دست از نگاه کردن به او برداشتم و کار جمع کردن ظرفها را تمام کردم. در نهایت آن سهنفر را در آشپزخانه تنها گذاشتم و به جمع دونفرۀ مادرم و خواهرش ملحق شدم.
«گفتی یک ماهه آقای جاوید فوت شدن؟»
افسانه پرسید و مادرم با نیم نگاه به من که در کنارش مینشستم، با غمی آشکار گفت: «آره.»
افسانه صورتش را جمع...