مریم هنوز کلافه دور خودش میچرخید. فاطمه سر بلند کرد و چرخش مریم را نظارهگر شد.
باصدای نسبتا بلندی گفت:
- چته تو؟
مریم کلافهتر از آشپزخانه خارج شد.
کنار فاطمه نشست. نفسش را بیرون داد و گفت:
- لباس ندارم.
فاطمه قیافه متعجب به خود گرفت:
- جدی میگی؟ نه واقعا جدی میگی؟ اون همه لباس تو اون کمده...
صدایش را صاف کرد و تلفن را جواب داد.
- الو بفرمایید.
مردی پشت تلفن بود. گفت:
- تصمیم داشتم به منشیتون زنگ بزنم خانم هاشمی.
گرهای بین آبروهای مشکی فاطمه ایجاد شد.
پرسید:
- شما؟
مریم با اشاره دست به فاطمه گفت که تلفن را روی بلندگو بگذارد.
فاطمه قیافه مسخرهای به خود گرفت و تلفنش را روی بلندگو...
از روی حسنا تقلید میکردم، هرکاری که انجام میداد پشت دستش انجام میدادم.
شاید برای اولینبار توی زندگیم رو قبله ایستادم و نماز خوندم.
نیم ساعتی گذشت، داخل صحن حرم قدم میزدیم که تلفنم زنگ خورد، حدیث بود.
جواب دادم و گفتم:
- سلام، کجایین شما؟
- تو پارکینگ منتظر شما، اگه دوست دارین بیاید بریم...