تنها تو
که خیالت دستهای بلندی دارد
و از فرسنگها فاصله
شانههام را تکان میدهد که: «چه وقتِ خواب است زن!؟
من در حوالیِ شبهای تو پرسه میزنم
و خواب را چون کلاغی از مزارع گندم میپرانم»
آنگاه
قرض میدهد انگشتهایش را
که: «حساب کن!
در سالهای ماندۀ عمرت
چند بارِ دیگر ممکن است ببینیام؟»
تنها تو...