در حال ویرایش رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nargess.khatoon
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ساعت آنلاین بودنش را چک کرد. آخرین بازدید ۱۷:۵۵! نگاهی بر ساعت کرد. ۱۸:۳؟
پوفی کشید و گوشی‌اش را خاموش می‌کند و به زن و مردی که عاشقانه به یک‌دیگر خیره شده بودند گاهاً مدام نیز لبخند می‌زدند. حسودی‌اش گل کرد و با غبطه‌ی فراوان زیر لب گفت:
- ای کاش من و شهاب به‌جای این دوتا می‌بودیم! ای کاش!
با صدای کشیده شدن پایه‌ی صندلی، نگاه‌اش را از آن دونفر دریغ نمود و به فردی که یک ساعت انتظار او را می‌کشد، خیره می‌شود. احساس می‌کرد نگاه سامیار مایه‌هایی از درد حرف و گذشته‌ای است که می‌خواهد با او در میان بگذارد، اما خب به او چه؟ چه به او می‌رسد؟ مدالی هم به او می‌دهند؟ فقط خوب می‌داند که همیشه حوض نقاشی‌اش بی‌ماهی بوده است!
سامیار سلام می‌کند؛ اما او جوابش را نمی‌دهد و با سر به او سلام می‌کند.
مهنا: خب، آقای احمدی به بنده می‌خواستین یک صحبت اساسی بکنین!
سامیار سرش را پایین فرو برد و گفت:
- صحبت اساسی من درباره‌ی یک زن هست که به تازگی بهش علاقه‌مند شدم!
داشت غیرمستقیم به خود مهنا آن را بیان می‌کرد؛ اما مهنا باز هم آن حرف‌ها را بی‌اعتنا قرار داد و گفت:
- خب به من چه! چرا دارین این حرف‌ها رو به من می‌زنین آقای احمدی؟
حیران و سرگشته می‌گردد. یعنی مهنا او را دوست نداشت؟
از این حرفی که در دل خود گفته بود، اندوهگین گشت.
سامیار: خواهش می‌کنم منو ناامید و اندوهگین نکنین مهناخانم!
همین شد که مهنا با جدیت فراوان او را نگریست و گفت:
- من شما رو اندوهگین نکردم! فقط می‌خوام بدونم که چرا از من کمک خواستین؟!
سامیار با تردید به او خیره شد.
- من می‌خوام یه چیزی رو به شما اعتراف کنم و نخواستم که بهم کمک کنین!
گفتن‌اش برای سامیار سخت و دشوار بود. طوری که از یک‌دم استرس به او غالب نموده بود و از سویی دیگر از گفتن آن حرف شرمگین و خجل‌زده بود.
حس می‌کرد که اگر اعتراف کند و بخواهد بگوید، مهنا او را تحقیر و مسخره نماید.
مهنا گفت:
- چه اعترافی؟ میشه قشنگ و واضح به من بگین؟
سامیار از شدت اضطراب، نگاه‌اش را به آن میز چوبی که زن و شوهری آن را تسخیر نموده بودند و با لبخند به یکدیگر خیره شده بودند، سوق داد‌.
سامیار: می‌خواستم بگم که... .
همانا نگاه‌اش به سانیا افتاد که داشت با تمسخر به مهنا که پشت به او بود، نگاه می‌کرد. آب دهان‌اش را بلعید و نگاه‌اش را از آن دریغ نمود.
- می‌خواستم بگم که من یک‌نفری رو دوست دارم و می‌خوام ازش خواستگاری کنم!
رویش نمی‌شد که بگوید که خودت هستی مهنا!
شخص دیگری را جایگزین قلب‌اش نمی‌کرد و نمی‌خواست!
 
مهنا پوزخندی زد.
- خب این چه ربطی به من داره؟ سامیار پلکی زد. نبایستی مورد تمسخر مهنا واقع گردد. او باید حقیقت را به مهنا می‌گفت.
سامیار: و اگر این مربوط به خودتون باشه چی؟
مهنا حیران می‌ماند و به سامیار خیره می‌شود.
سامیار ادامه می‌دهد:
- البته خیلی دوست داشتم که بی‌مقدمه پیش برم؛ اما با خودم گفتم که شما شوکه نشین!
هنوز شوکه پیشین را هضم نکرده بود که باری‌دیگر، سامیار گفت:
- اون فردی که شما رو دوست داره منم این‌‌که قراره بیام خواستگاری‌تون!
صدایش همانند انعکاس در امواج گوش مهنا متلاطم می‌گشت. با خودش گفت که شهاب چه می‌شود؟! اکنون که شش‌سال از عشق‌اش نسبت به او می‌گذشت و انگاری چیزی تغییر نمی‌کرد. امواج دریای دل‌اش به سبک اندوه و مشوش گشته بود. می‌گذشت و می‌گذشت و علاقه‌اش نسبت به شهاب افزون‌تر می‌شد. عشق همان‌طور که به سمت عقل و دل‌اش خیز برمی‌داشت، باید هم همان مجنون باقی می‌ماند. بایستی به سبک دل‌اش لشکرکشی می‌کرد و این عشقی که سامیار به آن ابراز کرده بود را رها می‌نمود.
مهنا: اما آقای احمدی، من نمی‌تونم به حرف شما گوش بدم و باهاتون ازدواج بکنم! اگر واقعاً نمی‌تونین از این ازدواج دست بکشین، به‌خاطر من حس‌تون رو نسبت به من فراموش کنین!
سامیار حیرت می‌کند. از کار و حرف‌های او! فکر می‌کرد مهنا شیفته‌ی اخلاقی و رفتاری او شده است؛ اما به هیچ‌وجه این‌گونه نبود! این کیهان و تقدیرش دست در دست یکردیگر نهاده بودند تا او را مورد اندوهی و غمناکی فرا بخواند.
صدایش آرامش‌بخش‌ترین صدایی بود که واضح به گوش‌اش نجوا می‌آمد. حس سردرگمی در آن فضای خفقان‌آور و دردآلود منجر گشت که حالت تهوعی به آن دست دهد. با آمدن گارسون که کیک و همان‌طور آب پرتقال را جلوی او قرار داده است، به خود می‌آید.
مهنا تشکری نمود و روبه سامیار گفت:
- من نمی‌خواستم شما رو ناراحت کنم؛ اما منم کار و زندگی دارم و... .
حرفش را قطع می‌کند.
- خب از همون اول بگین که ما برای همدیگه ساخته نشدیم دیگه!
مهنا از لحن طلبکارانه‌ی او اخمی می‌کند.
- می‌دونستین که خیلی توقع‌تون بالاست؟
خنده‌اش می‌گیرد؛ اما به یاد می‌آورد که مهنا به او چه گفته است، لبخند از روی لب‌هایش می‌ماسد و نیز جدی می‌شود.
 
«این‌جا دلم برای سامیار سوخت واقعاً».

سامیار: توقع که بله؛ اما من به پرویی شما رو تا به حال ندیده بودم!
ابروان مهنا بالا می‌رود و با نیشی باز به او خیره می‌شود.
- این حرفی که زدین، مطمئن هستین که درسته؟ چون من حرف یا کاری که در توان پرویی نیست رو انجام ندادم!
سامیار ساکت می‌شود و می‌خواهد هرچه فکر کند، به نتیجه‌ای نمی‌رسد. باید دید که او چه برخوردی با مهنا می‌کند.
مهنا آب دهانش را فرو می‌‌دهد.
- هرچی که هست، من جوابم نسبت به شما منفی هست آقای احمدی!
با شتاب بلند می‌شود و می‌خواهد برود که سامیار با سراسیمه، لبه‌ی چادر او را در دست‌هایش را محصور می‌نماید و با التماس می‌گوید:
- مهناخانم، ازتون خواهش می‌کنم که دل منو نشکنین! قول میدم خوشبخت‌تون کنم! خواهش می‌کنم!
مهنا خشمگین می‌شود و به سویش بازمی‌گردد.
- زیاد دلتون رو صابون نزنین که هیچ‌ نتیجه‌ای هم نداره جناب!
سامیار باری‌دیگر لب به سخن درایید:
- خواهش می‌کنم پیشنهادم رو رد نکنین! مهناخانم، خوب فکر کنین و بعد جوابمو بدین! التماس‌تون رو می‌کنم!
مهنا با خودخواهی خود جواب سامیار را می‌دهد:
- آقای احمدی، شما لازم نیست که برای من تعیین و تکلیف بکنین! جواب من همونیه که شنیدین!
سپس با خشونت فراوان از کافی‌شاپ بیرون زد و دستی برای تاکسی تکان داد. از آن‌سو، پیش از آن‌که مهنا از کافی‌شاپ بیرون برود، سانیا مدام از لحظات موقع حرکت که موجب احساسات یا لبخند‌های مهنا عکس می‌گرفت تا بلکه نقشه‌ی شومش را به اجرا در آید. می‌دانست که اگر شهاب آن‌ها را ببیند، غوغا به پا می‌کند و اگر آن‌ها را نشان به فردی که زیاد فراوان به مهنا واکنش نشان می‌داد، بدهد، او را به دست خواهد آورد؛ اما آن‌طور نخواهد بود. بلایای زیادی بر سر او خواهد آمد که بسیار ناگوار و ناخوشایند خواهند بود.
از سر میز خود برخاست و به سوی سامیار کوچ نمود و نیز با غرور فراوان گفت:
- ازت بابت کمک این نقشه ممنونم! چی‌شد؟
سامیار با لحنی ناشی از اندوه گفت:
- جوابش نه بود!
پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- از بس که بی‌عرضه‌ای، که آدم شاخ در میاره که چه کسی رو برای فرستادن مأموریت، شکارچی کرده!
سامیار از حرف او خشمگین می‌شود.
- چی گفتی؟ من بی‌عرضه‌م؟ تو اگه عرضه داشتی، شهاب رو به دست می‌آوردی، نه به منی که دارم تمام تلاشمو می‌کنم تا بلکه به مهنا برسم! هرچند که قبلاً یک زن داشتم و اونو طلاق دادم!
سانیا حیران می‌ماند.
- چی؟ تو زن داشتی و داری از خواهرم خواستگاری می‌کنی؟ آیا بهش گفتی؟
چشم‌های خود را می‌بندد.
- نه! اونو که دیگه نتونستم بهش بگم!
سانیا برایش پوزخندی می‌زند.
- خب حقم داره که بهت «نه» بگه! تو با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی که اگر زن داشته باشی و اون هیچ بویی نبره و باهاش ازدواج کنی، همه‌چیز رو بردی؟ اصل برد، حقیقته؛ نه مخفی کردن حقیقت!
 
سامیار: دارم میگم نتونستم بهش بگم که اگه می‌گفتم نمی‌دونم چی‌ می‌شد؟!
سانیا سری تأسف تکان داد و گفت:
- تو آدم مناسب زندگی‌ش نبودی سامیارخان! فقط یک مزاحم براش بودی و بس!
سامیار بغض می‌کند، می‌شکند و خشم تمام بدن او را به رعشه فرا می‌خواند.
- پس آدم زندگی‌ش کیه که اون‌قدر به اون اهمیت میده و به من اتکا نمی‌ده؟!
سانیا مستقیم در چشم‌هایش خیره می‌گردد.
- نمی‌تونم بهت بگم! تو کل نقشه رو نقشه بر آب می‌کنی!
سامیار این‌بار پوزخندی می‌زند و پاکت سیگار را بر روی میز چوبی انداخت و گفت:
- بهم لقب نسبت میدی؟
سانیا پلکی زد و نگاه خود را از سامیار دریغ نمود.
- نه! ولی اینو بدون که فعلاً نمی‌خوام وارد اصل بازی بشی!
به سمت مخالف او بازمی‌گردد و ادامه می‌دهد:
- سامیار، بابت کاری که کردی، ازت ممنونم! اما الان وقتش نیست!
سامیار نفس عمیقی می‌کشد و سری به عنوان «تأیید» به حرکت در می‌آورد.
- باشه؛ اما این دست مال توئه و تو حکم می‌کنی که چیکار بکنم و چیکار نکنم! اما سری بعد، دست مال منه!
سانیا در دل پوزخندی زد.
- اون کسی‌که میگه چیکار کنه و چیکار نکنه منم و منم اجازه نمی‌دم که دست بعدی مال تو باشه!
سانیا، قیافه‌ی حق به جانبی به خود گرفت و سخن خود را ادامه داد:
- اما شاید یه اتفاقایی افتاد که نشد این قول‌هایی رو بدیم!
سامیار: من باید برم، موفق باشی!
سانیا چیزی نگفت و به سوی مخالف او رفت و گفت:
- فعلاً!
سامیار جواب «خداحافظی» او را نداد و بر روی همان صندلی پیشین‌اش نشست و به بیرون خیره گشت. شکوفه‌های قرمز و برگ درختانی که بی‌صبرانه در چشم‌هایش ذوق‌زده کرده بودند و این خوشحالی او را بر انگیخته بودند. به مهنا فکر کرد. آن‌که چرا به او جواب رد را داده بود؟ نمی‌دانست که چطور و چگونه از عشق او گذر نماید؛ در حینی که سردرگم و مغشوش به هیچ‌چیزی به بیرون چشم دوخته بود و فکر می‌کرد!
لبخندی زد و نگاه خود را از آن‌ها دریغ نمود.
***

«به جز خیال دهان تو نیست در دلتنگ،
که کس میاد چو‌ من در پی خیال محال!

«سعدی»


با کلافگی بسیار، به پاکت‌ها چشم دوخته بود. به غیر از آن‌که تردید را در دل خود بخواند! تردید از یک قضاوت بزرگ و عظیم!
در پاکت اول را گشود و اولین عکس را از آن‌ها مشاهده کرد. مهنا و سامیار به یکدیگر لبخند زده بودند و در حین چای خوردن بودند.
دست‌هایش از شدت دیدن آن عکس‌ها گره و گره‌تر می‌شد. نمی‌خواست مهنا را مورد قضاوت بخواند!
مهنا، یک توضیح برای او بدهکار بود و تمام! چاره چه بود که گزینه‌ی اول را انتخاب نماید! قضاوت و شک کردن را!
 
پوزخندی از جنس استهزاء زد و روبه سانیا گفت:
- اینا چی هستن؟ می‌خوای مهنا رو قضاوت کنم؟ می‌خوای من رو از اون جدا بکنی؟ آره سانیا؟
سانیا با ابروان بالارفته‌اش گفت:
- درست نیست که آدم رو مورد قضاوت بخونی شهاب‌جان! فقط خواستم کمی حقیقت رو جلوی چشمات بیارم که بفهمی دست از سر این آدم برداری و فقط سرت تو لاک خودت باشه!
شهاب با ژیان و خشم می‌گوید:
- من سرم توی لاک خودم باشه؟ ببین سانیا، رابطه‌ی من و تو دیگه تموم شده و لازم نمی‌بینم که تو برام تعیین و تکلیف کنی! فهمیدی؟
با غروری کاذب پلکی زد و نیز با یک چشم غره گفت:
- همه‌ی اینا رو می‌دونم؛ اما فعلا من میگم که چیکار بکنی و چیکار نکنی!
شهاب اخمی می‌کند.
- منظورت چیه؟
با لبخندی ناشی از غرور گفت:
- همین که شنیدی شهاب‌جان!
شهاب پوزخندی از این حرف‌اش زد.
- شهاب‌جان؟ من دیگه شهاب‌جان تو نیستم!
سانیا لبخند غرورآمیزش را جمع نمود و جدی گفت:
- دِ نشد دیگه! تو برای مهنا جانت، شهاب‌جان هستی و حالا منم که می‌خوام تو برای من شهاب‌جان باشی!
شهاب آزمند از حرف او، دست‌هایش گره می‌خورد. سانیا فردی پررو و خودرأی بود که می‌خواست این بازی را به نفع خود پلی کند.
نفسی از جنس حرص زد و گفت:
- هرگز این‌کار صورت نخواهد گرفت! هرگز!
سپس پوزخندی زد و پاکت را جلوی سانیا پرت کرد.
- من گول این حرف‌های مضخرفت رو نمی‌خورم! پس جُل‌وپلاسِت رو جمع کن و وقت من رو نگیر!
سانیا از بی‌اعتنایی‌های شهاب بغض می‌کند. هرگز نمی‌خواست بدی را انتخاب نماید؛ در صورتی که مهنا را باعث‌وبانی خود می‌دانست!
چشم‌های خود را می‌بندد و می‌گوید:
- باشه، اگر نمی‌خوای واقعا باور بکنی، پس من خود دکتر احمدی رو برات میارم! چطوره؟
شهاب پوزخندی برایش زد.
- اگر برامم بیاری، باز هم برام سودی نداره!
دست‌هایش گره می‌خورد. از فرط خشم! از حرصی که مدام بایستی از مهنا و شهاب می‌خورد.
- دلیل این کارهای بی‌ربط و نادونی‌ت رو اصلا نمی‌فهمم شهاب؛ اما مهنا خودش با پاهای خودش سند مرگش رو امضاء کرد! باور کن شهاب!
شهاب با نیشخند گفت:
- باور کنم؟ اونم دروغ‌های الکی و پوچت رو؟
پوزخند زد. مدام پوزخندی می‌زد. نه آن‌که خودش مدام حرص و طمع می‌خورد، برای همان بود که مدام پوزخند می‌زد؛ آن‌هم ناکجاآباد!
- باید باور کنی شهاب! باید! می‌تونی از خودش بپرسی که چه اتفاقی میون سامیار و خودش افتاده!
سعی می‌نمود که شهاب را به جان مهنا بیفکند و عشق مهنا را از دل‌اش بیرون اندازد.
شهاب با حرص به در خانه‌اش اشاره کرد و فریاد زد:
- بیا گم‌شو برو از خونه‌ی من بیرون!
سانیا به یک‌باره دست شهاب را در بر گرفت و با چهره‌ای ملتمس نالید:
- شهاب! شهاب تو رو به جون هرکی که می‌پرستی، همه‌ی عکس‌ها و حرف‌هایی که زدم راسته! می‌تونی از خود مهنا بپرسی!
 
شهاب با ژیان گفت:
«دارم میگم که این دری‌ و وری‌هاتو جمع کن؛ وگرنه زنگ می‌زنم که پلیس بیاد، اونم به جرم مزاحمت!»
سانیا قیافه‌ی ترسناکی به خود گرفت و گفت:
«وای که چقدر ترسیدم!»
سپس خنده‌ای سر داد و ادامه‌ی حرف‌اش را امتداد یافت:
«نکشی ما رو بابا!»
سپس در خانه را گشود.
«من دارم میرم شهاب! اگر فکرهاتو کردی که کردی؛ اما اگر موافق نیستی، می‌تونی از سامیار احمدی بپرسی که چقدر تشنه‌ی عشق نسبت به مهناست! فعلا آقای افروزی!»
سپس بازگشت و لبخندی از جنس اهریمنی زد. خوب می‌دانست که چطور نقشه‌اش را پیش ببرد. حتی قبل و بعد رفتن‌های شهاب و مهنا را از پیشین می‌دانست و می‌دانست که دارد با زندگی‌ آن‌ها می‌کند.
در را که بست، نفس راحتی کشید و نگاه‌اش را به پله‌های ممتعد خیره شد. کلافگی به سراغش آمد. آن‌همه پله را چگونه برود، در حینی که سی‌تا پله بود؟
ناگهان لبخندی زد. از جنس اهریمنی! از جنس شیطانی! باید می‌رفت سراغ نقشه‌ی دوم تا مهنا را از راه به در کند. هرچیز که برای آن دیر شده بود و نیز زمان‌اش از راه رسیده بود!
«بی‌خیال این پله‌های عوضی! عشق و حال، فقط و فقط ضدحال زدن بقیه‌ست!»
***
سوار ماشین شد و ریموت را که چرخاند، حس کرد که زیر ماشین چیزی می‌ریزد. ریموت را از قفل خارج نمود و از ماشین پیاده گردید.
با اخمی ناشی از تَتَبُع، نگاهی بر زیر ماشین نمود و با دیدن ریزش سیاهی از بنزین، چشم‌هایش گشاد شد. چه کسی آن کار را کرده است؟ چه کسی روغن و بنزین ماشین او را دست‌کاری کرده بود؟
به یک‌آن در ذهن‌اش بازهم سانیا را مورد خطا و خلف خوانده بود.
با آزمند فراوان زیر لب گفت:
«یک درسی من به تو بدم خواهر کوچیکه! یک درسی به تو بدم که تا اون سرش ناپیدا نباشه!»
گوشی‌اش را از داخل کیف‌اش برداشت و وارد مخاطبین تلفن گوشی‌اش گردید. شماره‌اش را گرفت و منتظر ماند که او جواب بدهد. پس از پنج بوق خوردن، پاسخ‌اش را داد:
«الو جانم مهنا؟»
نفس عمیقی کشید و دوباره نگاه‌اش را به بنزین‌های ریخته شده سوق داد.
«سلام، فکر کنم که باز هم سانیا نقشه‌ی جون من رو کرده!»
شیما متعجب می‌گردد.
«چی؟ باز هم؟»
پوزخندی زد و سری تأسف تکان داد.
«واقعا براش متأسفم! وقتی‌که با شهاب بهم زده، خب چرا دوباره اومده سراغ من؟ چرا؟ رفته روغن ماشین من رو دست‌کاری کرده که چی؟»
شیما همانند او سری افسوس تکان می‌دهد. حدس می‌زد که سانیا چرا آن‌کار را کرده است؟! از همه‌چیز و عالم خبر داشت و می‌دانست چه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ی او است!
«البته واسه‌ش کلی نقشه دارم! صبر کن و ببین!»

شیما، کنجکاو می‌شود.
«چه نقشه‌ای؟»
پوفی می‌کشد.
«شیما! الان سؤال نکن، چون وقتش نیست!»
شیما نوچی کرد.
«خیلی خب حالا! چیکار می‌خوای بکنی؟»
بزاق دهان‌اش را می‌بلعد.
«زنگ می‌زنم به تعمیرکار تا بیاد اینو درست کنه دیگه! غیر از این دیگه چیکار می‌تونم بکنم؟»
شیما از لحن مهنا می‌خندد و می‌گوید:
«برو! من خودم شماره‌ی تعمیرکار رو می‌گیرم و آدرس رو برات پیامک می‌کنم! فقط آدرس جایی که هستی رو برام بفرست!»
 
مهنا با کمی مکث می‌گوید:
«خیلی خب شیما! فقط هرکاری می‌کنی، سریع‌تر!»
شیما: «باشه، فعلا!»
«فعلا!»
پلکی می‌زند و نفس عمیقی می‌کشد و زیر لب با خود سخن می‌گوید:
«آماده برای یک رویاروئی با سانیا باش، مهنا!»
با صدای پیامک تلفن‌اش، به خود می‌آید و نگاهی به آن می‌کند. شیما شماره‌ی آن تعمیرکار را برای او پیامک نموده بود.
شماره را که گرفت، به دو بوق پاسخ داد:
«سلام، بفرمایید؟»
آب دهان‌اش را می‌بلعد.
«سلام جناب، می‌خواستم بگم که ماشینم دست‌کاری شده و بیاین برام درست کنین!»
تعمیرکار می‌گوید:
«بی‌زحمت آدرس جایی که هستین رو به من بدین تا خودمو برسونم!»
آدرس را که به تعمیرکار می‌دهد، به ماشین خود تکیه می‌دهد و به آسمان ابری و گرفته نگاه می‌کند. چند روز پیش بود که شهاب یک جمله‌ی انگیزشی را در اینستاگرام خود استوری کرده بود و نوشته بود که:
«دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد!»
از خودش سؤال کرده بود که چرا شهاب این‌گونه استوری‌هایی می‌گذارد؟ عاشق چه کسی شده بود که خودش نیز خبر نداشت؟!
یاد گذشته‌ی خوب شیرین‌اش با شهاب را تداعی کرد. روزی که برای بهترین یادگار در آن پانزده‌سال قبل بود‌. لبخندی در اعماق لب‌هایش تزیین گشت. آن خاطره‌ها! آن روزهای خوش‌اش با شهاب را! هرگز آن‌ها را فراموش نمی‌کرد! هرگز و به هیچ‌وجه!
***
«فصل یازدهم؛ پانزده‌سال قبل: از زبان شهاب»

لبخندی می‌زنم و نگاهم را به آسمان سیاه که با تمی قرمز، آن را نقش و نگار نموده بود، دوختم. برف آمده بود و سفید بودنش را بر همه‌جا جار زده بود.
لبخندم پررنگ‌تر می‌گردد. کوچک که بودم، دوست داشتم تمام برف‌های زمین را ببلعم و از خوردن آن لذت ببرم؛ ولی برعکس کسی دوست ندارد که از آن برف‌ها چیزی بخورد؛ چون هیچ‌کس تا به حال آن را نخورده بود و آن را درک نمی‌کرد.
با صدای سلام کسی، به سویش بازگشتم که نیز مات او شدم. خودش بود! همان کسی‌که سال‌هاست خواب و خوراک را از من ستانده بود. به دستش خیره شدم. سینی به دست که دو لیوان چای به همراه یک لیوان چای به همراه قندان منتظر نگاهم می‌کرد. نگاهم بر سر و وضع او افتاد. روسری با طلقی که بالای‌سرش نهاده بود و به‌طور لبنانی آن را بسته بود و هم‌چنان با حجب‌وحیا و سرفکنده به زمین خیره شده بود. چادر گل‌گلی‌اش را به‌سر کرده بود و من چرا دیر فهمیده بودم که یکی مثل خودم، مانند خودم است که این دومی‌اش باشد.
لبخندی زدم و چای را به همراه قند و نعلبکی برداشتم و نیز تشکری کردم.
عاشق شده بود! در یک نگاه بارها و بارها و مدت‌ها عاشق شده بودم و این احساس در من تازه و مدت‌ها جوانه‌زده بود.
با تمام شرمساری‌اش گفت:
«ببخشید مزاحم خلوت‌تون شدم!»
با تعجب نگاه‌اش کردم و گفتم:
«عیبی نداره دخترعمو!»
و در دل گفتم:
«چه خوب که آمدی و این دل را روشن نمودی!»
عشق بود دیگر! کاری از دست من و دلم ساخته نبود و این تازه شروع ماجرا بود!
این عشق از این حیاط سر چشمه گرفت و من نمی‌دانستم که با این عشق جوانه‌زده، چگونه دست‌وپنجه نرم نمایم!
***
 
«زمان حال: از زبان مهنا»
موهایم را به تازگی کوتاه کرده بودم و این حس شادمانی را به من القا نموده بود.
پشت موهایم را کمی کوتاه کرده بودم و جلوی موهایم را چتری پرده‌ای زده بودم و چنان به من می‌آمد که حتی مهسا و شیما نیز به من حسودی می‌کردند. لبخندی زدم و نیز به همراه پلک‌زدن، دمای درجه‌ی فر را تنظیم نمودم. امروز قرار بود که مهسا بیاید و من هم داشتم شام مورد علاقه‌اش را درست می‌کردم و چقدر خوب می‌د‌انستم که شام مورد علاقه‌اش پاستا با سس آلفردو است!
زیر لب با خود گفتم:
«اوم! چیکار کردی سرآشپز؟!»
کم‌کم داشتم امید پیدا می‌کردم که دارم خاله می‌شوم و این مرا ایجاب به یک لبخند آن هم از ته‌دل، بر لب‌هایم گوارا نمود.
خدایا شکرت که پس از چهارسال داشتم خاله می‌شدم و این برایم به عنوان پیروزی و حس سرزندگی و شادمانی محسوب می‌شد.
با صدای زنگ، «وایی» گفتم و سریع به سمت در حرکت کردم و قبل از آن‌که در آن را بگشایم، صدای شهاب، طنینی به سوی گوش‌هایم انداخت و باعث گردید که لبخندی بزنم.
«بله؟»
شهاب: منم مهنا، در رو باز می‌کنی؟»
هینی کشیدم و دستم را جلوی دهانم نزدیک نمودم و زیر لب گفتم:
«وای! خونه کثیفه، تازه ظرف‌ها هم که...! ای وای!»
پنجه‌ی دستانم را به موهایم نزدیک نمودم و با اضطراب و ضربان قلبی که ناشی از آمدن او بود، با لبخند گفتم:
«پسرعمو، یک چند لحظه صبر می‌کنی تا حجاب بکنم؟!»
چیزی نشنیدم و نیز به سوی اتاقم راهی شدم و لباس مناسبی به تن کردم و سپس از اتاق خارج شدم. در را که به رویش باز کردم، با نگاه اخم‌آلودش مواجه شدم. «سلامی» زیر لب گفتم و او هم جوابم را داد. هنگامی که به سوی خانه آمد، نگاهی به اطراف پذیرایی انداخت و نیز بر روی مبل که روبه‌روی آشپزخانه بود، نشست و نیز گفت:
«زن‌عمو کجاست؟»
لبخند ریزی زدم و هنگامی‌که لبم را می‌گزم، به سمت راهی آشپزخانه راهی می‌شوم و در همان موعود می گویم:
«رفته خونه‌ی مهسا، میاد! چی‌شده که سری هم به ما زدی؟»
کتری را پر از آب کردم و نیز بر روی گاز گذاشتم.
حس کردم داخل آشپزخانه شده است. بازگشتم و با دیدن‌اش که با پوزخندش مرا می‌دید، روبه‌رو شدم. متعجب نگاه‌اش کردم. این نگاه... این نگاه چرا آن‌قدر سرد و منجمد شده بود؟ چرا از آن تمسخر و البته خشم هویدا بود؟
نمی‌دانستم که چرا شهاب آن‌طور داشت مرا می‌نگریست و از این نگاه‌اش چه می‌خواست به من بگوید؟!
 
آب دهانم را می‌بلعم و به سوی مخالف بازمی‌گردم که با نیشخند می‌گوید:
«تو تا حالا عاشق یک‌نفر شدی؟!»
اخمی کردم و نیز زیر گاز را با فندک روشن کردم. چطور این فکر به ذهن‌اش خطور نموده بود؟ مگر به غیر از خودش، به فرد دیگری فکر می‌کردم؟ جانم به جان او وصل بود! نفسم به نفس او همانند زنجیر وصل بود!
به سویش بازگشتم و یک پلک‌زدن گفتم:
«نمی‌خوام دروغ بگم پسرعمو، اما چرا که نه؟!»
با اخمی از شدت خشم، به چشم‌هایم خیره شد و سپس گفت:
«تو می‌فهمی داری چی میگی؟ آیا اون می‌دونه؟ خب… اسمش چیه؟»
سپس ابروان‌اش را به بالا فرستاد و با حرص و نفرت به چشمانم نگاهم کرد. می‌خواست به چه چیزی برسد؟ آن‌که من عاشق‌اش بودم یا آن‌که من به غیر از او به فرد دیگری به هیچ‌گونه فکری نمی‌کنم؟!
بغض کردم و با صلابت درونی‌ام، مستقیم در چشم‌هایش خیره گردیدم و زیر لب گفتم:
«خودم فقط می‌دونم که چه مرگمه پسرعمو! لازم نیست شما نگران من باشین!»
نیم‌نگاهی بر اجزای آشپزخانه نمود و نیز با کمی مکث کردن گفت:
«بسیار خب، حالا کی هست این آقای خوشبخت؟»
منظور از آقای خوشبخت، خودش بود؟ خدایا، یعنی می‌شود؟ می‌شود این مرد دوست‌داشتنی، مال من شود؟ می‌شود؟
در دل پوزخندی زدم. تو را به رسیدن به شهاب؟ شهاب شاید خودش فرد دیگری را دوست دارد!
وقتی‌که صدایی از من نشنید، نگاه‌اش را باری‌دیگر به من سوق نهاد.
«نگفتی دخترعمو؟!»
بغض کردم. می‌خواستم فریاد بزنم که تو! من تو را می‌خواهم؛ اما زبانم نمی‌چرخید. نمی‌چرخید تا بلکه حرف اصلی را به او بزنم؛ پس گفتم:
«نمی‌تونم بهتون بگم!»
اما… اما با حرفی که زد، دهانم از شدت تعجب باز شد.
«نکنه آقای سامیار احمدی باشه؟ نه؟!»
حرف‌اش بویی از حسادت می‌بارید. بر روی صندلی ناهارخوری نشست و سپس سرش را به سویی به حرکت در آورد.
«خب! دست و پاهاتو گم کردی دخترعمو؟!»
بغضی که در گلویم چمباتمه زده بود شکست و یک قطره اشک از گوشه‌ی چهره‌ام چکید.
«تو…‌‌‌‌‌‌‌‌ تو چطور می‌تونی این حرفو به من بزنی پسرعمو؟ من… من خواسته‌ای ازدواج با اونو رد کردم، اون‌وقت تو به من میگی که من عاشق اونم؟ واقعا برات متأسفم!»
 
سپس از نگاه بهت‌زده‌اش، به سوی اتاقم به راه افتادم و نیز در را قفل کردم و آغاز گریه‌هایم شروع شد. من و سامیار؟ او حتی مرا درک نمی‌کرد که این دومی‌اش باشد!
عصبی تمام وسایل میز آینه دراورم را به سویی پرت کردم و هق‌هقم کل اتاقم را در بر گرفت. صدای بسته‌شدن در، نشان از آن می‌داد که شهاب رفته و من فقط در این خانه هستم. هق‌هق می‌کردم و با خودم صحبت می‌کردم:
«مهنا، بسه! بسه هرچی وایستادی و تهش این شد! بسه دختر!»
سرم را به طرفی تکان دادم.
«آره، همینه دختر!»
سرم را بر روی میز دراور گذاشتم و اشک ریختم و هق‌هق کردم.
***
بی‌حواس داخل پرونده‌ی مریض، عکس قلب بیمار قبلی را گذاشتم و به دست شیما دادم تا بلکه آن را بررسی کند و با حالی گرفته گفتم:
«شیما، من و شهاب امروز با همدیگه جراحی داریم، میشه تو به‌جای من بری؟»
شیما بی‌توجه به حرف‌هایم، به پرونده نگاه کرد و نیز اخمی کرد و به‌طور تقریبی فریاد زد:
«معلوم هست حواست کجاست؟ این چه وضعیه که برای خودت درست کردی؟ هوم؟ چرا نمی‌خوای با شهاب عمل جراحی کنی؟ هان؟ چرا پرونده‌ی منصوری این‌جوریه؟»

یک نگاهی به او کردم و سپس سرم را بر روی میز نهادم.
«حوصله‌ی حرف با تو رو ندارم، برو دیگه!»
نوچ‌نوچی کرد و گفت:
«حداقل توضیح بده که چرا توی پرونده‌ی منصوری، خطا کردی؟ می‌دونی اگر من تا الان پرونده رو ندیده بودم، چقدر از طرف مدیریت بازخواست می‌شدی؟ هوم؟»
بغض کردم و به‌طور تقریبی فریاد زدم:
«شیما، دست از سرم بردار، وگرنه بد می‌بینی ها!»
پوزخندی بر لب‌هایش مهمان کرد.
«مثلا می‌خوای چیکار کنی؟ هان؟ اصلا بین تو و شهاب چه اتفاقی افتاده؟ بهم بگو!»
سرم را همانند دیوانه‌ها، چندین‌بار به میز کوبیدم و پوفی بلند و عصبی سر دادم.
«شیما! برو بیرون! اعصابم داغونه، تو از اینم بدترش نکن!»
به ناچار برخاست و قبل از آن‌که برود، گفت:
«باشه، میرم؛ اما من با شهاب زیر عمل تیغ جراحی نمی‌رم! گفته باشم ها!»
سرم را به یک‌باره بالا آوردم و توپیدم:
«تو غلط می‌کنی! اگر نری، نمی‌ذارم به فرزین برسی! فهمیدی؟»
شیما بغض کرد و نیز گفت:
«داری دست می‌ذاری روی نقطه‌ضعفم نامرد؟!»
کلافه نگاه‌اش کردم‌.
«کاری که گفتم رو بکن تا از نقطه‌ضعفت استفاده نکنم!»
تمامی حرفی که در دل داشت را داخل چشم‌هایش ریخت و با یک «باشه» از من دور شد.
چشم غره‌ای رفتم و مأیوسانه به پرونده‌ی اکبر فروغی چشم دوختم. نمی‌دانستم عکس‌العمل‌های شهاب درباره‌ی دیروز چه بود که حتی او را به یک‌باره تغییر داده بود؟! شهاب هرگز آن‌طور با من برخورد نمی‌کرد، مگر آن‌که یک چیزی او را تغییر داده باشد!
ناگهان چیزی در ذهنم گذر نمود. سانیا! خودش بود که با تمامی پستی و فرومایگی‌هایش، می‌خواست تا خرخره مرا بجود و انتقامش را از من بستاند.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین