نتایح جستجو

  1. Nargess.khatoon

    نظارت همراه رمان تلازم | ناظر: shirin

    سلام گلم چند پارت از رمان تلازم گذاشته شد https://forum.cafewriters.xyz/posts/329302/
  2. Nargess.khatoon

    نظارت همراه رمان در ریسمان اقیانوس | ناظر: یگانه

    سلام گلم دو پارت از رمان در ریسمان اقیانوس گذاشته شد. بی زحمت برای رمان گاردین ناظر انتخاب کنین https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/post-379338
  3. Nargess.khatoon

    پاکت نامه [ پاکت نامه اختصاصی Nargess86 ]

    خم به ابروی تو گشود که چنین در این بامداد خونین پاقدم گذاشتی و مرا تنها گذاشتی! مهربانی‌ات سر زبان دیگران است و از چهره‌‌ات مهربانی می‌ریزد. قلبت یک‌رنگ و بی‌صدا است؛ اما هم‌چنان با همان لبخند زیبا و مهربانت، در دل دیگران روشنایی! خانه‌ی هرکس آباد که تو را نفهمید و قدر تو را ندانست! «تقدیم به...
  4. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    باید از شهاب می‌خواستم که مشکلش را برایم شرح دهد. نفسی تازه کردم و باری‌دیگر به پرونده‌ی اکبر فروغی خیره شدم. به خود خانم فروغی قول داده بودم که سانیا را سرجایش بنشانم و من نیز همین‌کار را خواهم کرد. نگاهم را به آسمان ابری و گرفته‌ی بارانی انداختم و نیز پلکی زدم. چقدر آسمان گرفته بود؛ همانند دل...
  5. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    سپس از نگاه بهت‌زده‌اش، به سوی اتاقم به راه افتادم و نیز در را قفل کردم و آغاز گریه‌هایم شروع شد. من و سامیار؟ او حتی مرا درک نمی‌کرد که این دومی‌اش باشد! عصبی تمام وسایل میز آینه دراورم را به سویی پرت کردم و هق‌هقم کل اتاقم را در بر گرفت. صدای بسته‌شدن در، نشان از آن می‌داد که شهاب رفته و من...
  6. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    آب دهانم را می‌بلعم و به سوی مخالف بازمی‌گردم که با نیشخند می‌گوید: «تو تا حالا عاشق یک‌نفر شدی؟!» اخمی کردم و نیز زیر گاز را با فندک روشن کردم. چطور این فکر به ذهن‌اش خطور نموده بود؟ مگر به غیر از خودش، به فرد دیگری فکر می‌کردم؟ جانم به جان او وصل بود! نفسم به نفس او همانند زنجیر وصل بود! به...
  7. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    «زمان حال: از زبان مهنا» موهایم را به تازگی کوتاه کرده بودم و این حس شادمانی را به من القا نموده بود. پشت موهایم را کمی کوتاه کرده بودم و جلوی موهایم را چتری پرده‌ای زده بودم و چنان به من می‌آمد که حتی مهسا و شیما نیز به من حسودی می‌کردند. لبخندی زدم و نیز به همراه پلک‌زدن، دمای درجه‌ی فر را...
  8. Nargess.khatoon

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45840/post-480308 سلام درخواست تأیید این رمان رو داشتم.
  9. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    حس کردم دستان کوچک فرید را در دستانش گرفت و نیز ادامه داد: «من عاشق شدم و هیچ‌گاه پاپس نکشیدم و براش جنگیدم! تو هم مرد باش و پای قول رسیدنت بده و براش بجنگ! فهمیدی؟» بغض کردم و راهم را به‌سوی دست‌شویی کج کردم. نگاهی بر خودم کردم. حالم از خودم و تفکراتم بهم می‌خورد. اگر من واقعاً عاشقش بودم، چرا...
  10. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    هرچه از عشق زخم خورده بودم، از یک آدم ناشناس و نمک‌به‌حرام زخم نخورده بودم. به آرامی، پوزخندی زدم و نگاهم را به فرهاد سوق نهادم. فردی که در این مدت، به من سعی نموده است بفهماند که آرمان چگونه آدمی است؟! کلاً آدمی مرموز و شجاع بود که در این جمع، آرام و با متانت نشسته بود و سرش را پایین انداخته...
  11. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    پس از آن، از محضر حضور عطیه غیب گشت و عطیه، زیر لب «لعنتی» نثار او نمود. سپهر، پسر کله‌شق و لجبازی بود که حاضر بود خودش را جان به جان آفرین، تسلیم عطیه کند تا با او ازدواج نماید، اما او انگار عطیه را نمی‌خواست! او... . *** «این قسمت: فرار از مار بزرگ.» طهورا، روبه مادر آوینا می‌کند و نیز...
  12. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا با کمی مکث می‌گوید: «خیلی خب شیما! فقط هرکاری می‌کنی، سریع‌تر!» شیما: «باشه، فعلا!» «فعلا!» پلکی می‌زند و نفس عمیقی می‌کشد و زیر لب با خود سخن می‌گوید: «آماده برای یک رویاروئی با سانیا باش، مهنا!» با صدای پیامک تلفن‌اش، به خود می‌آید و نگاهی به آن می‌کند. شیما شماره‌ی آن تعمیرکار را برای او...
  13. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شهاب با ژیان گفت: «دارم میگم که این دری‌ و وری‌هاتو جمع کن؛ وگرنه زنگ می‌زنم که پلیس بیاد، اونم به جرم مزاحمت!» سانیا قیافه‌ی ترسناکی به خود گرفت و گفت: «وای که چقدر ترسیدم!» سپس خنده‌ای سر داد و ادامه‌ی حرف‌اش را امتداد یافت: «نکشی ما رو بابا!» سپس در خانه را گشود. «من دارم میرم شهاب! اگر...
  14. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    پوزخندی از جنس استهزاء زد و روبه سانیا گفت: - اینا چی هستن؟ می‌خوای مهنا رو قضاوت کنم؟ می‌خوای من رو از اون جدا بکنی؟ آره سانیا؟ سانیا با ابروان بالارفته‌اش گفت: - درست نیست که آدم رو مورد قضاوت بخونی شهاب‌جان! فقط خواستم کمی حقیقت رو جلوی چشمات بیارم که بفهمی دست از سر این آدم برداری و فقط سرت...
  15. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    سامیار: دارم میگم نتونستم بهش بگم که اگه می‌گفتم نمی‌دونم چی‌ می‌شد؟! سانیا سری تأسف تکان داد و گفت: - تو آدم مناسب زندگی‌ش نبودی سامیارخان! فقط یک مزاحم براش بودی و بس! سامیار بغض می‌کند، می‌شکند و خشم تمام بدن او را به رعشه فرا می‌خواند. - پس آدم زندگی‌ش کیه که اون‌قدر به اون اهمیت میده و به...
  16. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    «این‌جا دلم برای سامیار سوخت واقعاً». سامیار: توقع که بله؛ اما من به پرویی شما رو تا به حال ندیده بودم! ابروان مهنا بالا می‌رود و با نیشی باز به او خیره می‌شود. - این حرفی که زدین، مطمئن هستین که درسته؟ چون من حرف یا کاری که در توان پرویی نیست رو انجام ندادم! سامیار ساکت می‌شود و می‌خواهد هرچه...
  17. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا پوزخندی زد. - خب این چه ربطی به من داره؟ سامیار پلکی زد. نبایستی مورد تمسخر مهنا واقع گردد. او باید حقیقت را به مهنا می‌گفت. سامیار: و اگر این مربوط به خودتون باشه چی؟ مهنا حیران می‌ماند و به سامیار خیره می‌شود. سامیار ادامه می‌دهد: - البته خیلی دوست داشتم که بی‌مقدمه پیش برم؛ اما با خودم...
  18. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    ساعت آنلاین بودنش را چک کرد. آخرین بازدید ۱۷:۵۵! نگاهی بر ساعت کرد. ۱۸:۳؟ پوفی کشید و گوشی‌اش را خاموش می‌کند و به زن و مردی که عاشقانه به یک‌دیگر خیره شده بودند گاهاً مدام نیز لبخند می‌زدند. حسودی‌اش گل کرد و با غبطه‌ی فراوان زیر لب گفت: - ای کاش من و شهاب به‌جای این دوتا می‌بودیم! ای کاش! با...
  19. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    مهنا با تعجب به صفحه‌ی گوشی‌اش چشم می‌دوزد. سامیار احمدی؟ با او چکاری داشت که این موقع ظهر به او تلفن زده بود؟! - بله، بفرمایید کارتون رو بگین! سامیار نگاه‌اش به سانیا گره می‌خورد، اما می‌گوید: - می‌خوام بدون مقدمه بگم، میشه لطفاً به این کافی‌شاپی که براتون پیامک می‌کنم بیاین؟ مهنا اخمی می‌کند...
  20. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شیما سری تکان داد چیز دیگری نگفت. به داخل بیمارستان که رسیدیم، چشمم به همان زنی افتاد که برای چکاپ دخترش پیش من آمده بود. به شیما گفتم: - اون خانمی که برام جور کردی رو بفرست تا دخترشو یک چکاپ اساسی بشه! شیما با یک چشمک‌زدن، گفت: - نیازی نیست؛ بهش گفتم که خودم چکاپش می‌کنم! با صورتی انباشته از...
عقب
بالا پایین