نتایح جستجو

  1. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    پشت چیزهایی ساده پنهان می شوم که پیدایم کنی اگر هم پیدایم نکنی، خود چیزها را پیدا می کنی لمس می کنی هرآنچه را که من لمس می کنم و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود… ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد همچون ظرفی مسین خانه خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو در می آورد همیشه سکوت زانو زده...
  2. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن یک‌راست رفت سراغ بند رخت و ژاکتش را برداشت و رفت انگار دست دراز کرده باشد و ماه را از آسمان تابستان برداشته باشد مرد باورش نمی‌شد چشم روی هم نگذاشت آن‌شب و فرداشب و فردای فرداشب هم دوهفته گذشت و ماه برگشت و مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد از جا بلند شد در آینه خودش را...
  3. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    پنجه ‏ى مریم، رُسته در شکاف صخره‏ یى این همه رنگ از کجا آورده‏ اى تا بشکوفى؟ ساقه‏ یى چنین از کجا آورده‏ اى تا بر آن تاب خورى؟ – قطره قطره خون از سر صخره‏ ها گرد آورده‏ ام، از گلبرگ ‏هاى سرخ دستمالى بافته‏ ام و اکنون آفتاب خرمن مى‏ کنم
  4. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    زندگی تلخ است ژولیو و من نمیتوانم آواز بخوانم هنگامی که در پس پنجره ی تنگ زندان در پس گوش های آهنین چهره های مبارزان فشرده است در حال نگریستن به جاده با اندکی درختچه های غبار گرفته ی فلفل در حال گوش دادن به صدای کودکی در بیرون نانوایی و صدای سازدهنی غمناک غروب در پس تپه ها در فرادست ها قطار...
  5. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند غریبه‌تر می‌شوند شاید این باغِ ما بوده است چه باغی؟ دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟ دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟ یادمان نمی‌آید تنها صدای روشنی را در شب به یاد می‌آوریم صدای آرامی...
  6. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    ما مس*ت از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ‌ایم مس*ت از بوسه ‌هایی هستیم که هنوز نگرفته ‌ایم از روزهایی که هنوز نیامده ‌اند از آزادی که در طلبش بودیم از آزادی که ذره‌ ذره به دست می‌آوریم پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی ‌بزند حتی لاک‌ پشت ‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌ روند...
  7. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    کلمات بینوا غرقه‌ى اشک و خیس ِ مرارت تعمید دوباره مى‌یابند. پرنده‏ گانى که بال‏هاى خود را باز مى‌آفرینند به پرواز درمى‏‌آیند به نغمه سرایى مى‏پردازند و کلماتى که نهان مى‏کنند کلمات آزادى ‏ست. بال‏هاى آنان شمشیرهایى‏ست که باد را از هم مى‌درد.
  8. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    درِ این اتاق‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنیم و سرک می‌کشیم از اتاق سفید می‌رسیم به اتاق صورتی از اتاق سبز می‌رسیم به اتاق سیاه از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام من از سایه تنها برای تو...
  9. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند با اسباب‌ و اثاث‌شان با پرده‌های‌شان. نوبت ما که می‌رسد پیدایشان می‌کنیم و خاک‌شان را می‌گیریم و بعد سال‌ها می‌گذاریم‌شان همان‌جا که بوده‌اند نزدیک پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود.
  10. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    تا نامه‌ات برسد از این‌جا رفته‌ایم شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد که از این‌جا می‌رویم نمی‌توانیم صبر کنیم. از هرجا که بیرون می‌زنم نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم لحظه‌ای فقط آن‌قدر که این نامه را بگیرم دو خط هم جواب بنویسم نمی‌توانیم صبر کنیم. پشتِ سر را نگاه می‌کنم...
  11. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    از زندان برایت می‌نویسم نزدیک به سه هزار نفر این‌جا زندانی هستیم. مردمی هستیم ساده سخت‌کوش و اندیشه‌ورز با پتویی مندرس بر پشت‌مان. یک پیاز و پنج دانه‌ی زیتون شاخه‌یی از نور در کوله پشتیِ‌مان. مردمی به سادگی درختان در نور آفتاب با یک جرم در پرونده‌مان تنها یک تقصیر که ما همچو شما عاشق صلح هستیم...
  12. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    من کار مهمی را انجام نداده‌ام قلب من، تنها، دیگ گلی دودزده‌ایست که بارها و بارها به درون آتش رفته است و برای میهمانان خود غذا پخته است. و هر کدام از شما با حرف‌ها و دردهایتان کنده‌ای هیزم به آتش من افکنده‌اید، و انتظار سهمتان را کشیده‌اید
  13. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    پرنده هراسانِ بوسه‌ی ما هنوز نمناک می‌پرسد اگر سر رفتن داری، ای عشق از چه رو آمده‌ای، ای عشق؟
  14. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    رویای هر کودک صلح است رویای هر مادر صلح است کلام عشقی که بر زیر درختان می تراود صلح است. پدری که در غبار با تبسمی در چشم هایش با سبدی میوه در دست هایش با قطرات عرق بر جبینش که چون ترمه ای بر طاقچه خشک میشود باز گردد صلح است. آن هنگام که زخم ها بر چهره ی جهان التیام یابد، آن هنگام که چاله ی بمب...
  15. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    زن پنجره را گشود باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده، بر شانه‌اش نشاند پنجره را بست. دو پرنده بر روی میز بودند، خیره در او سرش را پایین آورد در میانشان جا داد و آرام گریست شعر و بوسه را که داشته باشی مرگ چه دارد که از تو بستاند؟
  16. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    مردم در خیابان‌ها می‌ایستند، نگاه می‌کنند شماره ی روی درها بی‌معنی است. نجار میخی دراز بر میزی باریک و بلند می‌کوبد، یک نفر لیست اسامی روی تیر چراغ برق می‌چسباند. تکه روزنامه ای در گیر خار شده است. عنکبوت‌ها زیر برگ‌های درختان مو. زنی از خانه بیرون می‌زند تا وارد خانه ای دیگر شود. دیوار زرد ِ...
  17. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی فردا، پس فردا، روزی آن زمان که دیگران زیر بیرق‌ها فریاد می‌زنند تو نیز باید فریاد بزنی اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی پایین بسیار پایین این‌جوری نمی‌فهمند کجا را نگاه می‌کنی بماند که می‌دانی آنهایی که فریاد می‌زنند جایی را نگاه نمی‌کنند.
  18. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    او در دست‌هایش چیزهایی دارد که با هم نمی‌خوانند. یک سنگ، یک سفال، دو کبریت سوخته میخی زنگ زده از دیوار روبرو برگی که از پنجره پایین افتاد. شبنم‌هایی از گل‌هایی که تازه سیراب شده‌اند. او این همه را می‌گیرد و در حیاط خلوتش چیزی مثل یک درخت می‌سازد. می‌بینی؟ شعر همین است: «چیزی مثل»
  19. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    شب به پایان راهش نزدیک می‌شود ما را هرگز خوابی نیست. بیدار می‌مانیم تا سپیده‌دمان. منتظر می‌مانیم تا خورشید چکش‌اش را بر تارک خانه‌ها بکوبد. منتظر می‌مانیم تا خورشید چکش‌اش را بر پیشانی‌ و قلب‌هایمان بکوبد. آنقدر بکوبد تا صدا شود. تا صدا شنیده شود. صدایی دیگرگونه. چرا که سکوت پر از صدای گلوله‌ی...
  20. (SINA)

    شعر اشعار یانیس ریتسوس | شاعر یونانی

    راه چه طولانی بود از پا افتادم گاهی از پا که می‌افتی تن می‌دهی به خستگی می‌ایستی و می‌گویی: رسیدم کجا رسیدی؟ می‌گویی: فهمیدم چرا فهمیدی؟ خب، بله، شاید این را فهمیدی که هیچ‌کس هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسد. حقیقت این است ولی حقیقت را نمی‌گویی. در جیب پالتو مخفی‌اش می‌کنی کنار دستت، کنار سکوتت، کنار...
عقب
بالا پایین