تو در انحصار شد
رفتی و بعدِ تو همه چیزم غروب کرد
حتی چراغِ خانهٔ من بیمدار شد
ای یار، بعدِ رفتنِ تو در تمامِ عمر
این قصهی شکسته فقط سوگوار شد
شب آمد و دوباره دلم بیقرار شد
باران گرفت و کوچه پر از انتظار شد
هر لحظه نامِ تو به لبم شعله میکشد
این سینه از فراقِ تو بیاختیار شد
گفتم که میروم زِ تو، اما نشد دلم
این دل اسیرِ چشمِ تو در انحصار شد
رفتی و بعدِ تو همه چیزم غروب کرد
حتی چراغِ خانهٔ من بیمدار شد
ای یار، بعدِ رفتنِ تو در تمامِ عمر
این قصهی شکسته فقط سوگوار شد