*****
رنگهایم را در پالت مخلوط میکردم و باز هم به مهراد و گندم فکر میکردم. مهراد خاکستریِ روشن بود و گندم سیاه. از وقتی که آمده بود روز به روز خاکستری را تیرهتر میکرد. من چه؟ به رنگهای اصلی نگاه کردم. آبی و قرمز و زرد… اما وقتی نیرویی خارجی مثل قلمموی من ترکیبشان میکرد، آنها هم خاکستری...
نگاهِ از بالا به پایینش واقعاً آزاردهنده بود.
«مطمئنی مهراد میخواد مهتاب اینجا باشه؟»
لحظهای اخمهایم باز شدند و نامطمئن نگاهش کردم. پایهٔ صندلی محکم روی زمین کشیده شد و وقتی هر دو سر برگرداندیم، مهتاب به سوی مهراد دویده بود که داخل چارچوب در حیاط خشکش زده بود؛ او را محکم بغل کرده بود و داشت...
شروع به دویدن کردم و رسماً خودم را از در حیاط به داخل پرتاب کردم. نفسنفس زنان دستم را به در گرفتم و با چشمهای گرد به صحنهٔ پیش رویم نگاه کردم. گندم با چهرهای تسخیرشده موهای زنی را در چنگ گرفته بود و علیرغم گریه و التماسهای او رهایش نمیکرد. موهای آشفتهٔ زن چهرهاش را پوشانده بود و سعی داشت...
توصیهٔ توجه نکردن را کمی کلیتر اجرا کردم. تا حدی که برای روزها دیگر جوابِ «هوی بچه!»های گندم را هم نمیدادم. مستأصل به پلههای طولانیِ حیاط و کیسههای خرید نگاه میکرد. یکبار که پشت میز نشسته بودم، دستهایم را در سینهام جمع کرده بودم و با سنگدلی نگاهش میکردم. مهراد که داشت با ماگ قهوه از...
دلنویس عزیز، نقد زیر تنها در جهت کمک به پیشرفت و ارتقاء اثر شما انجام شده و هدف آن به هیچ وجه ایرادگیری یا تخریب اثر شما نیست.
به نام خالق قلم
نقد دلنوشتهٔ معشوق خاکی
عنوان:
عنوان آشنا و دوکلمهای «معشوق خاکی» برای دلنوشته انتخاب شده است. خاکی میتواند در دو معنای متواضع و یا همان خاکِ زمین...