نتایح جستجو

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    حرفش که تمام گشت دوباره به مقبره نزدیک شد و با انگشت‌های ظریف و ناخن‌های بلند و رنگی‌اش، خاک قسمتی دیگر از مقبره را کنار زد. درحالی‌که صورتش به طرف مقبره خم بود گفت: «انگار با عتیقه‌ای چیزی طرفیم دختر.» زبانم را روی لب‌هایم کشیدم و سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم گفتم: «عتیقه کجا بود دیوونه...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خوب بود جثه‌یمان بزرگ نبود و من 168 قد و 60 وزن داشتم و دلوین 165 قد و 55 وزن داشت، وگرنه به‌هیچ صورت نمی‌توانستیم از راهِ نمایان گشته، رد شویم چون دیواره‌ی پشتی کمد، درحد کمی باز شده بود. مسیری باریک و کوتاه! برعکس تمامِ تصوراتی که در هم‌چون مواقعی در فیلم‌ها و سریال‌ها داشتم، هیچ راه‌پله‌ای...
  3. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    چشم عزیزدل رعایت می‌کنم. خسته نباشید متقابل🫠🌱
  4. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    سلام عزیزدل @malihe 2 پارت آپلود شد در بین رور نهایتاً 1یا2 پارت دیگه هم آپلود میشه. هر موردی بود بهم بگین حتماً ویرایش میکنم خسته نباشین🫠🌱
  5. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نفس راحتی می‌کشم. وقتی شنیده است یعنی توهم نزده‌ام، پس سریع می‌گویم: «چندبار در کمد، باز و بسته شد!» اول ابروهایش بالا می‌رود و بعد چشمانش را ریز می‌کند و خیره به من، می‌پرسد: «جلو چشات یا فقط شنیدی صدای باز و بسته... .» می‌دانم چه فکری می‌کند، پس حرفش را می‌بُرم و می‌غرم: «دلـوین! من توهُم...
  6. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    چه عاید از برگشتن پیش کسی‌که ذره‌ای مردانگی در وجودش نیست و حتی همسرش پیشش امنیت جانی ندارد؟ حتی اگر به‌خاطر کودکش برگردد، آیا عاقبت آن کودک چه می‌شود؟ کودکی که هرروز شاهد کتک خوردن مادرش توسط پدرش باشد، بی‌پدر بزرگ شود، بهتر نیست؟! در همین حین صدای کوبش در کمد و سپس تکان خوردنش مرا از جا...
  7. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آهی می‌کشم. حتماً موقعی که سریعاً می‌خواستم به‌سمت موبایلم بروم فشاری به او وارد کرده‌ام و شکسته. دلیل دیگری که نمی‌توانست داشته باشد، کسی جز من به آن‌جا وارد نشد. به آشپزخانه می‌روم تا وسیله‌ای بیاورم تا تکه‌های شکسته‌ی ماگ را جمع و روی میز را تمیز کنم. این‌‌طرف و آن‌طرف چشم می‌چرخانم که...
  8. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    به غیر از دلوین به هیچ‌کس درباره کسی که بودم، زندگی‌ای که داشتم، و حال بدم، چیزی نگفته‌ام. نمی‌خواستم زندگیشان را به گند بکشانم، آن هم وقتی که سرشار از عشق هستند، عشقی عمیق نسبت به منی که دختر آن پدر و مادر مهربان هستم، نمی‌دانم شاید هم زندگی روی خوشش را به من نشان داده‌است، زندگی جدیدی...
  9. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** «دو ماه بعد» ماگ نسکافه‌ام را روی میز می‌گذارم و تیکه‌ای از ترامیسوی خوشمزه‌ی درون بشقاب، در دهانم قرار می‌دهم. طعمش لذیذ است؛ اما هیچ‌گونه احساس لذتی را در من ایجاد نمی‌کند. گویی که قرن‌هاست مُرده‌ام و یا به‌قولِ کافکا: «اما عقیده‌ی واقعیِ خودم این است که این وضع تازه است، وضعیت‌هایی شبیه...
  10. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    صدایی را از طبقه بالا می‌شنوم که وسیله‌ای به زمین می‌افتد و پشت‌بندش صدای دختری که در بالای پله‌ها ظاهر می‌شود. «جونم ماه؟» هم‌زمان که پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌آید موهای سبزچمنی‌ِ کوتاهش صورت گرد و سفیدش را نوازش می‌کنند. چشمش به ما می‌افتد و با حیرت و نگرانی می‌گوید: «ماه! چی‌شده؟ مامان بازم...
  11. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    او چه می‌گفت؟! چه استراحتی؟ چه جان دل مامانی؟ بازی جدید بود یا کابوس جدید؟ مثل یک بیچاره‌ی احمقِ ترسیده، جیـغ کشیدم و دستم را از دستش خلاص کردم، دستگیره درب را محکم فشردم و ملتمسانه جیغ دیگری کشیدم: «بذارین برم...» درب خانه که باز شد چنان سوز وحشتناکی به صورتم برخورد کرد که درجا از شدت سرما عطسه...
  12. سارابهار

    اطلاعیه سری جدید زنگ مصاحبه| تابستان ۱۴۰۵

    اعلام آمادگی🧘‍♀️✨
  13. سارابهار

    تولد تولد منجی انجمن ✨💚 | Monji

    تولدتون مبارک🩵
  14. سارابهار

    تولد تولد ممّدمون 😁💙 | HYGGE

    تولدت مبارررک🩵🎂
  15. سارابهار

    در حال تایپ داستان من و هیچ | سارابهار

    داستان: من و هیچ ژانر: روانشناختی، تراژدی نویسنده: سارابهار خلاصه: می‌دانستم لحظات پایانی خیلی از حس‌های درونی‌ام است، خوب می‌دانستم که لحظاتی دیگر برای همیشه بعضی از احساساتم را از دست خواهم داد و شاید هم خودم را... .
عقب
بالا پایین