درتاریکی مطلق، صدایی آشنا نامم را زمزمه کرد.
میدانستم این صدا از کیست، اما قرار نبود به این زودی او بیاید، گرچه نمیدیدمش اما صدای نفس هایش را درست پشت سرم میشنیدم. چشمانم را بستم و گفتم:
- بهتره فاصلهات رو بیشتر کنی.
صدای قدم هاش که کمی دور تر شده بود رو شنیدم.
- چی میخوای که اومدی ملاقاتم؟...