نتایح جستجو

  1. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام عزیزم @malihe
  2. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    از روی مبل بلند شدم، به آشپزخانه رفتم و لیوانی از آب خنک پر کردم سپس به سمت او برگشتم و خونسردانه گفتم:«باید بهشون می‌گفتی چه اتفاقی برای برادرشون افتاده؛ اون تصمیم خودش بوده که درمان رو بذاره کنار. تو لایق این همه کینه و دشمنی نبودی.» لیوان را از دستم گرفت و صورتش را پاک کرد. او آب می‌نوشید و...
  3. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    یکی دوتا سوال و مکث بهش اضافه کردم که خسته کننده نشه.
  4. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام عزیزم در مورد ایراد اول که گفتین، خب طرف داره داستان زندگیش رو تعریف می کنه و ناخودآگاه دیالوگ طولانی میشه. دل آرا هم همون اول سوالش رو پرسیده. بقیه موارد که گفتین اصلاح شد.
  5. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام وقت بخیر @malihe
  6. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    «بعد از یه مدت کلاً همه‌چیز عوض شد. ازم فاصله گرفت، اتاقش جدا شد، زندگی‌اش جدا شد. دیگه نه به من کاری داشت نه حتی به مروارید! خیلی برام عجیب بود، هرچقدر سعی می‌کردم بدونم چشه نم پس نمی‌داد تا اینکه از طریق یکی از رفیق‌های صمیمی‌اش فهمیدم چی شده.» همه تن گوش شدم و چشم دوختم به دهان مادرم تا بدانم...
  7. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    دماغش را بالا کشید. دستی که هنوز گرفته بودم آرام‌آرام شروع به لرزیدن کرد. می‌توانستم حدس بزنم تا چه اندازه گذشته برای او زجرآور است. مادرم را هرگز این طور ندیده بودم. در خانۀ میثم او مثل یک ملکه زندگی می‌کرد و دنیا به کامش بود اما امکان ندارد همیشه همه‌چیز در زندگی‌مان بی‌عیب و نقص باشد، در...
  8. G

    پایان‌نقدوبررسی رمان نابیان| منتقد: Mansi

    سلام شب خوش خلاصه و مقدمه تغییر کردند. @Mansi @Alirix
  9. G

    پایان‌نقدوبررسی رمان نابیان| منتقد: Mansi

    سلام وقتتون بخیر خداقوت بهتون می گم ممنون بابت وقتی که گذاشتید. راستش من کلا توی خلاصه نویسی خیلی خوب نیستم ولی با توجه به نظر شما بهترش می کنم. مقدمه رو هم تغییر میدم و گسترشش میدم. راستش من فضای داستان رو تا اینجا آروم کردم که به مانلی و همچنین رابطه ی بین اهورا و دل آرا برسم. و از اینجا قصد...
  10. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام روزبخیر @malihe
  11. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    «وقتی با بابات ازدواج کردم بهم قول دادیم هیچ‌وقت حرفی از گذشته‌ها تو زندگیمون نباشه.» سر بلند کرد و نگاهم کرد، چهرۀ دلواپس یک مادر را گرفت و حرفش را ادامه داد: «نمی‌خواستم این موضوع شما رو هم درگیر کنه.» بدون تردید منظورش از شما مروارید هم بود. این حرف نه تنها آرامم نمی‌کرد که حتی خشمم بیشتر...
  12. G

    اطلاعیه درخواست تگ انحصاری برای رمان | تالار رمان

    سلام وقت بخیر درخواست تگ انحصاری برای رمانم دارم. ممنون. https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  13. G

    نقد کاربر رمان نابیان | اثر گندمی

    عنوان: نابَـــیان ژانر: اجتماعی، عاشقانه نویسنده: گندم، س خلاصه: دختر جوان، برای بازگرداندن عواطفِ از دست‌رفته و خواهرزادۀ عزیزکرده‌اش، راهیِ شهری می‌شود که سال‌ها قدم‌گذاشتن در آن برایش ممنوع بوده است. بی‌خبر از رازهای تاریک گذشته، پا به مسیری می‌گذارد که در آن دشمنانی خاموش در کمین‌اند. این...
  14. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    باشه عزیزم ممنون پارت جدیدم ارسال شد.
  15. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    خودم را نسبت به صحبتشان بی‌تفاوت نشان دادم و چشم‌هایم را روی ظرف غذایی ثابت نگه داشتم که روی میز غذاخوری برایم دلبری می‌کرد. اهورا نفس عمیق کشید و باردیگر گفت: «من میرم پایین تو ماشین منتظر می‌مونم، فکراتون رو کنین و بهم خبر بدین ولی هر تصمیمی بگیرین بهش احترام می‌ذارم.» و با نیم نگاه آخری به من...
  16. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    نقد کاربران برای چی هست؟
  17. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    آدم‌هایش بیرون منتظر بودند. بهرام و دو نفر دیگر شانه به شانه‌اش به سمت خروجی خانه راهی شدند و او با نگاه به ساعت مچی‌اش با صدای آهسته زمزمه کرد: «مواظبش باشین، هرکاری خواست واسش انجام بدین اما اگه دست از پا خطا کرد سریع بهم خبر بدین!» و آن‌ها سر به بالا و پایین تکان دادند. شرم‌آور بود، پسری که...
  18. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام. قبل از اینکه کتابم رو بفرستم متروکه درخواست نقد داده بودم. اگه منظورتون همینه. آره؟
  19. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام امیدوارم حالت خوب باشه. رمان رو برگردوندم و می خوام ادامه بدم. تغییرات پارت ها هم انجام شد. @malihe
  20. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    و با نگاه به اهورا خواست حرف او را تأیید کند. مردجوان از تغییر حالت چهرۀ پدرش باخبر بود اما دیگر برایش تفاوت نمی‌کرد. لبخند محوی زد و با نگاه به مادر و خواهرهایش سر تکان داد. «آره، من مرتب میرم و میام ولی مروارید اونجا رو بیشتر دوست داره. باید ببینیدش؛ شهر خیلی قشنگیه.» و مروارید پس از این حرف...
عقب
بالا پایین