سلام عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه :gol narenji:من اصلا هیچکس رو اینجا نمیشناسم. گفتم از این طریق باهات آشنا بشمt-icon12
1. بزرگترین ترست تو زندگی چیه؟
2. وقتی عصبانی می شی چی کار می کنی؟
3. منطق یا احساس؟
4. غذای مورد علاقت چیه؟
5. به نظر خودت تو انجام چه کاری خیلی مهارت داری؟
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند
مشکلی دارم، زِ دانشمندِ مجلس بازپرس
توبهفرمایان، چرا خود توبه کمتر میکنند؟
شیشه را به پیشانی تب دارم می چسبانم،
نفسی عمیق می کشم،
بوی تام فورد را از لایه به لایه ی کالبد عبور می دهم
به قلب می رسانم و در ژررفای آن پنج وارونه، عطرش را به خاطراتت پیوند می زنم.
لبخندی از جنس وصال روی لب هایم می نشیند.
شیشه را با تمام وجود به آغوش می کشم.
لبخند عمق می گیرد و خون در رگ...
دلنوشته ام را زیر و رو می کنم و این حجم از ناشیرینی کامم را گَس می کند.
شیشه ی خالی عطرت را از از جلوی آینه برمی دارم
شیئی که در نبود تو به حافظهی خانه و آخرین ردّ حضورت بدل شده است
و چون نقطه ای سفید در انبوهی از سیاهی چشمِ دل می نوازد...
و کاش بتواند اندکی از سنگینی غم من و این نوشته...
تِلو تِلو خوران از اتاق بیرون می آیم .
چانه ی به رعشه افتاده و بغض چمباتمه زده در گلویم امان فکر کردن نمی دهند.
چشم بی درنگ می بارد و روح غبار گرفته ام را می شوید.
انگار کسی طنابی نامرئی را از گلویم جدا می کند.
و من راه نفس کشیدن را پیدا می کنم.
و این اشک چه کار ها که نمی کند!
چشم هایت را می بوسم و قاب عکس را سر جایش می گذارم.
آهی می کشم و انگار زمین زیر پاهایم نا متعادل می شود.
چشم هایم در کاسه آتش می گیرند و ریه هایم با تمام توان در جست و جوی هوا دست و پا می زنند.
اما دریغ از دانه ای مولکول اکسیژن!
گویی ذهن آشفته ام نفس کشیدن را فراموش کرده است...
آری بدون تو، دَم...
به اتاق بر می گردم و قاب عکس ات را بر می دارم
به چشم هایت خیره می شوم
چشم هایم در تقلای خیس شدن اند اما نه! هرگز!
لب هایم را به خنده وادار می کنم و تو از درون قاب به من لبخند می زنی!
دوباره قاب را ور انداز می کنم.
همه چیز خوبست جز آن پاپیون مشکی کنار عکست که زیادی توی ذوق می زند.
راستش را بخواهی...
درِ کوچک تراس را باز می کنم و رَدِ خفیف وینستون آبی مرا به زیر سیگاری کریستال و فندک طلایی ات می رساند.
به گَرد ظریف نشسته روی فندک زل می زنم،
و گویی این مکعبِ براقِ فلزی، هنوز باور ندارد که بالای خاکستر آخرین نخ سیگارت نشسته است…
اصلاً چه کسی باور می کند؟!
به سیستم صوتی نقره ای گوشه اتاق زل می زنم.
بلندگوهایی که مدتی است الرحمن و طه و واقعه می خوانند...
بلندگوهایی که همیشه شادترین آهنگ هایت را برایمان پخش می کردی و ما را وادار به شاد بودن…
و ما شاد بودیم حتی به ظاهر!
و ماضی بودن افعال این دلنوشته مثل خوره روحم را تراش می دهد!
درِ کمد لباسهایت را باز می کنم
و کت و شلوار های اتو کشیده ات قلبم را نشانه می گیرند.
کت طوسی خوش دوختت را در آغوش می گیرم،
و بوی خوش عطر تام فورد روح بی جانم را به پرواز در می آورد و مرا می برد تا روز های خوش بودنت…
گیانم، آنقدر دنیای بازماندگانت را عطر آگین کرده ای که سلول به سلول خانه بوی...
گلدان پتوس کنار تختت را بر می دارم و گلبرگ های سبز و با طراوتش را لمس می کنم.
ساقه تازه جوانه زده اش را از نظر می گذرانم.
نیشخندی روی لب هایم می نشیند و گلدان را با حرص سر جایش می گذارم.
همیشه نگران خشک یا پژمرده شدنش بودی.
و حالا حال این گلدان عزیز کرده ات از همه ی ما بهتر است…
چه تراژدی مضحکی!
قدم جلو می گذارم. روی تختت می نشینم و ساتن لطیف ملحفه اش را لمس می کنم.
چشم هایم را می بندم و تو را تجسم می کنم در حالی که آن پیراهن خوش رنگت را پوشیده ای و روی تخت دراز کشیده ای تا خستگی در کنی.
و همه می گفتند یشمی به تو می آید…
نامم را زمزمه می کنی و صدایت لب هایم را به لبخند وا می دارد.
چه...
درِ اتاقت را باز می کنم و بودن همه چیز نفسم را بند می آورد…
بودن همه چیز جز تو…
نفس عمیقی می کشم و تو را با بند بندِ وجودم لمس می کنم
عطرت را از لوبِ پیشانی عبور می دهم
به مغز می رسانم
و تصویر خندانت در خاطرم نقش می بندد!