(دفتر مربی ریوزاکی¹، ساعت هشت صبح)
پنجرهها رو به صبحی روشن و طلایی گشوده بودند. نور آفتاب، نرم و گرم، روی سطح خراشخوردهی میز چوبی ریوزاکی پهن شده بود. در آن سکوت سنگین، تنها صدای برخورد منظم توپهای تنیس با راکت، مثل تپشهای قلب زمین، به گوش میرسید.
تزوکا² پشت به پنجره ایستادهبود؛ قامت صاف،...