آن سوی خیابان چند رستوران و بستنیفروشی در حال آماده شدن برای شروع روز بودند. خیابان هنوز شلوغ بود، اما هرچه جلوتر میرفتیم ازدحام کمتر میشد. بعد از عبور از یک چراغ قرمز طولانی، مسیر کمکم خلوتتر شد. ساختمانها کوتاهتر و رفتوآمد مردم کمتر شد؛ و در نهایت پشت شاخههای درختان و دیوارهای بلند،...
آن شب بعد از شام روی تخت دراز کشیده بودم و بیهدف میان پیامهای تلگرام میچرخیدم. بیرون از پنجره، آسمان اردبیل آرام و ابری بود و نور زرد چراغهای خیابان روی دیوار اتاق افتاده بود. اعلان جدیدی روی صفحه ظاهر شد؛ گروه کلاس. آیناز پیام داده بود: «بچهها بالاخره بیمارستانها رو انتخاب کردید؟»
چند...
•○°●| به نام خدای واژهها |●°○•°
درود به همراهان تالار شعر 🌿
به کارگاه تمرین قالب قصیده خوش آمدید. هدف این کارگاه تنها سرودن چند بیت نیست؛ بلکه تلاش میکنیم قدم به قدم یاد بگیریم چگونه یک موضوع را از آغاز تا پایان منسجم پیش ببریم، قافیه را حفظ کنیم و با زبانی استوار و تصویرهایی تاثیرگذار،...
پوزخند تلخی روی صورت نیک نشست: «درست از وسط قلمرو اونا؟ اونجا سنگر دارن، تکتیرانداز دارن، مینگذاری کردن و...»
برای لحظهای مکث کرد و گفت: «و شبها فقط شورشیها اون اطراف نیستند.»
سرمایی از ستون فقراتم بالا رفت. متیو با لحنی جدی پرسید: «اون زن بلوند میتونه کمکمون کنه؟»
نیک بدون لحظهای تردید...
مردی لاغر با صورتی استخوانی و چشمهایی گودافتاده جلو آمد. دستکش چرمی سیاهش را محکمتر کرد و هر دو دستش را روی درِ سنگین گاوصندوق گذاشت. درست پیش از آنکه در کاملا بسته شود، هیولا آخرین تقلا را کرد و خودش را با تمام نیرو به سمت شکاف پرت کرد. صورت متورم و سرخش برای لحظهای میان در دیده شد و آن...
از لثههایش دندانهایی بلند، تیز و نامنظم بیرون زده بود؛ دندانهایی که بیشتر به آروارهی یک شکارچی تعلق داشتند تا یک انسان. چشمهایش کاملا سیاه بودند؛ نه سفیدی داشتند و نه مردمکی که بتوان در آن چیزی تشخیص داد. ناخنهای خمیده و بلندش از نوک انگشتانش بیرون زده بودند و با هر حرکت روی زنجیرهای...
درود تیام جان
شروع خوبی داشتی و احساس دلتنگی در شعر قابل لمس بود. فقط اینکه تمرین مربوط به غزل بود و من ۷ بیت گفته بودم ولی تو ۳ تا فرستادی، این کلا غزل نبود Dandoon روی حفظ وزن و قافیه در تمام بیتهای شعرم کار کن. قافیهها نامنظم شدن. (گذرد، میگذرد، مرگ گذرد.) اگه شعرت رو به ۵ یا ۷ بیت گسترش...
🌿 آشنایی با قالب قصیده 🌿
قصیده یکی از کهنترین و باشکوهترین قالبهای شعر فارسی است. بسیاری از شاعران بزرگ مانند رودکی، فرخی سیستانی، عنصری، منوچهری دامغانی، ناصرخسرو، خاقانی و ملکالشعرای بهار شاهکارهای خود را در این قالب سرودهاند.
قصیده چیست؟
قصیده شعری است که از چندین بیت تشکیل میشود و از...
چند ثانیه سکوت شد. مختاری نگاهش را از روی میز برداشت و گفت: «بعضی محیطها برای یه بازدید ساده، اونقدرها هم ساده نیستند.»
حرفش باعث شد کمی متعجب شوم. استاد عالیقدر پرسید: «منظورتون چیه؟»
مختاری با نگاهی که نمیتوانستم معنایش را بفهمم جواب داد: «منظورم اینه که بیمارستان علوی شرایط خاص خودش رو...
با صدایی که تعجبم را پنهان نمیکرد گفتم: «یعنی اجازهی بازدید نمیدید؟»
نگاهش روی من ثابت ماند؛ به قدری که احساس ناراحتی کردم و بعد گفت: «نه. گفتم بیمارستان رو عوض کن.»
برگه را به سمت من هل داد و گفت: «یه مرکز دیگه انتخاب کن و دوباره بیار.»
برگه را گرفتم و حس عجیبی داشتم. نه از اینکه مخالفت کرده...
برگه را گرفتم؛ چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم: «استاد مختاری؟»
استاد ادامه داد: «بله. ایشون مسئول تایید نهایی این بازدیدها هستند.»
جوابی نداشتم؛ سرم را تکان دادم و گفتم: «ممنون استاد.»
قبل از اینکه از اتاق خارج شوم، گفت: «آقای رستگار؟»
آرام به سمتش برگشتم: «وقتی رفتید بیمارستان، فقط دنبال پر کردن...
باید خودم کاری انجام میدادم. دکمهی تماس را فشار دادم. صدای بوق تلفن در گوشم پیچید. بعد از چند لحظه، صدایی پاسخ داد: «سلام. بله بفرمایید.»
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: «سلام، وقتتون بخیر. من دانشجوی رشتهی بهداشت محیط از دانشگاه علوم پزشکی اردبیل هستم. برای یک پروژهی درسی مربوط به مدیریت پسماند...
درود
فضای احساسی و گفتوگوی درونی شعرت خیلی قوی بود و حس خوبی منتقل میکرد.
فقط این شعر مینیمال نبود و با موضوع خیلی فاصله داشت؛ چون بیشتر روایت و توضیح در شعر دیده میشد. بیشتر شعر نو روایی بود.
اگه تصویرها کوتاهتر و فشردهتر میشدن شعر به فضای مینیمال نزدیکتر میشد.
فضای شاعرانه و چینش...
چند نفر خندیدند. مبینا گفت: «گیر میده. صددرصد گیر میده.»
این بار خندهی جمع بلندتر شد. حرفش چندان دور از واقعیت نبود. استاد عالیقدر از آن آدمهایی نبود که با یک گزارش سرسری قانع شود. هنوز بیمارستانی انتخاب نکرده بودم. چند لحظه به اسمهایی که بچهها گفته بودند فکر کردم و بعد بیاختیار نامی در...