نتایح جستجو

  1. Azaliya

    اتمام یافته داستانک شمارش معکوس | Azaliya

    - اوه خب فکر کنم ترجیح می‌دادی فلج بشی و یا بمیری و روحت بره مصاحبه نه؟ همیشه اتفاق‌های بد اون‌قدرها هم که فکر میکنی بد نیستند پسر جون. فرشته مرگ بشکنی زد و صحنه بعدی داخل رستورانی بودیم که نمی‌شناختم. با دیدن سارا خشکم زد. طبق عادت همیشگی‌اش درحال آدامس جویدن بود. همراه سه تا از دوستاش در حال...
  2. Azaliya

    اتمام یافته داستانک شمارش معکوس | Azaliya

    وارد سوپری شدم و چند دقیقه بعد با پاکت سیگاری بیرون برگشتم. آب دهنم رو قورت دادم و رو به فرشته مرگ نگاهی کردم. - من اون روز خیلی ناامید بودم می‌ترسیدم که کار جدیدی رو شروع کنم. من فکر می‌کردم همیشه فرصتش ممکنه برام پیش بیاد و الان وقت مناسبی نیست. از خودم عصبانی بودم، از بزدلی‌ام. یک‌دفعه یاد...
  3. Azaliya

    اتمام یافته داستانک شمارش معکوس | Azaliya

    فرشته مرگ از روی اپن پایین پرید و گردن کج کرد شونه‌ای بالا انداخت و بیخیال بشکن دیگه‌ای زد. حالا توی خیابون بودیم دقیق یادمه کیف سامسونتی که برای مدرسه می‌بردم. سال اولی بود که قرا بود آزمایشی درس بدم توی مدرسه و همون سال اول اخراج شدم. - یادمه یازده آگوست به خاطر یک اتفاق مسخره من رو اخراج کردن...
  4. Azaliya

    اتمام یافته داستانک شمارش معکوس | Azaliya

    بشکنی زد و صحنه بعد توی آشپزخونه بود بابا و مامان روی صندلی نشسته بودن این صحنه رو یادم نبود؛ چون من اونجا نبودم‌. مامان با نگاه غمگینی گفت: -‌ تو که می‌دونی اون عاشق ورزشه. چرا می‌خوای به زور چیزی رو بره که دوست نداره؟ -‌ اگر آدم واقعاً چیزی رو دوست داشته باشه با تمام وجود براش تلاش می‌کنه. من...
  5. Azaliya

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره‌ی علائم نگارشی | Azaliya

    سلام عزیزم کل پارت‌هات رو چک کردم یه سری ایرادات بازم به چشمم خورد خب بعد نکته هایی که گفتم رو برای پارت‌های بعدت رعایت نکردی لطفا دوباره پارت‌هات رو ویرایش کن ببین اینجا به نکته‌ای که گفتم دقت نکردی ببین دارم برای جمله دومت هست خب برای همین اگر قراره از علائم نگارشی اینجا استفاده بشه "من رو...
  6. Azaliya

    اتمام یافته داستانک شمارش معکوس | Azaliya

    همین‌جور که با نوک کفشش روی زمین خط‌های فرضی می‌کشید، پوزخندی زد. و توی یک چشم به هم زدن جلوم فقط چند ثانیه باهام فاصله داشت با اینکه نباید روحم چیزی رو حس کنه اما با تمام وجود داشتم ترس رو حس می‌کردم. - ارباب؟! اصلا کلمه قشنگی نگفتی. فکر کنم لازمه یه چیزهایی رو ببینی. بشکنی زد که یک‌دفعه در عرض...
  7. Azaliya

    اتمام یافته داستانک شمارش معکوس | Azaliya

    توی فکر فرو رفتم؛ بالاخره داشت تموم میشد. حس عجیبی داشت دیدن خودم انگار هم اونجا روی تخت بودم هم اینجا؛ انگار رشته طناب نازکی من رو به جسمم پیوند زده بود. - گفتی جهنم بودی؟ منم قراره... -‌ امیدوارم آب جوش دوست داشته باشی! به جسم بی‌جون یا حداقل نیمه جونم روی تخت نگاه کردم. زیرلب زمزمه کردم. -‍...
  8. Azaliya

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره‌ی علائم نگارشی | Azaliya

    ببین توی زبان عامیانه خب ما مثلا میگیم یه کاری دارم یا مثل جمله خودت خب درسته زبان رمان تو محاوره هست و ادبی نیست اما یک سری کلمات هست که توی کلام میگیم اما توی نوشتن فرق داره مثلا شمبه میگیم ولی شنبه مینویسیم اینجا هم باید بنویسی یک شیفت کار می‌کنم اینجا از ویرگول اشتباه استفاده کردی ببین خودت...
عقب
بالا پایین