افروز آشفتهتر از قبل تقریباً فغان زد.
«اون خیلی کلهشق و لجبازه، یکهفتهست اونجاست. چیکار باید بکنم؟»
چشمهای لیلا برای ثانیهای تیره شد. گلویش مثل صحرای بی آب و علف خشکی را فریاد زد. گیج و سردرگم نگاهی به اطرافش انداخت. در نهایت موبایلش را پایین آورد و پلکهایش را روی هم بست و زیر لب زمزمه...