نمیگویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولى اى كاش میشد دستهايت مال من باشد
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمیگیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگر چه من به یادت هستم و همواره میمانم
ولیکن تو مرا از ياد خواهى برد، مىدانم...
من که خود صد داستان در سینه دارم، خستهام
خستهام از عشق از این قصهی تکراریاش
تیشه را انداختم... از کوه برگشتم به شهر
دلقکی گشتم که مشهور است شیرین کاریاش
#یاسرقنبرلو
ناگهان یک شب سراغم آمد و با خنده گفت:
«نوشداروی توام» با طعنه گفتم: «زود نیست؟!»
دیر شد، در من اگر هم شور و شوقی بود، مُرد
دیر شد، این مرد، آن مردی که سابق بود، نیست
#سجادرشیدیپور