فصل بیست و یک
به درخت بزرگ و کهنسالی رسیدیم. ریشههایش را مانند یک پتو بر روی زمین گسترانیده بود.
کالِن گفت:
- اینجا پایان قلمرو ما هست.
- من رو اینجا تنها میزاری؟
مطمئن نبودم که این مسیر به کجا میرسد. نمیخواستم که تنها بمانم. در واقع دوست نداشتم که اجازه بدهم او برود. برگشت و به چشمانم...
خورشید در حال غروب بود، از لابه لای درختها چند منظره به نظرم آشنا آمد. فریاد زدم:
- خونهام!
میخواستم که بدوم اما وقتی که حالت غمگینِ چهره کالِن را دیدم، صرف نظر کردم. او واکنشی نشان نداد. چهرهی غمگین او قلبم را به درد میآورد.
- آزورا میتونیم چند دقیقهای تنها باشیم؟
سرش را به نشانهی...
فصل بیست و دو
آزورا به من خیره شده بود، به سمت او رفتم.
- تو تغییر کردی؟
- چیزی نیست... فقط میخوام برگردم خونه!
- اولاندر متأسفم. همه این اتفاقات تقصیر من بوده. باید تو رو به خونه برگردونم و همه چی رو برای اونها توضیح بدم. باید آمادت کنم. شاید اگر تو رو جای دورتری پنهان میکردم... من...