نتایح جستجو

  1. G

    اطلاعیه •درخواست ⤵️انتقال به متروکه و بازگردانی آثار⤴️•

    سلام وقت بخیر هنوز رمان من از متروکه از خارج نشده؟
  2. G

    اطلاعیه •درخواست ⤵️انتقال به متروکه و بازگردانی آثار⤴️•

    سلام وقت بخیر میشه لطفا رمان نابیان رو از متروکه خارج کنین؟ مرسی
  3. G

    اطلاعیه •درخواست ⤵️انتقال به متروکه و بازگردانی آثار⤴️•

    سلام وقتتون بخیر لطفا رمان منو به متروکه منتقل کنید. ممنونم. موضوع 'رمان نابَیان | گندمی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  4. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام روز خوش @malihe
  5. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    دل‌آرا از مروارید جدا شد و خنده‌کنان گفت: «ناقلا شما هنوز خونه‌تون رو هم جدا نکردید! چه خبره، عجله داشتید؟» مروارید خندید و به بازوی او کوبید. «داشتم شوهرم رو غافلگیر می‌کردم، اومدی خرابش کردی.» دل‌آرا «اوه» گفت، ابروهایش را بالا کشید و به سمت اهورا چرخید. بالاخره پس از مدت‌های طولانی با...
  6. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    چشم‌های مردجوان می‌سوخت. سرش درد می‌کرد و حتی در خواب هم آرامش نداشت. صدای دل‌آرا در گوشش تکرار میشد «اونقدر وقیح هستی که به زبون بیاری!» اما او هرگز به زبان نیاورده بود، تا امروز هیچکس حتی شک هم نکرد که همسری در شناسنامه‌اش داشته باشد؛ آن هم دختر میثم جاوید. قلبش تیر می‌کشید، دل‌آرا درواقع همان...
  7. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام روزبخیر انجام شد. پارت جدید هم ارسال شد. @malihe
  8. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    دستی به صورتش کشید و به سمت دیگر خانه اشاره کرد. «ببخشید، من خیلی رو به راه نیستم، تموم دیشب بیدار بودم میرم یکم استراحت کنم.» افروز تلاش کرد آرام باشد، لبخند محوی زد و سر به بالا و پایین تکان داد. «برو عزیزم طوری نیست.» مردجوان خواست برود اما چیزی را به خاطر آورد و یک‌بار دیگر به سوی‌شان برگشت...
  9. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    افروز از او جدا شد. اشک‌هایش را پاک کرد و در نهایت هر سه به داخل رفتند اما هنوز به میانۀ سالن نرسیدند که باردیگر بازوی دل‌آرا را گرفت و سرتاپایش را چک کرد. «مطمئنی اتفاق برات نیفتاده؟» دخترک بی‌حال و حوصله پوفی کشید. «آره مامان، دروغم چیه.» انگار راه نفس کشیدن زن بیچاره ناگهان باز شد. صورتش را...
  10. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    و سر به بالا و پایین تکان داد. دل‌آرا دست برداشت اما از نگاه‌های زیرزیرکی او بی‌خبر بود که روی صورتش مدام می‌چرخید. چند دقیقۀ بعد پزشک اورژانس زخم‌های او را معاینه کرد و برای دیدن جای چاقویی که خورده از او خواست لباسش را باز کند. دل‌آرا تا آن لحظه ایستاده بود اما با این درخواست دکتر بی‌اراده از...
  11. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام :bouquet: @malihe
  12. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    دل‌آرا نفس عمیق کشید. باید برایش بی‌اهمیت باشد؟ یا اینکه کاری کند؟ مثل زنی که دلواپس شوهرش می‌شود؟ نمی‌دانست چه کند، ابروهایش را درهم کشید و گفت: «نگه دار.» احوال اهورا هر لحظه بدتر میشد. دلش می‌خواست التماس کند، چیزی بگوید تا شاید از تمام ناگفته‌های سنگین روی سینه‌اش خلاص بشود. توانی برای...
  13. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    «می‌خوام بدونم چطوری مجبورشون کردی دست بردارن؟» اهورا دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد. دنده عقب رفت و خودرویش را وارد خیابان اصلی کرد. نگاه خیره و طلبکار دل‌آرا را روی خودش می‌دید. نمی‌توانست به زبان بیاورد چه گفته، اما می‌دانست دخترک لجباز دست بردار نیست. آب گلویش را پایین فرستاد و صدای داغانش را...
  14. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    برگشت و نگاه آشفته‌ای به آمنه انداخت. پیرزن با شانه‌های خمیده سر به چپ و راست تکان داد و به داخل خانه رفت. لیلا کمی فاصله گرفت و روی پله‌های جلوی ایوان نشست. اهورا تمام مدت نگاهش را به چمن‌های کنار باغچه دوخته بود؛ با صورتی درهم و آشفته. در انتظار شنیدن صدای در بود و شاید حتی خودرویی که به خانه...
  15. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام غلط کلمه ای بود. :giggle: اصلاح شد.
  16. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    روزتون بخیر پارت جدید @malihe
  17. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    یک باردیگر به موبایل اشاره کرد. «این قضیه رو امروز همینجا تموم کنین، زنگ بزنین دل‌آرا رو بیارن اینجا. وگرنه مجبور می‌شم کار دیگه‌ای کنم!» حاجی نفس نکشیده بود، فقط زل زده بود به صورت خشمگین اهورا. امروز او امرونهی می‌کرد. البته حق داشت. اگر درست بگوید و دل‌آرا همسرش باشد که اطمینان هم داشت دورغ...
  18. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    به موبایل روی میز اشاره کرد. «بهشون زنگ بزنین و بگین دل‌آرا رو صحیح و سالم بیارن اینجا.» حاج رسول غضب‌آلود او را نگریست. شاید نوه‌اش باشد و از خاندان راستاد باشد اما اجازه ندارد اینطور به او امر و نهی کند. البته که مهدیار با آن‌ها تماس گرفت! البته که به آن‌ها گفت دخترک را به چنگ آوردند و هرکجا...
  19. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    «دُ... دختر دل‌افروز گناهی نداشت. خدا رو خوش نمی‌اومد. اون، اون اصلاً از خیلی چیزا خبر نداشت.» «خدا را خوش نمی‌آمد؟» این جمله خون حاج رسول را به جوش آورد. چنان که ناگهان از شدت خشم لرزید. دندان‌هایش را فشار داد، لب‌هایش را هم همینطور. پلک‌هایش را بست و تمام زورش را زد خودش را کنترل کند تا دستش...
عقب
بالا پایین