داستانک شمارش معکوس | Azaliya

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Azaliya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Azaliya

مدرس شخصیت‌پردازی+شایعه نویس
مـدرس
ژورنالیست
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
654
پسندها
پسندها
677
امتیازها
امتیازها
153
سکه
1,168
kt0cs_gyux.jpg


نام داستان کوتاه: شمارش معکوس
ژانر: تخیلی، اجتماعی
نویسنده: @Azaliya
ناظر: @مینِرامینِرا عضو تأیید شده است.
خلاصه:
توماس اقدام به خودکشی می‌کند اما به جای اینکه به دنیای پس از مرگ فرستاده شود، حالا جایی بین مرگ و زندگی، گذشته و حال، گیر کرده.
 
آخرین ویرایش:

نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان، قوانین تایپ داستان کوتاه را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ داستان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ داستان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

برای سفارش جلد داستان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]

بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از داستان خود، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ داستان]

برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن داستان شما، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]

پس از پایان یافتن داستان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان داستان خود را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ داستان]

جهت انتقال داستان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به آموزشکده سر بزنید:
[آموزشکده]


با آرزوی موفقیت شما

کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان​
 
چشم‌هام رو باز کردم که نور سفیدی باعث شد چندباری پلک بزنم. من... مردم؟ سرم رو کمی بلند کردم با دیدن لباس‌های بیمارستان توی تنم آهی کشیدم.
-لعنتی! لعنتی! باید می‌دونستم که این روش جواب نمیده.
-اوه نه اتفاقاً خیلی هم جواب داده!
از ترس یک‌دفعه سر جام نشستم با دیدن مردی که ظاهر عجیبی داشت، جا خوردم. پالتوی بلند مشکی و کلاه لبه گرد مشکی که این روزها از مد افتاده.
-
توماس مکسون بیست و هشت ساله.
-‌ شما؟
-‌ اوه اره داشت یادم می‌رفت!
دستش رو داخل کتش برد اما خالی بیرون اومد.
- اوه فکر کنم کارت ویزیتم رو جهنم جا گذاشتم! نفر قبلی خیلی داشت تقلا می‌کرد حواسم رو به کل پرت کرد.
دستی به لبه‌ی کلاهش کشید.
- فرشته مرگ هستم.
ابرویی درهم کردم. نکنه من رو آوردن تيمارستان؟ برگشتم که با دیدن خودم روی تخت فریادی از ترس کشیدم و تقریبا پایین تخت پرت شدم؛ اما عجیب بود حس درد نداشتم انگار سبک بودم، خیلی سبک! به تخت نگاه کردم و با دیدن خودم که روش خوابیده بودم و چشم‌هام بسته یخ کردم.
چهار دست و پا خودم رو به سمت تخت کشیدم دست لرزونم رو به دست روی تختم زدم که ازش رد شد.
-
چی‌شد خوشحال نشدی؟
-‌ من... من مردم؟! پس چرا... .
نگاهی به مانیتور کنارم که داشت بیب بیب می‌کرد و خطش هنوز شکسته بود و صاف نشده بود کردم.
فرشته مرگ نگاهی به ساعتش انداخت.
- یک قدم تا مرگ فاصله داری، توی کما هستی. نگران نباش ته تهش... .
نگاهی به ساعتش کرد
- کمتر از بیست وچهار ساعت دیگه کارت تمومه با اون همه قرصی که خوردی.
 
آخرین ویرایش:
توی فکر فرو رفتم؛ بالاخره داشت تموم میشد! حس عجیبی داشت دیدن خودم انگار هم اونجا روی تخت بودم هم اینجا؛ انگار رشته طناب نازکی من رو به جسمم پیوند زده بود.
- گفتی جهنم بودی؟ منم قراره... ؟
-‌ امیدوار آب جوش دوست داشته باشی!
به جسم بی‌جون یا حداقل نیمه جونم روی تخت نگاه کردم.
- اوه با وجود دوتا گناه کبیره‌ای که کردی چه انتظاری داری؟
اخم ریزی کردم.
- دوتا؟
-‌ نا‌امیدی و قتل
پوزخندی زد.
- قتل؟ منظورت کشتن خودمه؟ هه جالبه! اختیار به دنیا اومدن که ندارم اختیار از دنیا رفتنم هم باید دست کس دیگه‌ای باشه؟!
-‌ ولی مهم اینه که اختیار زندگیت دست خودته!
خنده‌ی بلندی کردم.
 
آخرین ویرایش:
همین‌جور که با نوک کفشش روی زمین خط‌های فرضی می‌کشید، پوزخندی زد.
- ارباب؟! اصلا کلمه قشنگی نگفتی فکر کنم لازمه یه چیزهایی رو ببینی.
بشکنی زد که یک‌دفعه در عرض یک چشم به هم زدن توی خونه بودم، خونه خودمون!
- تو... تو چیکار کردی؟!
نفس عمیقی کشید و به دور و بر نگاهی کرد:
- آوردمت به گذشته! از اون‌جایی که توی این چند ساعت حوصله شنیدن غرغرهات رو ندارم ترجیح دادم یکم توی زندگیت سرک بکشم؛ این کارها برام سرگرمیه!
سر بلند کردم و خود هفده ساله‌ام رو دیدم جلوی بابا ایستاده بودم.
- معلمت بهم زنگ زد و گفت این نمره‌ها دانشگاه خوبی نمیتونی بری!
سکوت کردم و چیزی نگفتم. روزنامه دستش رو پرت کرد و بلند شد و توی دو قدمی‌ام ایستاد.
- آخه تو چرا این‌قدر احمقی؟ ببینم نکنه می‌خوای کل عمرت رو از جیب بابات خرج زندگیت رو بدی!
دستی به پیشونیش کشید و عینکش رو درآورد.
- به نفعته که امسال قبول بشی!
رو به فرشته مرگ برگشتم:
-‌ میبینی؟ اون همیشه همین بود؛ یک آدم خودخواه که فقط به فکر خودشه! می‌خواست آرزوهای خودش رو به من تحمیل کنه! اون هیچ‌وقت رویاهای من رو ندید.
-‌ وقتی راوی داستان‌ فرق کنه یک داستان میتونه هزاران بار عوض بشه!
 
آخرین ویرایش:
بشکنی زد و صحنه بعد توی آشپزخونه بود بابا و مامان روی صندلی نشسته بودن این صحنه رو یادم نبود؛ چون من اونجا نبودم‌. مامان با نگاه غمگینی گفت:
-‌ تو که می‌دونی اون عاشق ورزشه. چرا می‌خوای به زور چیری رو بره که دوست نداره؟
-‌ اگر آدم واقعاً چیزی رو دوست داشته باشه با تمام وجود براش تلاش میکنه! من منتظر بودم فقط یک بار، تلاش کنه و شجاعتش رو داشته باشه برای چیزی که میخواد بجنگه! همون کاری که من کردم تا برم دنبال چیزی که خودم می‌خوام، نه چیزی که پدرم می‌خواد! اما اون این کار رو نکرد. پس یعنی اون‌قدرها هم اون رو نمی‌خواد.
مامان دست‌هاش رو توی هم قفل کرد و نفس عمیقی کشید.
- اون... اون از شکستی که دفعه آخر توی مسابقه خورد هنوز ناراحته.
فرشته مرگ نوچ نوچی کرد.
انگار چیزی راه گلوم رو بسته بود.
- اوه قراره جالب‌تر هم بشه!
 
آخرین ویرایش:
فرشته مرگ از روی اپن پایین پرید و گردن کج کرد شونه‌ای بالا انداخت و بیخیال بشکن دیگه‌ای زد. حالا توی خیابون بودیم دقیق یادمه کیف سامسونتی که برای مدرسه می‌بردم. سال اولی بود که قرا بود آزمایشی درس بدم توی مدرسه و همون سال اول اخراج شدم.
- یادمه یازده آگوست به خاطر یک اتفاق مسخره من رو اخراج کردن اون روز بود که برای اولین بار سیگار کشیدم.
توماس بیست و چهار ساله توی خیابون ایستاده بود.

روز اخراج توی خیابون برگه‌ای رو دیدم که روش نوشته بود "بشتابید فراخوان جذب مربی ورزش‌های رزمی" فرشته مرگ جلوی من گذشته وایساد بهش خیره شد و بعد سری بالا کرد.
- اون خواست اون‌روز اخراج بشی تا یک‌بار دیگه فرصت بده رویای واقعی‌ات رو دنبال کنی اما تو

اما تو چیکار کردی مچاله‌اش کردی!
هم‌زمان با حرفش کاغذ رو مچاله کردم.
- دور انداختیش!
برگه رو داخل آشغالی انداختم و وارد سوپری شدم و چند دقیقه بعد با پاکت سیگاری بیرون برگشتم.
آب دهنم رو قورت دادم و رو به فرشته مرگ نگاهی کردم.
- من اون روز خیلی ناامید بودم می‌ترسیدم که کار جدیدی رو شروع کنم من... .

برگه رو داخل آشغالی انداختم.




 
وارد سوپری شدم و چند دقیقه بعد با پاکت سیگاری بیرون برگشتم.

آب دهنم رو قورت دادم و رو به فرشته مرگ نگاهی کردم.
- من اون روز خیلی ناامید بودم می‌ترسیدم که کار جدیدی رو شروع کنم من... . فکر می‌کردم همیشه، فرصتش ممکنه برام پیش بیاد و الان وقت مناسبی نیست.
از خودم عصبانی بودم، از بزدلی‌ام. یک‌دفعه یاد چیزی افتادم.
- ولی من یک بار واقعاً تلاشم رو کردم تا برسم به یه چیز و عاجزانه ازش کمک خواستم! فقط کافی بود کاری کنه درست بشه؛ اون‌وقت من خوشبخت می‌شدم. اما اون صدام رو نشنید اون روز علاوه بر کارم، عشقم رو هم ازم گرفت!
فرشته مرگ نگاهی به این‌ور و اون‌ور کرد انگار که چیزی یادش اومده باشه آهانی گفت و بشکنی زد. توی خیابون بودیم همون روز روزی که مصاحبه برای معروفت‌ترین شرکت کامپیوتری کشور داشتم.
بالاخره می‌خواستم یکی از علاقه‌های بچگیم رو دنبال کنم. انگار یک بار با تمام وجود از شجاعتش استفاده کرده بودم.
- خدایا لطفاً! لطفاً به اتوبوس برسم.
همین‌طور که با کت و شلوار توی پیاده رو با آخرین
سرعت می‌دویدم، فقط با اختلاف چند ثانیه اتوبوس رفت و مجبور شدم منتظر بمونم و سوار تاکسی بشم. توی ترافیک گیر کنم و راننده من رو از مسیر فرعی که دورتر بود ببره و در نهایت مصاحبه رو از دست بدم!
فرشته مرگ دوباره بشکنی زد و توی یک بیمارستان بودیم برای چی اینجا اومدیم؟ فرشته مرگ با انگشت اشاره‌اش به تلویزیون روی دیوار اشاره کرد.
- سر خط خبرها تصادف زنجیره‌ای وحشتناک اتوبوس شهری با کامیون باربری و چند ماشین در چهار راه شهرداری و جان باختن و جراحات شدید افراد داخل اتوبوس.
همون اتوبوس که من باید سوار می‌شدم! همون جایی که باید ازش رد می‌شدم!
 
- اوه خب فکر کنم ترجیح می‌دادی فلج بشی و یا بمیری و روحت بره مصاحبه نه؟ همیشه اتفاق‌های بد اون‌قدرها هم که فکر میکنی بد نیستن پسر جون!
فرشته مرگ بشکنی زد و صحنه بعدی داخل رستورانی بودیم که نمیشناختم. با دیدن سارا خشکم زد. طبق عادت همیشگی‌اش درحال ادامس جویدن بود. همراه سه تا از دوستاش در حال خندیدن بودن.
- ببینم اون پسره چیشده توماس بود؟
سارا قهقه‌ای زد.
- بالاخره از شرش راحت شدم. منتظر بودم مصاحبه توی این شرکت بزرگ رو قبول بشه تا بازم... .
دستی به گردنبند و دستبند طلایی که با کلی وام تونسته بودم برای تولدش بخرم زد و ادامه داد:
- کلی ازش سود کنم که اون احمق نتونست به مصاحبه برسه! مهم نیست در هرصورت از اولشم اشتباه بود با همچین آدم بی‌پولی باشم.
دوباره خنده‌ای کرد که گوشم سوت کشید.
جلوی سارا رفتم و با فریاد گفتم:
-‌ تمام این مدت داشتی بازیم می‌دادی؟
-‌ هوم! بیشتر داد بزن! در هر صورت اون صدات رو نمیشنوه.
فرشته مرگ مستقیم توی چشم‌هام خیره شد و بشکنی.
- ترسیدی و منتظر موندی.
دوباره توی هال خونمون بودیم انگار زمان متوقف شده بود و من دقیقا جلوی توماس هیفده ساله بودم که سرش رو پایین انداخته بود.

.
 
آخرین ویرایش:
صدای بشکن اومد.
- عصبانی بودی و منتظر موندی.
من جلوی توماس بیست و چهار ساله که سیگار کنج لبش بود و اخم‌هاش درهم بود.
دوباره صدای بشکن.
پشت پنجره اتاق بیمارستان بودم.
- نا‌امید شدی و منتظر موندی!‌
سرم رو پایین انداختم.
-‌ انتظار توماس مکسون! نمی‌دونم شما آدم‌ها چرا این‌جوری‌این!
-‌ منظورت چیه؟! یعنی می‌گفتی منتظر خوشحالی و خوشبختی نباشم؟ پس برای چی توی این دنیای لعنتی اومدم اگر قرار بود کل‌اش رو سختی بکشم؟ هان؟! تو به من بگو!
فرشته مرگ تابی به پالتو مشکی‌اش داد و روی صندلی انتظار بیمارستان نشست. نگاهی به پرستارهای درحال رفت‌ و آمد کرد. بشکنی زد که همه جا تاریک شد.
- ببینم تاریکی یعنی چی؟
-‌ برای من بحث فلسفی راه ننداز!
فرشته مرگ چیزی نگفت توی تاریکی به جایی که نشسته بود خیره شدم‌.
پوف حرصی کشیدم.
-‌ وقتی نوری نباشه همه جا تاریک میشه‌.
 
عقب
بالا پایین