چشمهای مردجوان میسوخت. سرش درد میکرد و حتی در خواب هم آرامش نداشت. صدای دلآرا در گوشش تکرار میشد «اونقدر وقیح هستی که به زبون بیاری!» اما او هرگز به زبان نیاورده بود، تا امروز هیچکس حتی شک هم نکرد که همسری در شناسنامهاش داشته باشد؛ آن هم دختر میثم جاوید. قلبش تیر میکشید، دلآرا درواقع همان...